من و پسری که
نه اسماش را به یاد میآورم
نه صورتاش را
با هم رفتیم بیرون
رفتیم به حیاط مدرسه.
میخواستیم ببینیم
صدای آدمیزاد تا کجا میرود ؟
قرار شد او تا آنجا که میتواند فریاد بزند
و من هم یک دستام را بلند کنم
تا او بفهمد که
صدایاش به من رسیده است !
اول از داخل پارک فریاد زد
من هم دستام را بلند کردم.
بعد او دورتر و دورتر رفت و
از انتهای جاده فریاد زد
من دستم را بلند کردم.
از دامنهٔ تپه،
از آنسوی دشت ها فریاد زد
من هم هر بار دستام را بلند کردم.
او شهر را ترک کرد
در حالی که
حفرهای ناشی از شلیک گلوله
در سقفِ دهاناش بود !
و بیست سال از مرگاش گذشت ...
آهای پسری که اسم و صورتات را
به یاد نمیآورم!
میتوانی دست از فریاد کشیدن برداری
من هنوز صدای تو را میشنوم ...
فریاد
سایمن آرمیتاژ