ایدهی «انتخاب پادشاهی از صندوق رأی» در نگاه اول ساده و حتی مردمپسند به نظر میرسد، اما در چارچوب علم سیاست و تجربهی تاریخی، با یک تناقض بنیادی روبهروست. صندوق رأی ابزاری است برای چرخش قدرت، نه برای قفلکردن آن. دموکراسی زمانی معنا دارد که انتخاب امروز، قابل بازنگری در فردا باشد. هر تصمیمی که از دل رأیگیری بیرون بیاید اما راه بازگشت نداشته باشد، از نظر نظریهی سیاسی، دیگر «انتخاب دموکراتیک» محسوب نمیشود، حتی اگر با رأی اکثریت انجام شده باشد.
پادشاهی، حتی در ملایمترین و مشروطهترین شکلش، یک نهاد موروثی است. یعنی اساساً از چرخهی رقابت انتخاباتی خارج است. شما نمیتوانید به پادشاهی رأی بدهید و بعد بگویید «اگر راضی نبودیم، چهار سال دیگر رأی میدهیم که پادشاهی نباشد». این دقیقاً همانجایی است که صندوق رأی علیه خودش استفاده میشود. رأی قرار است امکان تغییر ایجاد کند، نه اینکه خودش را از اعتبار بیندازد. این وضعیت در نظریهی دموکراسی با عنوان «پارادوکس خودنابودگر رأی» شناخته میشود.
تجربههای تاریخی هم در این زمینه هشداردهندهاند. ناپلئون سوم در قرن نوزدهم با همهپرسی به امپراتوری رسید؛ موسولینی و حتی هیتلر از رأیگیریهای دوگزینهای برای تثبیت ساختار قدرت استفاده کردند. مسئله این نیست که این نظامها بعداً دیکتاتوری شدند؛ مسئله این است که فرآیند رأیگیریشان از ابتدا ضددموکراتیک بود، چون مردم را مقابل یک تصمیم غیرقابل بازگشت قرار میداد. رأی، بهجای ابزار کنترل قدرت، تبدیل شد به ابزار مشروعیتبخشی به حذف آن.
نکتهی مهمتر این است که در دموکراسیهای موفق، هیچگاه دربارهی «شکل نهایی نظام» بدون تعیین قواعد بازی رأیگیری نمیشود. در گذار اسپانیا پس از فرانکو، ابتدا قانون اساسی موقت نوشته شد، آزادی احزاب تضمین شد و بعد انتخابات برگزار شد. در شیلی پس از پینوشه، رأی مردم برای پایان دیکتاتوری بود، نه برای تعیین یک نظام غیرقابل تغییر. دموکراسی همیشه از قانون، نهاد و امکان اصلاح شروع میشود، نه از یک انتخاب هویتی صفر و یکی.
وقتی گفته میشود «دو گزینه: پادشاهی یا جمهوری»، در واقع رأیدهنده وارد یک میدان احساسی میشود، نه سیاسی. این رأی بیشتر شبیه داوری دربارهی گذشته است تا تصمیمگیری دربارهی آینده. چنین همهپرسیهایی معمولاً در شرایط خشم، ترس یا فروپاشی نظم موجود مطرح میشوند و دقیقاً به همین دلیل، مستعد تصمیمهای هیجانی و برگشتناپذیرند. دموکراسی اما برای لحظههای خونسرد طراحی شده، نه برای تسویهحساب تاریخی.
از منظر حقوق عمومی هم، اینکه یکی از گزینههای رأیگیری، خودش متولی یا برگزارکنندهی فرآیند باشد، مسئلهساز است. در هیچ نظام معتبری، ذینفع مستقیم اجازه ندارد هم طراح قواعد باشد، هم داور، هم یکی از انتخابها. این نه مسئلهی نیت است و نه شخصیت؛ مسئلهی تضاد منافع ساختاری است که کل فرآیند را از اعتبار میاندازد، حتی اگر با حسن نیت انجام شود.
در نهایت، مسئله این نیست که مردم چه چیزی را «دوست دارند» یا از چه چیزی «متنفرند». مسئله این است که صندوق رأی قرار نیست آرزو یا نوستالژی را تبدیل به نهاد کند. رأی فقط زمانی معنا دارد که بتوان با همان ابزار، تصمیم را اصلاح کرد. رأیی که راه بازگشت ندارد، انتخاب نیست؛ یک بار مصرف است. و این دقیقاً همانجایی است که ایدهی رأی به پادشاهی، نه فقط غیرعملی، بلکه از اساس مضحک میشود چون از اساس ناسازگار با منطق خودش است.
برترین انسانها هم، وقتی در سیستمی از قدرت تضمینشده و موروثی قرار میگیرند، خودِ آن نظام نهایتاً فاسدشان میکند؛ نه لزوماً در نسل اول، بلکه حتماً در نسلهای بعد. تاریخ مملو از خاندانهایی است که بنیانگذارانشان با عظمت و فضیلت آغاز کردند، اما تضمین موروثی قدرت، نسلهای بعد را به موجوداتی تنپرور و منفک از واقعیت تبدیل کرد. سلسلهی هاپسبورگ اروپا را در نظر بگیرید: از شارل پنجم که امپراتوری را به اوج رساند تا نوههای ضعیف و ازدواجهای درونخانوادگی که برای حفظ "خون خالص" شاهانه، وارثانی بیمار و ناتوان به بار آوردند. یا سلسلهی مغول در هند (گورکانیان) که از ظهور فرمانروایی فرهیخته چون اکبرِ مداراگر، به سلاطینی مستبد و بیاعتنا مانند اورنگزیب رسید که با سیاستهای تنگنظرش، بنیادهای امپراتوری را سست کرد و کار را به جایی رسید که هندوستان دو قرن زیر سایه استعمار برود.
این، قانون آهنین موروثیگرایی است: حتی اگر پدر "فیلسوفشاه" باشد، تضمین سلطنت برای پسر، او را به "شاهبچه"ای تبدیل میکند که قدرت را موهبتی شخصی میبیند، نه امانتی عمومی. نظام موروثی، فضیلت را نادیده میگیرد و تصادف تولد را به جای شایستگی مینشاند؛ و تاریخ بارها ثابت کرده که هیچ خاندانی از گزند فساد ناشی از این "تصادف مقدس" در امان نمانده است. قدرتِ قفلشده، نهایتاً حتی بهترین خاندانها را به موزهای از تکبر و انحطاط تبدیل میکند.
و فراموش نکنیم که حتی در صورتیکه سازوکارهایی شبیه به انتخاب در ظاهر وجود داشته باشد، اگر چرخهی قدرت از بالا تعریف، تأیید و محدود شود، و جامعه نتواند دربارهی بالاترین مقامها آزادانه تصمیم بگیرد، کل فرآیند به نمایشی تشریفاتی تبدیل میگردد. وقتی گزینشکنندگان، خود توسط یک مرجع غیرانتخابی برگزیده و تأیید میشوند، و مشارکت عمومی به سطحی نمادین تقلیل مییابد، دیگر نه از دموکراسی خبری هست، نه از حقیقتِ انتخابات. در چنین شرایطی، رأیگیری تبدیل به آیینی میشود که تنها مشروعیتی یکطرفه تولید میکند؛ مشروعیتی که از پایین نمیجوشد، بلکه از بالا دیکته میشود و در نهایت، همان منطق قفلشدگی قدرت را در پوششی متفاوت تکرار میکند.