به نام خدا
مقدمه:در قسمت اول سری مطالب تحلیل اشعار فارسی ، تصمیم گرفتم که به سراغ غزل شماره یک از حافظ برم. امیدوارم که مفید واقع بشه.
متن شعر
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
.
به بویِ نافهای کآخِر صبا زان طُرّه بُگشاید
ز تابِ جَعدِ مشکینش چه خون افتاد در دلها
.
مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش، چون هر دَم
جَرَس فریاد میدارد که بَربندید مَحمِلها
.
به مِی سجّاده رنگین کُن گَرَت پیرِ مُغان گوید
که سالِک بیخبر نَبْوَد ز راه و رسمِ منزلها
.
شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها؟
.
همهْ کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
نهان کِی مانَد آن رازی کَزو سازند مَحفلها؟
.
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
مَتیٰ ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا وَ اَهْمِلْها
.
تحلیل: به طور کلی میشه گفت این غزل روایت آدمیه که عشق رو زندگی کرده و هزینه اونو داده و ساده لوح نبوده، اما پشیمون هم نیست. در واقع این غزل نشون دهنده یه انسان آگاهه که میدونه راه معنا، همیشه از دل سختی میگذره.
بیت اول این غزل در واقع یه دعوت پرهیجانه ، نه فقط به ساقی، بلکه به زندگی و تجربه و خطر کردن. حافظ میگه جامو بده دستم، چون اون چیزی که اولش ساده و دل فریب به نظر مییومد، حالا شده پر از گره و دردسر. اینجا در واقع حافظ خیلی خودمونی میگه عشق رو ساده فرض نکن. چون هر کی واردش میشه، دیر یا زود میفهمه که مسیرش صاف و بی دست انداز نیست.
تو بیت دوم حافظ سراغ تصاویر معمول تری میره. از جمله بوی نافه و صبا و زلف معشوق. پشت تصویر سازی آشنا و لطیف این بیت ، یه خشونت پنهان هم خوابیده. حافظ میگه که برای همون بوی خوش و برای یه گره کوچیک از زلف معشوق، چه خون هایی که تو دل ها نریخته. یعنی رسیدن به زیبایی و خواستن و معنا، هزینه داره و این هزینه دله که با ارزش ترین سرمایهٔ انسانه. اینجا حافظ نشون میده که حتی زیباترین آرزوها هم بیتاوان نیستن و اتفاقاً هر چی خواسته ظریفتر باشه، دردش هم عمیقتره.
بیت سوم این غزل مضمون جالبی داره. حافظ میگه حتی تو منزل جانان هم خبری امنیت نیست. تو اوج نزدیکی و تو لحظه هایی که فکر میکنی بالاخره رسیدی، صدای زنگ کاروان بلند میشه و وقت رفتن میرسه. این یعنی ناپایداری مطلق. نه وصال موندگاره و نه آرامش دائمی. حافظ در واقع توی این بیت نشون میده که هیچ جا آسایش همیشگی نیست، حتی آغوش محبوب.
توی بیت چهارم حافظ به سراغ یکی از مضامین مرسوم غزل هاش میره. میگه که اگه پیر مغان گفت سجاده رو با می رنگین کن، حرفش رو گوش کن. چرا؟ چون سالک واقعی راه رو بلده. این بیت یک جورایی حمله به ظاهر گرایی و به اون دینداری بی تجربه و خشکه که در غزلیات حافظ خیلی مرسومه. حافظ میگه حقیقت رو با تجربه میشه فهمید، نه با ادا. در واقع کسی که راه رو رفته، خوب میدونه چه زمانی باید قاعده رو شکست تا به معنا رسید.
بیت پنجم که یکی از معروف ترین بیت ها در ادبیات فارسیه ،دقیقاً جاییه که حافظ فاصله خودش رو با آدمهای امن نشین مشخص میکنه. میگه کسی که سبک بار ساحله، اصلاً نمیفهمه ما وسط چه طوفانی هستیم. این بیت خیلی تازه است و به دنیای امروزی ما هم منطبق میشه. در واقع میگه که درد کسی که خطر کرده و انتخاب کرده و سوخته، برای کسی که فقط تماشاگر بوده قابل فهم نیست. حافظ اینجا نه گله میکنه و نه توضیح میده ، فقط مرز میکشه.
توی بیت ششم حافظ میگه که همه چی از خودکامی شروع شد و به بدنامی کشید. ولی خب، رازی که موضوع صحبت محفل ها میشه ، مگه میتونه پنهان بمونه؟ حافظ در واقع اینجا اشاره به این داره که بد نامی فقط نتیجه خطای فردی نیست و محصول نگاه جمعیه که عاشق افشاست.
در بیت آخر هم حافظ مثل یه وصیت شاعرانه، رو به خودش میگه که اگه حضور میخوای، از اون غایب نشو. هر وقت به محبوبت رسیدی، دنیا رو ول کن. این بیت جمع بندیه کل غزله ، یه جور تصمیم نهایی. البته منظور حافظ فرار از دنیا نیست ، بلکه سبک شدن از وابستگی هاست. حافظ اینجا به یکی از مضامین رایج ادبیات عرفانی ما میرسه و اون هم این هستش که حضور، فقط با رها کردن ممکنه.
.
این تحلیل صرفاً زاویه دید من از این غزل زیبا بوده ، ممکنه که شما یک برداشت دیگه داشته باشید که چه بسا درست تر از مطالب این مطلب باشه ، پس خوشحال میشم که نظرات خودتون رو در بخش دیدگاه ها به اشتراک بگذارید.