آسمان ابري از پنجره اتاق عماد ديده مي شد. اما عماد حواسش به پرونده هايي بود که اخيرا به دست سازمان رسيده بود. اتاقش از صبح پذيراي مردم عادي بود که يا مي خواستند طول درمان بگيرند يا براي کارهايشان نامه بگيرند. چيزي که در اين رفت و آمدها از آن بدش مي آمد زمان هايي بود که موضوع تجاوز مطرح مي شد. مخصوصا زماني که يک کودک مورد تجاوز قرار مي گرفت. آن روز هم يکي از آن روزها بود و طبق معمول خبرش تمام اداره را پر کرده بود. از قضا خسروي و شهبازي در اتاق عماد نشسته بودند و درباره اين اتفاق صحبت مي کردند.
ـ هر دفعه که اين اتفاق مي افته من از شغلم نااميد ميشم. چطور تونست اين کار رو با يه بچه شش ساله انجام بده؟
ـ من خودم اون پسربچه رو معاينه کردم. نميدوني چقدر سخت بود که تو چشماي اون طفل معصوم نگاه کني.
ـ مثل اينکه کار پدرش بوده. همين امروز و فردا ميندازنش زندان.
ـ الهي دستش بشکنه. اين جور آدم ها واقعا اسم پدر رو خراب مي کنند.
عماد سکوت کرده بود و از پنجره بيرون را نگاه مي کرد. ابرها ايستاده بودند و انگار نمي خواستند ببارند. احساس مي کرد هواي بيرون هم مانند هواي امروز آلوده است. رويش را برگرداند و کنار خسروي رو به روي شهبازي نشست.
ـ انگار خدا قهرش گرفته. اصلا بارون نمياد.
ـ همه اين ها به خاطر کارهاييه که مي کنيم.
ـ شايد به خاطر کارهاييه که نمي کنيم.
شهبازي گفت:« دقيقا. ما آدما اين همه گناه مي کنيم و همون کار خوبي هم مي کنيم هم با گناه نابود مي کنيم. در واقع وقتي گناه مي کنيم انگار هيچ کاري تو زندگي انجام نداديم.»
عماد به شهبازي گفت:«پس از اين جهت ما دکترهاي خوش شانسي هستيم. در حالي که بقيه دکترا فقط مي تونن درباره جسم آدم اظهار نظر کنن ما مي تونيم درباره روح آدم ها هم حرف بزنيم. فقط اي کاش مي دونستيم که چطور ميشه روح انسان ها رو درمان کرد.»
ـ متاسفانه اين چيزيه که نميشه با آمپول و قرص و جراحي درمانش کرد.
ـ منظورتون چيه دکتر؟
شهبازي دستي به ريش هاي جوگندمي اش کشيد و گفت:« من معتقدم خدا همون روز اولي که آدم و حوا رو آفريد و از روح خودش بهشون دميد اختيار همون روح رو هم به دست خودشون داد. روح قوي ترين عنصر انسانه که به انسان هويت خليفه الله ميده.»
خسروي پوزخندي زد و گفت:«من که باور نمي کنم اين همه اتفاق هولناک به خاطر روح الهي باشه. سوال دقيقا اينه که با کدوم قسمت روح اين همه جنايت انجام ميديم؟ فکر نمي کنم که چيزي به اسم روح وجود داشته باشه.»
عماد فکري کرد و گفت:«من فکر مي کنم که ما بيشتر تحت تاثير مغز و اعصاب مون باشيم. يه سيناپس عصب به عصب افکار و اعمال رو به وجود مياره و با يه سيناپس عصب به خون احساساتمون شکل مي گيره. موندم که نقش روح دقيقا اين وسط چيه؟»
ـ همه مون مي دونيم که هر چيزي که حس مي کنيم يک پيام عصبيه در مغز ما و مغز ما وظيفه اش اينه که همه چي رو ثبت کنه. اما يه موقع هايي وجود داره که خيلي چيزها رو حس مي کنيم اما چيزي خلاف اونها انجام ميديم صرفا فقط براي اينکه بقاي ما به اون عملکرد بستگي داره. مثلا ممکنه بهترين چيزا رو هم داشته باشيم و تجربه کنيم اما آخرش به عشق تجربه کردن چيزي که نداريم همه قوانيني که اعصاب برامون به وجود اوردن رو بشکنيم. اون لحظه است که ميشه به وجود يک انرژي پي برد که ما رو از يک کامپيوتر برنامه نويسي شده متمايز مي کنه. فکر مي کنم همين انرژي اي که اسمش رو روح ميذاريم عامل اين اتفاق باشه.
خسروي پرسيد:«پس اون اراذل و اوباشي که اين همه جرم توي جامعه انجام ميدن و آخرش فقر رو بهونه خلاف هاشون مي کنن چطور؟»
ـ اين هم دليليه براي وجود يک روح مختار. ممکنه تصميم بگيريم با همين چيزهايي که حس مي کنيم زندگي کنيم. اون موقع است براي انجام دادنشون هم بهانه اي داريم و دليل مياريم. هر جوري بخواي عمل کني کاملا مختاري و اختيارت رو ثابت مي کنه. اما تا حالا به اين دقت کرديد که کدوم آدم توي اين دنيا آدم مهم تريه؟
عماد و خسروي سکوت کردند و سرشان را پايين انداختند. هيچ کس نمي توانست در برابر ذهن معنوي شهبازي عرض اندام کند. همين ذهن و چهره عرفاني، شهبازي را محبوب ترين پزشک سازمان کرده بود و هر کس که دچار مشکلي مي شد با او درد دل مي کرد و از او مشورت مي گرفت. اما کمتر کسي مي دانست که دکتر شهبازي خود مي توانست مشکل ساز باشد. براي کساني که با او بحث فلسفي مي کردند.
ـ براي پيدا کردن جواب اين سوال تا دورهمي بعدي فرصت داريد. فعلا بايد برم خداحافظ همگي. بابت چاي و کيک هم ممنون دکتر فريدزاده.
با رفتن شهبازي، عماد بلند شد و پشت ميزش نشست. خسروي سکوت را شکست و گفت:« احساس مي کنم دوباره بايد کتاب هاي انديشه و اخلاق اسلامي رو دوباره بخونم. اصلا از پس حرف هاي اين دکتر شهبازي برنميام.»
عماد خنديد و گفت:« منم گاهي اوقات کم ميارم ولي ازش خوشم مياد. هر موقع که باهاش حرف مي زنم يه چيزي ياد مي گيرم. به عبارت امروز يه پيام عصبي دريافت مي کنم و وارد مغزم مي کنم.»
ـ ولي آخرش نفهميديم روح واقعا وجود داره يا نه؟
ـ اون مسئله فعلا چيزيه که هنوز زياد ازش نمي دونيم.
ـ حالا فعلا بيا چايي مون رو بخوريم. راجبش ميشه بعدا فکر کرد.
در همين حين خسروي تلفن همراهش را روشن کرد و شروع به خواندن اخبار کرد. ناگهان با تعجب به صفحه گوشي خيره شد و با دهان باز به عماد نگاه کرد.
ـ چيزي شده دکتر؟
ـ باورت نميشه چي اينجا خوندم. اينجا نوشتن قاتل سعيد فرهنگ دستگير شده.
ـ کدوم قاتل؟ منظورت چيه؟
خسروي دوباره به صفحه نگاه کرد و خواند:« شب گذشته فيروز مرزوقي به اتهام قتل سعيد فرهنگ دستگير شد. نامبرده هم اکنون در ساري تحت نظر است و فردا براي دادرسي به تهران منتقل مي شود.»
ـ اصلا نمي فهمم اينجا چه خبره.
ـ اين فيروز مرزوقي از کجا پيداش شد؟
ـ بيا زنگ بزنيم دکتر مشفق ببينيم اين يارو اصلا کيه؟
عماد تلفن همراهش را برداشت و شماره دکتر مشفق را گرفت. بلافاصله گوشي را روي بلندگو گذاشت.
ـ الو سلام دکتر خوب هستيد؟
ـ سلام عماد جان. به خوبي شما...
ـ خبرا رو شنيديد؟
ـ بله شنيدم.
ـ شما درباره فيروز مرزوقي اطلاعي داريد؟
دکتر مشفق آهي کشيد و گفت:«يکي از اراذل معروف ساري. همه جور کاري تا حالا کرده و پرونده اش حسابي سنگينه. فقط همين يه فقره قتل رو کم داشت که اونم جور شد. آدم بدبختي بود. خدا بهش رحم کنه. بايد الان قطع کنم خداحافظ.»
با قطع شدن تماس، سکوتي سنگين برقرار شد ولي طولي نکشيد که اين سکوت با همهمه مردم بيرون اتاق شکسته شد. عماد و خسروي از اتاق بيرون آمدند و به سمت پايين رفتند. در سالن انتظار همه داشتند به تلفن همراه هايشان نگاه مي کردند و به بقيه هم نشان مي دادند. خبرگزاري ها براي اولين بار، اولين تصوير از مردي تنومند با ريش بلند که روي صورتش خالکوبي عقاب داشت را نشان مي دادند. کم کم پچ پچ ها داشت بين مردم بالا مي رفت:
ـ خدا لعنتش کنه.
ـ واقعا شرارت از چهره اش مي باره. خوشم اومد که گرفتندش.
ـ چطور تونست سعيد فرهنگ رو بکشه؟ گفته بودن که سر فيلمبرداري مرده.
ـ والا ما هم چيزي نميدونيم. احتمالا تو پشت صحنه خفتش کرده مرتيکه عوضي.
ـ مرده شور قيافه اش رو ببرند.
عماد جلو آمد و چشم هايش را ريزکرد. حتما عادل هم اين خبر را شنيده بود. سريع تلفنش را درآورد و با عادل تماس گرفت. خيلي زود صداي نفس نفس زدن هاي عادل را شنيد.
ـ سلام پسرعمو، خبرا رو شنيدي؟
ـ هيچي نگو... از اون موقع تا حالا با ده نفر دعوا کردم.
ـ مگه چي شده؟
ـ الناز راد رو آزاد کرده بودن که اين رو بندازن توي زندان. به هيچ کس هم نگفتن ماجرا چيه که بتونن صحنه سازي کنن. هر چي تا حالا رشته کرده بوديم پنبه شد. فقط نمي دونم چرا. آخه براي چي؟
عماد ماتش برده بود. نمي دانست چه بگويد تا تسلي بخش عادل باشد. فقط سکوت کرد تا عادل حرف بزند.
ـ من نميذارم حق کسي پايمال بشه. من نميذارم... اي لعنت به اميري.
ـ اميري مگه چيکار کرده؟
ـ همه چي زير سر خودشه. من مي دونم اون باعث اين همه بي نظميه.
ـ عادل...
ـ الان مي خوام قطع کنم. خدافظ.
عماد بهت زده به دور و اطرافش نگاه مي کرد. همهمه و سر و صداي مردم اذيتش مي کرد. آرام آرام از پله ها بالا رفت تا وارد اتاقش شود اما ناگهان خود را مقابل اتاق دکتر شهبازي يافت. پشت دستش را بالا آورد و چند ضربه به در چوبي سفيدرنگ اتاق زد. با صداي بفرماييد شهبازي، وارد اتاق شد و روي صندلي چرمي روبه روي ميز شهبازي نشست. شهبازي کتابش را روي ميزش گذاشت و از پشت عينک مطالعه اش به عماد نگاه کرد:
ـ تونستي جواب سوالمو پيدا کني؟
ـ راستش رو بخواهيد نه.
ـ اتفاق خاصي افتاده؟
ـ مگه خبر نداريد، همين الان قاتل سعيد فرهنگ پيدا شده.
ـ منظورت همونيه که تو پرونده اش نوشته بودند سعيد سيفي؟
ـ بله همين طوره. ولي اين دو تا چه فرقي داشتند؟
ـ خيلي ساده است. مثل فرق خيال و واقعيت. حالا اين بنده خطاکار کي هست؟
ـ ميگن يکي از اراذل و اوباش ساريه. اسمش فيروزه.
ـ ارتباطش به تو چيه؟
ـ متاسفانه يکي از اقوام هم درگير پرونده اين آقاست. من جزئيات ماجرا رو از ايشون شنيدم.
ـ چرا اينقدر برات مهمه؟ چون يه آدم معروفه يا چون فاميلتون باهاش سروکار داره؟
ـ منظورتون رو نمي فهمم.
شهبازي خنده اي کرد و گفت:« مطمئنا هر کسي براي عملکردي که انجام ميده دليلي داره حتي اگر احمقانه باشه. آقاي فريدزاده، من و تو کارهاي خيلي مهم تري داريم اما حالا داريم در مورد پرونده اي حرف مي زنيم که قبلا وظيفه مون رو در موردش انجام داديم. مي توني به من بگي دليلت براي اصرار روي اين قضيه چيه؟»
عماد پلکي روي هم گذاشت و جواب داد:«حقيقتش اينه که فکر مي کنيم اين ماجرا اتفاقي نيست و دست هايي توي کار وجود داره که حقيقت قتلش رو پنهان کنه. براي همين فيروز دستگير شده.»
ـ پس فکرمي کني بايد عدالتي برقرار بشه تا از فکر ماجرا بيرون بياي.
ـ فکر مي کنم اگر سکوت کنم در اين جنايت شريکم.
شهبازي کمي به فکر فرو رفت و لبخندي زد. چشمانش را به چشمان عماد دوخت و گفت:« فکر مي کنم يه جورايي جواب سوالمو دادي.»
ـ واقعا؟ چطور؟
ـ تو الان به من گفتي که اگر سکوت کنم توي جنايتي شريکم که ازش آگاهم. در واقع تو مي خواي خلاف اين جريان سکوت حرکت کني و برخلاف چيزي عمل کني که جامعه داره بهت القا مي کنه. پس به نظر تو موقعيت اول و آدم اول کار درست رو انجام ميده. اما گزينه صحيح اين نيست.
ـ پس يعني درستش اينه که همه چيز رو بپذيرم و بعد براي اين پذيرش بهانه بتراشم.
ـ اين هم اشتباهه.
ـ پس کدومشون درسته؟
ـ شايد باورت نشه. هر دو!
عماد ابروهايش را در هم کشيد و با زهرخندي گفت:« پس اين همه مدت من و خسروي مسخره شما بوديم براي معمايي که جواب نداره؟»
ـ عيب شما اينه که تمرکزت روي يه گزينه بود و فکر مي کردي گزينه مطلق صحيحه. انتخاب يکي از اين گزينه ها فقط شروع ماجراست و توي به پايان بردنش بايد از گزينه بعدي هم کمک بگيري. تو الان مي خواي حقيقت رو افشا کني اما بايد موانع و مشکلاتي که در اين خلاف جهت حرکت کردن اتفاق مي افته بپذيري. اگر هم قصد پذيرش رو داري، توي رکود بهونه آوردن غرق نشو و محکم بگو که حقيقت همينه ولي من کار زيادي از دستم برنيومد.
ـ تموم اين حرف ها رو شنيدم اما حالا مي تونم بدونم کي تو اين دنيا مهم تره؟
ـ آدمي که در عين مختار بودن مجبوره.
ـ و مجبوري که اختيارش رو نشون ميده...
سکوت ميان آن دو نفر با صداي اذان تلفن همراه شهبازي شکسته شد.
ـ مثل اينکه وقت اذانه. من ميرم نمازخونه باهام مياي؟
عماد سر تکان داد و به همراه شهبازي به نمازخانه رفت. بعد از اينکه نماز تمام شد، عماد گوشه اي نشست و در اين باره حسابي فکر کرد:
ـ در حالي که جواب سم شناسي هنوز نيومده مسئولين ماجرا عجله کردند و يه نفر رو به عنوان يه قاتل مطرح کردند. اصلا چرا حتما مردم بايد بدونن سعيد فرهنگ رو کي کشته؟ عجب آدمي بودي که مرگت هم همينطور بي معني شد.... اي روزگار.
همين که عماد سرش را بلند کرد چشمش به بقيه افراد حاضر در نمازخانه افتاد که با تعجب به عماد نگاه مي کردند. بعد از کمي مکث متوجه شد که طبق معمول داشت بلند فکر مي کرد.