مطلب ارسالی کاربران
زخم کهنه - قسمت دوم
ساعت هفت صبح بود. خورشيد داشت آخرين تلاش هايش را براي طلوع در شهر مي کرد. نور خورشيد به اتاق کوچک عماد رسيد و همه جا را روشن کرد. ساعت روي ميزعسلي زينگ زينگ صدا کرد و عماد چشم هايش را ماليد. هواي خوب، خاک خيس خورده و بوي درخت پرتقال حياط سرحالش آورد و از حالت درازکش درآمد و روي تخت نشست. عماد مي دانست که الان يک چيز ديگر کافي است تا او را کامل از تخت بلند کند:
ـ عماد! صبحانه حاضره!
صداي زيبايي از آن سر خانه به گوشش رسيد. عماد لبخندي زد و با کمي کش و قوس بيرون آمد تا صورتش را بشويد و موهايش را شانه کند ولي بلافاصله وارد آشپزخانه شد تا با همسرش ريحانه صبحانه بخورد. از اين روزها زياد پيش نمي آمد، هميشه هر دو سرکار بودند اما قرارشان را بر اين گذاشته بودند که هر قدر خسته باشند بايد روزهاي تعطيل با هم صبحانه بخورند. همين که عماد به آشپزخانه آمد، به ريحانه اي که لباس هاي صورتي اش بوي ياس مي دادند و صورتش مانند ماه شده بود خيره شد. امروز او از هميشه زيباتر شده بود:
ـ سلام عماد، صبح بخير...
ـ سلام عزيزم.
ـ چيزي شده که نمي خواي بشيني؟
ـ داشتم به زيباترين منظره دنيا نگاه مي کردم..
ريحانه خنديد.
ـ خدايا، اين نقاشي کي زنده شد؟ من بايد خيلي خوش شانس باشم که همچين صحنه زيبايي رو مي بينم!
ـ الان چه حسي داري؟
ـ احساس يک شواليه که از يک جنگ پرافتخار برگشته است.
ـ حالا که اينطور شد من يک پرنسسم و به شواليه ام فرمان مي دهم تا او هم لباس هاي خوب بپوشد و سر ميز اعياني اينجانب بنشيند.
هر دو بلند خنديدند و خنده هايشان تمام خانه کوچک و تميزشان را روشن کرد. عماد لباس پوشيد، موهاي صافش را شانه زد و به خودش عطر زد. مرتب و با اعتماد به نفس به آشپزخانه برگشت تا روي صندلي ناهارخوري بنشيند. اما ظاهرا اين کار کمي ناز کردن نياز داشت براي همين گفت:«ملکه ما اختيار مي دهند تا با اين برده کوچکشان افتخار همنشيني داشته باشند؟»
ـ پيشنهاد جنابعالي اجابت خواهد شد. بنشينيد.
عماد روي ميز نشست و دست هايش را به هم ماليد. اين رد و بدل کردن ها هميشه آن دو را ياد تئاتري مي انداخت که دوران عقدشان با هم رفته بودند. عماد حدس زد که بايد امروز روز خوبي باشد. ريحانه کيکي که براي صبحانه پخته بود را از فر بيرون کشيد و روي ميز گذاشت:
ـ اين هم يک کيک خاص براي يه روز خاص.
ـ جدي امروز چه مناسبتيه؟
ـ چطور؟
ـ همين که خودت لباس پوشيدي و به من هم گفتي آماده بشم...
ـ اينو بايد خودت حدس بزني ولي الان وقت خوردنه.
عماد تکه اي کيک را با چاقو بريد و داخل پيش دستي اش گذاشت.
ـ سالگرد ازدواجمونه؟ فکر کنم نزديک باشه.
ريحانه سرش را تکان داد. يعني نه...
ـ تولد توئه؟ ولي انگار دو ماه پيش بود...
ـ ميشه گفت يه جورايي.
ـ تولد من که نيست چون تا جايي که يادمه پنج ماه ديگه است.
ـ اتفاقا تولد تو هم هست...
دهان عماد از تعجب بازمانده بود و ريحانه نيشخند مي زد. مي دانست عماد آخرش چه مي خواهد بعد از اينکه دهانش را ببندد و به بالا نگاه کند بگويد:
ـ اين حالا شد يک مسئله... از نظر علمي دو نفر در صورتي مي تونن يک روز تولد داشته باشند که توي همون تاريخ به دنيا اومده باشند اما من متولد بهمنم تو هم مردادي هستي. فکر نمي کنم اونقدر فيلسوف باشم که حرفت رو بفهمم.
ريحانه کمي سکوت کرد، تکه کيک را کامل در دهانش جويد.
ـ اشتراک تولد هميشه توي به دنيا اومدن نيست. گاهي اوقات روزي که يه اتفاق خوب براي هر دومون مي افته ميشه روز تولد هر دوي ما.
ـ پس مي توني به من بگي امروز چه اتفاق خوبي براي هر دومون افتاده؟
ـ براي اون ديگه تا شب صبر کني. مي خوام غافلگيرت کنم.
ـ باز شروع کردي به اذيت کردن...
ـ بهتره صبحانه مون رو بخوريم. کلي کار داريم که بهش برسيم.
ريحانه يک تکه ديگراز کيک بريد و در بشقاب عماد گذاشت. هر دويشان بدون صحبت کيک مي خوردند و چاي مي نوشيدند. اعتقاد داشتند نبايد با صحبت هاي روزمره و خسته کننده مزه غذايشان را تلخ کنند براي همين موقع غذا خوردن هيچ وقت صحبت از مسائل بد نمي کردند تا غذا خوردنشان تمام شود.
مدتي بعد از صرف صبحانه هر دويشان داشتند آشپزخانه را مرتب مي کردند که تلفن همراه عماد زنگ خورد.
ـ دکتر مشفق داره زنگ مي زنه. به نظرت صبح به اين زودي چيکار داره؟
ـ دلم نمي خواد اينو بگم ولي يه اتفاق فوري و فوتي افتاده که فهمش از پس يه عقل برنمياد. قرار بود امروز استراحت کنيم ولي...
ـ بهتره گوشي رو برداري. خدا رو چه ديدي شايد هم يه تفريح در انتظارمون باشه.
ـ خدا به خير کنه...
عماد تلفن را برداشت و آن را روي بلندگو گذاشت:
ـ الو سلام عماد، هستي که؟
ـ سلام دکتر مشفق عزيز. آره هستم. خوب هستيد ان شالله؟
ـ نه خوب نيستم. اگه تلويزيون رو روشن کني حال تو هم مثل من ميشه.
ـ موضوع چيه؟
ـ يه قتل شبه عمد با کلي مظنون شناخته شده. سعيد فرهنگ تو اين ماجرا مقتول شد.
عماد و ريحانه براي لحظه اي با تعجب به هم نگاه کردند.
ـ سعيد فرهنگ؟ همون بازيگر معروف؟
ـ متاسفانه آره، دير بجنبيم دروغ ماجرا زودتر از راستش بيرون مي زنه.
ـ مي فهمم. الان بايد کجا بيام؟
ـ بيا سازمان پزشکي قانوني، قبلا تشکيل پرونده و بازبيني صحنه جرم انجام شده. معاينه تو سازمان ساري قراره انجام بشه. تا يه ساعت ديگه واسه کالبدشکافي به سازمان تهران منتقل ميشه.
ـ الان خودمو مي رسونم. حتما ميام.
عماد تلفن را قطع کرد، وارد اتاق خواب شد، لباس پوشيد، کيفش را از کمد برداشت و از اتاق بيرون زد. نگاهش به ريحانه افتاد که ايستاده بود و به او خيره شده بود:
ـ بابت اينکه برنامه هامون بهم خورد متاسفم. قول ميدم زود برگردم.
ـ متوجه ام. اگه مورد خاصي بود حتما خبرم کن. مي دوني که خيلي دوست دارم کمک کنم.
ـ تو خيلي خوب منو درک مي کني.حتما خبري شد بهت ميگم.
ـ منتظر تماست هستم.
ـ دوستت دارم خداحافظ.
در خانه که بسته شد، ريحانه کنار پنجره ايستاد تا شوهرش را بدرقه کند. وقتي عماد با کت و شلوار مشکي و قدم هاي بلندش از ميان دو درخت پرتقال حياط رد مي شد زيباترين صحنه اي بود که ريحانه مي توانست ببيند. ريحانه که خيالش از بسته شدن در حياط راحت شد، روي مبل نشست و تلويزيون را روشن کرد. توجه اش به زيرنويس شبکه خبر جلب شد. براي تلويزيون يک روز عادي بود و اخبار مهم تري از مرگ يک بازيگر داشت. کمي بعد خبر به اين شکل از ديدگان ريحانه گذشت:
«سعيد فرهنگ بازيگر مطرح سينما و تلويزيون ساعاتي پيش در سن 43 سالگي درگذشت. او سابقه بازي در فيلم و سريال هاي زيادي را در کارنامه خود دارد.»
ريحانه دوباره کانال ها را اين ور و آن ور کرد و بعد تلويزيون را خاموش کرد. هميشه تلويزيون براي چنين چيزهايي بي ذوق بود. بنابراين گوشي اش را برداشت و اينترنتش را روشن کرد تا سايت ها را بالا و پايين کند. وقتي عکس سعيد را ديد کمي به نظرش آشنا آمد. نمي دانست قبلا او را کجا ديده بود، با اين حال خبرگزاري هاي زيادي اين اتفاق را پوشش داده بودند. چيزي که همه آن ها رويش اتفاق نظر داشتند اين بود که سعيد فرهنگ در حين فيلمبرداري قسمت آخر سريال اخيرش که در ويلاي شمال فيلمبرداري مي شد درگذشته و اطلاعات بيشتر هنوز به دست خبرنگاران نرسيده است. سراغ سايتي رفت که نظرات کاربران را پوشش مي داد. يکي دلنوشته عريض و طويل نوشته بود، بعضي به چند ايموجي گريه بسنده کرده بودند، چند نفري از کاربران مي خواستند تا براي آرامش روح تازه درگذشته فاتحه اي بخوانند. با تمام اين ها اکثر پيام ها فقط يک جمله پس و پيش دار بودند:«روحش شاد و يادش گرامي»
تلفن را گوشه اي پرت کرد و روي مبل دراز کشيد. با خودش به اين جمله فکر مي کرد. از خودش مي پرسيد آيا روح او موقعي که جنازه اش را ديده شاد بود يا از اينکه به اين شکل کشته شده بود ترسيده بود؟ آيا يادش گرامي مي ماند اگر روزي همه دنيا مي فهميد او واقعا چه کسي بوده؟ اصلا اين چه سوالهايي بود از خودش مي پرسيد وقتي طرف مقابلش را نمي شناخت؟
مدتي بعد تلفن همراهش زنگ خورد:
ـ سلام مامان لطيفه خوبي؟
ـ سلام. ممنون عزيزم تو خوبي.
ـ خدا رو شکر چه خبر؟
ـ خبر داري که سعيد فرهنگ مرده؟
ـ آره مي دونم خبرشو شنيدم. ميگن تو همين ساري مرده.
ـ راستي... به نظرت عماد رو مي فرستن بالا سرش؟
ـ بهش زنگ زدن. همين الان رفته سازمان.
ـ بيا با هم بريم تهران براي مراسم ختمش.
ـ مگه همسايه ديوار به ديوارمون بوده که دعوتمون کردند؟
ـ خود خانواده سيفي خصوصي از من و بابات دعوت کردن. بابات که نمياد براي همين ميريم خونه عادل. تو هم بيا.
ـ نمي دونم. بايد ببينم عماد چي ميگه. ولي مادر من، صرف اينکه قبلا تو اتاق زايمان مادرش رو ديدي و بعدش از همديگه شماره گرفتيد تا در ارتباط باشيد فاميلشون محسوب نميشيم. گفته باشم.
ـ خب باشه عماد که اومد حتما خبرم کن... خداحافظ.
ريحانه تازه فهميده بود اين بازيگر را قبلا کجا ديده، دوباره اينترنت را روشن کرد و عکس سعيد را با دقت نگاه کرد. ريحانه هنوز به دنيا نيامده بود زماني که خانواده سيفي با پدر و مادرش در يک محله در تهران زندگي مي کردند. دو ساله بود که ريحانه و خانواده اش از آن محله رفتند و ديگر اين خانواده را نديد و حتي يادش نماند قيافه آن ها چه شکلي بود ولي هميشه حرف و حديث اين خانواده ورد زبان پدر و مادرش بود و اينکه چقدر از آنها تعريف مي کردند. دنيا چقدر مي تواند کوچک باشد اما سوالي اين وسط پيش آمد، مگر نام خانوادگي قبلي اش چه عيبي داشت که آن را عوض کرده بود؟
کمي بعد چند تا از کليپ هاي داخل اينترنت را باز کرد و به چهره سعيد خوب نگاه کرد. جذبه عجيبي را در او مي ديد که نمي توانست قبلا ببيند. چشمان حالت داري که وقتي احساساتي مي شد درشت مي شدند و وقتي مي خنديد بادامي. بيني بزرگ و کشيده و لبخند هاي پررنگ صورتش را کامل مي کرد. انساني سرخوش و قوي به نظر مي رسيد که هيچ چيز نمي توانست او را در هم بشکند. اما چرا حالا مرده بود؟ اين آدم مي توانست صدها سال زندگي کند. ريحانه با خودش فکر کرد احتمال اينکه خودکشي کرده باشد اصلا بعيد نيست. کسي که نام خانوادگي اش را عوض مي کند قبلا خودش را کشته است.
به سرش زد که کمي درباره سعيد تحقيق کند. اولين جايي که به نظرش رسيد صفحه اينستاگرامش بود. بدون اينکه به آخرش نگاه کند صفحه را پايين کشيد تا به اولين پست صفحه برسد سپس آرام آرام صفحه را بالا برد تا دقت به عکس ها و فيلم ها نگاه کند. ريحانه از پست هاي اولش مي توانست سرزندگي و اميدواري سعيد را در آن روزها بفهمد. ظاهرا آن روزها بسيار شاد بود و خيلي علاقه داشت همه درباره زندگي خوب او بيشتر بدانند، اينکه چه خانه و زندگي اي دارد و چه خانواده خوبي دارد. اما تغيير دقيقا از سال 1399 شروع مي شود يعني چهار سال پيش. ديگر خبري از آن همه فخرفروشي نيست. تبليغات و مراسم ها کم کم جاي نمايش زندگي را مي گيرند و هاله غم بر آن حاکم مي شود. آخرين پستش در نهايت يک اسکناس 50 هزاري است با اين نوشته که متعلق به روز قبل بود:
«يه زماني اين پول زيادترين و باارزش ترين پولي بود که مي تونستم داشته باشم. اين مقدار رو اولين بار پدرم بهم داد. انقدر اين عدد برام مهمه که هميشه يه اسکناس ازش نگه مي دارم. خيلي خوب مي شد اگه براي تمام عمرم ارزشش زياد مي موند.»
ريحانه قسمت نظرات را خواند. مطمئنا نظرات جديدتر مربوط به مرگش بودند اما زماني که به تاريخ انتشار پست رسيد همه آن لحظه فکر مي کردند منظورش تورم است و درباره اقتصاد خراب کشور اظهار نظر کرده بودند. حس کرد چشمانش خسته شده اند و گوشي را قفل کرد اما فکرش هنوز درگير نوشته پست آخر بود. چرا کسي مثل سعيد با آن زندگي لوکس و حسرت برانگيز ارزشش را در يک اسکناس خلاصه مي کرد؟ احساس مي کرد که روزهاي آخر زندگي اش بايستي غمناک گذشته باشد. دوست داشت که بيشتر بگردد، بپرسد و تا حدي به حل شدن گره ماجرا کمک کند و به نظرش اين کار بدون کمک عماد انجام پذير نبود. پس تصميم گرفت جلوي افکارش را تا رسيدن عماد بگيرد و به آشپزخانه رفت تا ناهار درست کند.
عماد تند تند از پله ها بالا رفت تا دکتر مشفق را پيدا کند. قرار بود دکتر مشفق دم دفترش بايستد تا با هم به دفتر دکتر محمودي رئيس سازمان بروند.
ـ سلام آقاي مشفق، فکر کنم خيلي دير کردم.
ـ زياد مهم نبود. به موقع رسيدي.
ـ بابت اينکه تو سالن تشريح نبودم متاسفم.
ـ اونم مهم نيست. دکتر محمودي کار ديگه اي باهات داره.
ـ يعني از دستم عصبانيه؟
مشفق رو به عماد کرد و گفت:«نمي فهمم تو چرا اين قدر مضطربي آقاي دکتر؟ شما رو چشم ما جا داري. مگه تقصير تو بود؟ شما مدتي مرخصي بودي و خودش درخواستت رو امضا کرده بعد حالا عصباني باشه. خوشحال هم ميشه که يه روز نياي. راستي برادرزنت رو ديدم. حسابي کولاک کرده بود.»
ـ مگه چيکار کرده؟
ـ فعلا جاش نيست. ولي جاي خوشحاليه که يه همشهري داره تهراني ها رو رهبري مي کنه. يه عمر اينا بهمون مي گفتن دهاتي اما بايد مي ديدي يکي شون چه آبروريزي به بار آورد. عادل واقعا حرفه اي کار کرد. بايد تو هم از اين افتخارا زياد کسب کني.
عماد خنده اي کرد و گفت:« نژادپرست نباشيد آقاي دکتر!»
به در اتاق دکتر محمودي که رسيد. مشفق در زد و به همراه عماد وارد اتاق شد. محمودي در حالي که داشت چاي مي خورد، با تلفن حرف مي زد و با ديدن عماد و مشفق تلفن را زمين گذاشت و اشاره اي به عماد و مشفق کرد تا بنشينند.
ـ نگران چيزي نباشيد. از سمت ما همه چيز خوب پيش رفته. به زودي مدارک به دست اومده هم به تهران اعزام ميشه. من بعدا با شما تماس مي گيرم. خداحافظ.
محمودي نگاهي به عماد کرد و گفت:«سلام دکتر فريدزاده. خوشحالم که امروز دير رسيدي ولي اگه پنج دقيقه ديگه دير مي کردي حتما ناراحت مي شدم.»
ـ منو ببخشيد. امروز يکم دير بيدار شدم.
ـ از اينکه تو روز مرخصيت زا به راهت کردم متاسفم. ولي اين بار يه پرونده ويژه داريم که دو شهر تهران و ساري با همديگه روش کار مي کنن. به ما خبر دادند که سعيد فرهنگ بازيگر سينما بامداد امروز کشته شده. ادعا هم بر اينه که تو پشت صحنه بهش سوء قصد شده. همين پنج ساعت پيش آقاي مشفق بالاي سر جنازه اومد و تموم علائم ظاهري رو ثبت کرده. مدارکش هم بهت ميدم که با خودت ببري.
ـ با خودم ببرم؟ منظورتون چيه؟
ـ خيلي ساده است. شما از طرف سازمان ساري مامور نظارت به عملکرد تهران هستيد. حکم تون هم آماده است. لطفا از منشي تحويل بگيريد.
عماد تعجب کرد:« اما... چرا من...»
ـ اما و اگر نداره آقاي فريدزاده. هماهنگي ها قبلا با آقاي صفدري انجام شده. از اونجا که اهل همين شهر و البته متخصص باتجربه اي هستيد به اين توافق رسيديم شما بهترين فرد براي تبادل نظر بين سازمان هستيد. همچين چيزي يک در ميليون رخ ميده. سعي کنيد تا فردا قبل از اينکه جنازه به تهران برسه شما اونجا باشيد.
ـ اجازه بديد با همسرم تماس بگيرم و بهش خبر بدم.
ـ پس يعني پذيرفتيد؟
ـ بله دکتر. دستور، دستور شماست.
دکتر محمودي نفس راحتي کشيد و گفت:«خب اينم از اين. حالا يه کار ديگه بايد انجام بدم.»
عماد زود از اتاق بيرون آمد و با ريحانه تماس گرفت.
ـ سلام عزيزم حالت خوبه.
ـ سلام ممنون. چيزي شده؟
ـ زنگ زدم خبر بدم من زودتر ميرم تهران.
ـ چرا؟ تهران براي چي؟
ـ از طرف ساري به عنوان پزشک ناظر به تهران اعزام شدم.
ـ چطور ممکنه؟
ـ سازمان ساري براي هماهنگي با تهران به يه نماينده نياز داره.
ـ راستش مامان لطيفه زنگ زده بود که بپرسه براي مراسم ختم خانواده سيفي ميام يا نه؟ فکر کنم بايد باهاش برم. وسايلت هم جمع مي کنم با خودم ميارم نگران چيزي نباش.
ـ پس به زودي مي بينمت. مواظب خودت باش.
ـ تو هم همينطور خداحافظ.
عماد تلفن را قطع کرد و سوار ماشين شد. نفس عميقي کشيد و استارت زد. طبق معمول ضبط صوت ماشين مرتضي پاشايي پخش مي کرد که خواننده مورد علاقه اش از قديم بود. خيلي ها به اين علاقه اش ايراد مي گرفتند ولي اهميتي نداشت. این سلیقه غیرمعمول چیزی بود شبیه به یادآوری. یک یادآوری که در اعماق حافظه دنیا حک شده بود.