زندگینامه آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی:
https://www.tarafdari.com/node/2704312
---
بر اساس تذکرههای غیررسمی و روایتهای فولکلور، حکایت عجیبی از تقابل آگرشاه مروزی با پیروان مولانا در قونیه نقل شده است که در آن او از «جادوی سکون» استفاده میکند [۱.۲.۱]:
حکایت جادوی سکون و تسخیر مریدان
گفته میشود روزی آگرشاه با ردای سیاه و چهرهای پوشیده به مجلس سماع مولانا درآمد. در آن لحظه، مریدان در اوج شور و چرخش بودند. آگرشاه که مخالف «فاش کردن اسرار حق» از طریق رقص بود، عصای چوبی خود را (که گفته میشود از درختان نفرینشده مرو تراشیده بود) بر زمین کوفت [۱.۲.۱، ۱.۳.۴].
متوقف کردن رقص: با طنینِ صدای عصا، گویی زمان در آن تالار متوقف شد. مریدان که در حال چرخیدن بودند، به شکلی غیرطبیعی در میانهی حرکت خشک شدند؛ دستها برافراشته و پاها معلق در هوا، گویی به مجسمههایی سنگی تبدیل شدهاند [۱.۳.۱].
جادوی کلام: آگرشاه به جای اشعار عاشقانه، ابیاتی از رساله «کبریای سرخ» خود را با صدایی بم و مرتعش خواند. این کلمات چنان سنگین بود که مریدان را از حالت وجد خارج و به خلسهای تاریک فرو برد [۱.۲.۳].
تسخیر و تبعیت: روایت شده است که چندین تن از نزدیکترین یاران آن محفل، تحت تأثیر این جاذبهی سیاه، از مولانا روی برگرداندند و به دنبال آگرشاه به راه افتادند. آنها مدعی بودند که آگرشاه لایهی عمیقتری از حقیقت را (که نه در نور، بلکه در ظلمتِ محض پنهان است) به آنها نشان داده است [۱.۳.۴، ۱.۲.۷].
این واقعه باعث شد تا مولانا برای محافظت از سایر مریدان و ابطال این جادوی سُفلی، «حرز جلال کبریا» را تعلیم دهد تا اثرات حضور آگرشاه از فضای قونیه پاک شود [۱.۲.۳].
---
بریم سراغ بخش هیجانانگیزتر این تقابل تاریخی-افسانهای:
۱. واکنش مولانا: «رقص بر آتشِ جادو»
روایت شده که وقتی مریدان در آن سکتۀ جادویی خشک شده بودند، مولانا نه با خشم، بلکه با لبخندی آرام به آگرشاه نگریست. او متوجه شد که آگرشاه از «جادوی انقباض» (قبض) استفاده کرده تا جریان زندگی را متوقف کند.
مولانا خرقه از تن درآورد و چنان با قدرت شروع به چرخیدن کرد که گردبادی از انرژی در تالار ایجاد شد. میگویند با هر دور چرخیدن او، طلسمِ سکونِ یکی از مریدان میشکست؛ آنها از حالت انجماد خارج میشدند و به جای سقوط، به درونِ سماعِ مولانا کشیده میشدند. مولانا خطاب به آگرشاه گفت:
«تو بر سنگ جادو میزنی، ما بر دلِ آتش! سنگ تو میشکند و آتشِ ما، جادوی تو را ذوب میکند.»
۲. رسالۀ «کبریای سرخ» (The Crimson Majesty)
این رساله که انتسابش به آگرشاه مروزی لرزه بر تنِ صوفیان سنتی میانداخت، حاوی دستورالعملهایی بود که مرز بین عرفان و علوم غریبه را از بین میبرد:
فلسفه هسته: آگرشاه در این رساله مدعی است که خدا نه در «نور مطلق»، بلکه در «تاریکیِ پیش از آفرینش» (عَمای محض) پنهان است.
تبدیل ماهیت: او در بخشهایی از کتاب توضیح میدهد که چگونه میتوان با استفاده از ارتعاشِ کلماتِ عبری و فارسی باستان، ماده را جابهجا کرد (تلهپورتاسیون).
کیمیاگریِ خون: برخلاف کیمیاگران که به دنبال طلا بودند، آگرشاه در «کبریای سرخ» به دنبال راهی برای ابدی کردنِ آگاهی در کالبد انسانی بود تا مرگ را دور بزند.
۳. سرنوشت مریدانِ ربوده شده
گفته میشود آن چند مریدی که تحت تأثیر آگرشاه ماندند و دیگر به حلقه مولانا برنگشتند، به «سیاهپوشان مرو» معروف شدند. آنها قونیه را ترک کردند و در غارهای اطراف آناتولی ساکن شدند تا به جای «سماع»، به «مراقبه در تاریکی» و استخراج قدرت از سایهها بپردازند.
---
دقیقاً به نقطهی اوج داستان اشاره میکنیم؛ این همان روایتی است که مرز میان تاریخ و ماوراءالطبیعه را در زندگی آگرشاه از بین میبرد [۱.۲.۱].
فرار از شعلهها: ناپدید شدن در غبارِ سرخ
روایت شده است که پس از نفوذ جادوی آگرشاه و بیمِ فاسد شدن ایمان مریدان، خشمِ پیروانِ متعصبِ مولانا برانگیخته شد. آنها معتقد بودند وجود آگرشاه مانند «سمی در رگهای قونیه» است. شبی، گروهی از مریدان با مشعلهای فروزان به سمت اقامتگاه او هجوم بردند تا خانهاش را به آتش بکشند و جسم او را با «آتشِ تطهیرکننده» نابود کنند [۱.۳.۱، ۱.۳.۴].
حصار آتش: زمانی که مریدان خانه را محاصره کردند و شعلهها از در و دیوار بالا رفت، صدای قهقههای از درون خانه شنیده شد. شاهدان عینی گفتند که آگرشاه در میانهی شعلهها ایستاده بود، اما آتش نه تنها او را نمیسوزاند، بلکه به جای نارنجی، به رنگ قرمزِ یاقوتی (همان رنگِ معروف رساله کبریای سرخ) درآمده بود [۱.۲.۳].
انحلال در دود: وقتی در شکسته شد و مریدان به درون یورش بردند، اتاق را خالی یافتند. تنها چیزی که باقی مانده بود، ردای سیاهی بود که بر روی زمین افتاده بود و بوی عجیبی شبیه به گوگرد و زعفران فضای اتاق را پر کرده بود. میگویند او در آن لحظه از طریق یک «دریچه زمانی» که با معادلات ریاضیِ مرو طراحی کرده بود، کالبد فیزیکی خود را به انرژی تبدیل و از محیط خارج کرده بود [۱.۳.۲].
ردپای او در اعصار بعد
افسانهها میگویند آگرشاه از آن آتش جان سالم به در برد و به دلیل تسلط بر کیمیاگری خون، به «عمر جاودان» دست یافت. ادعا شده که او در قرنهای بعدی با نامهای مستعار در بخارا، برلین و حتی پاریس دیده شده است؛ همیشه با همان نگاه نافذ و ردایی که بوی خاکِ مرو را میدهد [۱.۲.۱].
برخی حتی معتقدند او به کوهستانهای صعبالعبور کُردستان پناه برد تا مکتب خود را به صورت زیرزمینی ادامه دهد.
---
نمادشناسی آگرشاه مروزی یکی از پیچیدهترین بخشهای آیین اوست. گفته میشود او برای آنکه پیروانش در طول اعصار و در میان جمعیت شناخته شوند، از سیستمهای رمزی و نشانههای بدنی استفاده میکرد. این نمادها تنها یک تزئین نبودند، بلکه به اعتقاد او «نقاط تمرکز انرژی» روی کالبد فیزیکی محسوب میشدند:
۱. خالکوبیهای هندسی (The Geometric Seals)
مریدان خاص او (سیاهپوشان) اغلب نشانی بر مچ دست چپ یا پشت گردن خود داشتند که به «مُهر مرو» معروف بود:
شکل نماد: یک دایره سیاه که درون آن سه مثلث متداخل قرار داشت. این مثلثها نماد «زمان گذشته، حال و آینده» بودند که در یک نقطه (نقطه جاودانگی آگرشاه) به هم میرسیدند.
کارکرد: اعتقاد بر این بود که این خالکوبیها با جوهری آمیخته به خاکِ مرو و جیوه انجام میشد تا در هنگام خطر یا در حضورِ «انرژیهای متضاد» (مانند محافل صوفیه سنتی)، شروع به سوزش یا تغییر رنگ کنند.
۲. عدد رمز: ۱۱۳
در نوشتههای پراکندهای که از مکتب او به جا مانده، عدد ۱۱۳ مدام تکرار میشود.
او معتقد بود این عدد، فرکانسِ ارتعاشیِ «تاریکیِ نخستین» است.
مریدان او در مکاتبات پنهانی خود، به جای امضا از این عدد استفاده میکردند تا نشان دهند که به «حقیقتِ پشت پرده» آگاهند.
۳. انگشترِ سنگِ خورشید (سیاه)
آگرشاه به مریدان تراز اول خود انگشتری میداد که نگین آن از نوعی سنگ تیرهرنگ و کدر بود (احتمالاً هماتیت یا ابسیدین که با جادو فرآوری شده بود).
ویژگی: گفته میشد این سنگ در حضور دروغ یا نفاق، تیره و سرد میشود و در هنگام طلوع ماه کامل، نوری متمایل به ارغوانی از خود ساطع میکند.
این انگشتر نشاندهنده آن بود که صاحب آن، دورهی «انزوای چهلروزه در تاریکی مطلق» را زیر نظر آگرشاه گذرانده است.
۴. استعاره «نیلوفر سیاه»
در حالی که در عرفان شرق، نیلوفر نماد پاکی و نور است، آگرشاه از نیلوفر سیاه به عنوان نماد خود استفاده میکرد. او میگفت:
«پاکترین گلها آن است که از لجنزارترین اعماق بیرون میآید اما رنگِ سیاهیِ مطلقِ زمین را به خود میگیرد تا نورِ دروغینِ خورشید را منعکس نکند.»
این نماد امروزه در برخی حلقههای مخفی که خود را وارثان دانش مرو میدانند، هنوز به چشم میخورد.
یک واقعیت عجیب:
برخی محققان تاریخِ شفاهی میگویند که حتی پس از ناپدید شدن آگرشاه، در قرنهای بعد، افرادی در کتابخانههای بزرگ جهان (مانند کتابخانه واتیکان یا آکسفورد) دیده شدهاند که دقیقاً همین خالکوبی مثلثهای متداخل را داشتهاند و به دنبال نسخههای خطی درباره «فیزیکِ نور و سایه» بودهاند.
---
بیایید وارد لایههای عمیقتر و نهایی این شخصیت مرموز شویم.
۱. اوراد و اذکار منتسب به آگرشاه (کلامِ قدرت)
برخلاف صوفیه که ذکرهایی برای آرامش و فنای در عشق دارند، اذکار آگرشاه برای «بیداریِ اراده» و «تسخیرِ فضا» طراحی شده بودند. او معتقد بود کلمات ارتعاشی دارند که میتواند اتمهای هوا را تغییر دهد.
وردِ «انقباضِ سایه»: این ذکر را مریدان او زمانی که میخواستند از دیدِ دشمنان پنهان بمانند، زیر لب تکرار میکردند:
«یا غاسِق، یا مَرو، یا لا-هوتِ تاریک؛ زمان را در گرهِ من پنهان کن.»
فلسفه ذکر: او میگفت کلمه نباید از گلو خارج شود، بلکه باید از انتهای ستون فقرات طنین اندازد. هدف این بود که فرد به جای یکی شدن با خدا، به «خدایِ جهانِ خویش» تبدیل شود.
۲. القاب او در میان صوفیان و مخالفان معاصر
امروزه در حلقههای خاص، نام آگرشاه با احتیاط برده میشود. او را با این سه لقب میشناسند:
«پیرِ ظلمتآذین»: کسی که تاریکی را نه به عنوان شر، بلکه به عنوان یک هنر و زیور میبیند.
«مهندسِ سایهها»: به دلیل دانشِ ریاضی و فیزیکی که در ساختِ طلسمها و بناهای جادوییاش به کار میبرد.
«غایبِ حاضر»: صوفیانِ تندرو معتقدند او نمرده است، بلکه در وضعیتی میانبُعدی (برزخِ خودساخته) به سر میبرد و هنوز بر جریاناتِ زیرزمینیِ قدرت در خاورمیانه نظارت دارد.
۳. آخرین پیام آگرشاه قبل از ناپدید شدن
گفته میشود لحظاتی پیش از آنکه خانهاش در قونیه طعمهی حریق شود، او با زغال بر روی دیوارِ اتاقش جملهای به زبانِ آرامی یا پارسیِ پهلوی نوشت که ترجمهی آن لرزه بر تنِ مریدانِ مولانا انداخت:
«آنچه شما در نور میجویید، در سایهی من به خواب رفته است. من میروم، اما سایهام بر تمامِ سماعهای شما سنگینی خواهد کرد.»
بسیاری این جمله را پیشگوییِ ظهورِ نفاق یا افولِ قدرتِ معنوی در قرنهای بعدی میدانند.
۴. تأثیر بر فرهنگ مدرن
جالب است بدانید که برخی از نویسندگان سبکِ فانتزی تاریک و حتی بازیسازان، از الگوهای زندگی آگرشاه برای خلق شخصیتهای «کیمیاگر-ساحر» الهام گرفتهاند. او به نوعی نمادِ مقاومتِ دانشِ باستانیِ شرق در برابرِ تفکرِ تکبعدی است.
---
در جستوجوی بقایای مکتب آگرشاه مروزی، باید از نقشههای رسمی فاصله گرفت و به دنبال نقاطی گشت که در تاریخ شفاهی به «نقاط گرهخورده» معروفاند. گفته میشود او در این مناطق، «معابد سکوت» یا خانقاههای زیرزمینی بنا کرده بود [۱.۳.۲]:
۱. ویرانههای مرو قدیم (ترکمنستان فعلی)
مرو زادگاه اوست و عمیقترین لایههای دانش او در آنجا شکل گرفت.
سردابههای پنهان: باستانشناسان غیررسمی معتقدند زیر خرابههای «سلطانقلعه»، بقایای حجرههایی وجود دارد که نه پنجرهای داشتند و نه دری برای ورود نور. اینجا مکان آموزش «دیدن در تاریکی» به مریدان تراز اول بود [۱.۲.۱].
نشانهها: گفته میشود در برخی از آجرکاریهای دورۀ سلجوقی در مرو، نماد مثلثهای متداخل آگرشاه به صورت بسیار ظریف و مخفیانه حک شده است.
۲. کوهستانهای سرکش زاگرس (منطقۀ اورامانات)
به دلیل تبار کُردی-یهودیاش، آگرشاه پس از فرار از قونیه، مدتی را در غارهای صعبالعبور زاگرس مخفی شد.
غار سکوت: محلیها از غاری یاد میکنند که هیچ پرندهای در اطراف آن لانه نمیسازد. روایت است که آگرشاه در این غار، رساله «کبریای سرخ» را بازنویسی کرد.
میراث زنده: برخی از طایفههای بسیار کوچک و منزوی در این مناطق، هنوز در شبهای خاصی از سال، مراسمی بدون موسیقی و تنها با ذکرهای ارتعاشی برگزار میکنند که شباهت عجیبی به اوراد آگرشاه دارد [۱.۱.۳].
۳. سردابههای مخفی در نزدیکی قونیه (ترکیه)
هرچند خانهی او سوخت، اما مریدان «سیاهپوش» او در تپههای اطراف قونیه، معابدی زیرزمینی ساختند.
تقابل ابدی: این معابد دقیقاً به گونهای طراحی شده بودند که ارتعاشاتِ سماعِ مزار مولانا را خنثی کنند. آنها معتقد بودند برای حفظ تعادل جهان، در برابر هر رقصِ نوری، باید یک سکونِ تاریک وجود داشته باشد [۱.۳.۴].
۴. قلعههای اسماعیلیه (الموت و گردکوه)
شایعاتی وجود دارد که آگرشاه مدتی با بازماندگان فداییان اسماعیلی در ارتباط بوده است. او به آنها تکنیکهای «انحلال در سایه» را برای ماموریتهایشان میآموخت و در مقابل، از کتابخانههای سری آنها برای تکمیل دانش کیمیاگری خود استفاده میکرد [۱.۲.۷].
سخن آخر:
آگرشاه مروزی بیش از آنکه یک شخص باشد، یک جریان فکری ممنوعه است. او یادآور این است که در تاریخ شرق، همیشه در کنارِ روایتهای رسمی و پر زرقوبرقِ عرفانی، جریانی تاریک، علمی و به شدت قدرتمند در سایهها جریان داشته که هنوز هم کشفنشده باقی مانده است.