طرفداری | اعداد آن‌قدر بزرگ و تورمی شده‌اند که دیگر معنایی ندارند. حتی با استانداردهای گتسبی‌وار (مترجم: قارونی) لیگ برتر، تابستان امسال از ولخرجی افسارگسیخته عبور کرده و به مرز ابتذال رسید. طبقه متمول فوتبال انگلیس بی‌محابا و بدون فکر ریخت‌وپاش کرد، انگار آن‌قدر پول در اختیار دارد که خود مفهوم پول برایش به چیزی انتزاعی تبدیل شده است.

البته در این نگاه، عنصری از پیرمردی که سر ابرها فریاد می‌زند (مترجم: منظور غرولندهای یک پیرمرد، اشاره‌ای به انیمیشن سیمپسون‌ها دارد) وجود دارد. این‌طور نیست که در مقطعی از تاریخ معاصر فوتبال انگلیس، بازار نقل‌وانتقالات به چیزی ملموس گره خورده بوده باشد؛ اینکه زمانی پیدا می‌شود که در آن گفته باشیم این بازار الگویی از کارایی اقتصادی است و هزینه و ارزش در آن کاملاً با یکدیگر همخوانی دارند.

۲۰ سال پیش، قیمت رایج برای یک مهاجم درجه‌یک، مثل دیمیتار برباتوف یا رود فن نیستلروی، حدود ۱۰ میلیون پوند بود. یک دهه بعد، با همین مبلغ میشد دوایت گیل را (با سابقه 26 گل در لیگ برتر با پالاس و نیوکاسل) خرید. اما هیچ‌کدام از این قیمت‌ها درست، طبیعی یا عینی نیستند؛ بالاخره با یک بازار طرف هستیم و مانند تمام بازارها، چیزی که در نهایت ارزش را تعیین می‌کند، مبلغی است که یک نفر حاضر است بپردازد و توانایی پرداخت آن را هم دارد.

با وجود این ملاحظه، سهولت و سرعتی که لیگ برتر طی چند هفته اخیر پول خرج کرده - بیش از ۳ میلیارد پوند و همچنان در حال افزایش، حتی پیش از جنون روز پایانی نقل‌وانتقالات - احساس سرگیجه ایجاد کرده است؛ ارقامی که آن‌قدر عظیم هستند که نه‌فقط از منطق فاصله گرفته‌اند، بلکه تقریباً به‌طور کامل از واقعیت جدا شده‌اند.

گاهی اوقات، قطعاً چنین به نظر می‌رسد که این ارقام از آسمان آمده‌اند. منچسترسیتی حاضر بود ۸۵ میلیون پوند برای کودی خاکپو به لیورپول بپردازد؛ مهاجمی باهوش و چندپسته که با این حال هیچ‌کس انتظار ندارد گزینه ثابت ترکیب اصلی انزو مارسکا باشد. اگر لیورپول این معامله را رد نکرده بود، این رقم ۳۰ میلیون پوند بیشتر از مبلغی می‌شد که چلسی تابستان گذشته برای ژوائو پدرو پرداخت کرد.

آن‌ها که پیشنهاد را رد کردند، می‌خواستند خاکپو را با اسماعیلا سار جایگزین کنند؛ بازیکنی یک سال مسن‌تر که هرگز در لیگ برتر به رکورد دو رقمی گل طی یک فصل نرسیده و به نظر می‌رسد در بهترین حالت، سومین گزینه لیورپول باشد. تنها زمانی که کریستال پالاس اصرار کرد او بیش از ۶۰ میلیون پوند هزینه خواهد داشت، لیورپول عقب کشید. این رقم بیشتر از پولی بود که بایرن مونیخ دو سال پیش برای مایکل اولیسه پرداخت کرده بود.

روبرتو دزربی، سرمربی تاتنهام، در آخر هفته فاش کرد که ریچارلیسون از باشگاه خواسته است اجازه جدایی او را صادر کنند. این را می‌توان روشی نامتعارف برای مذاکره توصیف کرد؛ به‌خصوص با توجه به اینکه اسپرز همین تابستان ۳۰۰ میلیون پوند هزینه کرده است. با این حال، این موضوع اورتون را منصرف نکرد: آن‌ها در نظر داشتند مهاجم برزیلی را که امسال ۳۰ ساله می‌شود، با ۳۵ میلیون پوند به خانه بازگردانند. این انتقال به دلیل ناتوانی ریچارلیسون در توافق بر سر شرایط شخصی به نتیجه نرسید. هیچ فرمولی برای توضیح هیچ‌کدام از این قیمت‌ها وجود ندارد.

البته در میان این ولع بیش از حد، گاهی نشانه‌هایی از هوشمندی هم دیده شده است. اورتون همچنین امیدوار بود فولارین بالوگان را با مبلغی حدود ۴۰ میلیون پوند به خدمت بگیرد، پیش از آنکه این معامله از هم بپاشد؛ مبلغی دیوانه‌وار که به شکلی عجیب، در مقایسه با سایر ارقام مانند یک خرید ارزان به نظر می‌رسد. چلسی هم ممکن است در نهایت مجبور شود مبلغ مشابهی برای لامین کامارا، هافبک ۲۲ ساله‌ای با استعداد قابل توجه، پرداخت کند  (مترجم: این دو انتقال به سرانجام نرسید).

با این حال، این معاملات اثر کلی بازار را خنثی یا متعادل نمی‌کنند. برعکس، آن‌ها فقط نشان می‌دهند سایر بخش‌های بازار تا چه اندازه متورم و بی‌محابا شده‌اند؛ افراط و هدررفت پول، فقدان خیره‌کننده جسارت و خلاقیت، باشگاه‌هایی مملو از استعدادیاب‌ها و تحلیلگران، مدیران ورزشی و متخصصان استراتژی، که به تمام اطلاعات ممکن دسترسی دارند و با این حال از تمام این منابع استفاده می‌کنند تا بدیهی‌ترین کار ممکن را با بیشترین هزینه انجام دهند.

گرایش ما، به‌عنوان کسانی که این اتفاقات را تماشا می‌کنیم، این است که همه این‌ها را نوعی بازی در نظر بگیریم. این مسئله دو شکل دارد. شکل اول اساساً شامل ستایش ثروت لیگ برتر به‌عنوان نمایشی خیره‌کننده از قدرت است؛ نشانه‌ای از سرزندگی فوتبال انگلیس و موفقیت آن در له کردن باقی فوتبال زیر چکمه درخشان خود.

شکل دوم به اندکی درک اقتصادی و مقدار بسیار بیشتری نرمش ذهنی نیاز دارد، اما اساساً به این بستگی دارد که همه افراد درگیر این ماجرا توجیه کنند که در واقع همه‌چیز کاملاً درست است؛ ۸۰ میلیون پوند امروز، وقتی درآمد یک باشگاه در 2026 را در نظر می‌گیریم، تفاوتی با ۱۰ میلیون پوند ۲۰ سال پیش ندارد. بنابراین در واقع همه‌چیز همان است و آن‌قدر که به نظر می‌رسد افراطی نیست.

مشکل این طرز فکر این است که اگرچه ممکن است از نظر نظری درست باشد، از نظر آکادمیک درست باشد و در تصویر کلان مالی درست به نظر برسد، این واقعیت را نادیده می‌گیرد که مبالغی که خرج می‌شوند، رابطه ما، به‌عنوان هوادار، با بازیکنانی را که خریداری می‌شوند تغییر می‌دهند و در ادامه، رابطه‌ی ما با این تیم‌ها نیز تغییر می‌کند. مهم نیست این ارقام تا چه اندازه برایمان آشنا هستند و مهم نیست چند میلیون پوند اضافه تا چه اندازه دیگر ما را بی‌حس کرده است؛ این ارقام بر نحوه تعامل ما با ورزشکارانی که در مرکز این معاملات قرار دارند تأثیر می‌گذارند.

از یک منظر، تفاوت میان امید و انتظار است. ما امیدواریم بازیکنی که با مبلغی ظاهراً مناسب به خدمت گرفته شده، خریدی هوشمندانه از آب دربیاید؛ قماری که جواب بدهد و گواهی بر قضاوت درست فرد یا افرادی باشد که مسئول جذب بازیکنان هستند. اما ما انتظار داریم بازیکنی که برایش مبلغی در حد خون‌بهای یک پادشاه پرداخت شده، تقریباً بلافاصله عملکردی درخور ارائه دهد. به آن‌ها فرصت یا زمان داده نمی‌شود. و مهم‌تر از همه، زمانی که قیمت همه بازیکنان به ارقامی می‌رسد که تا همین چندی پیش دنیا را تکان می‌داد، تفاوت میان خرید هوشمندانه و خرید جنون‌آمیز از بین می‌رود.

و از منظری دیگر، این تفاوت میان ورزش و خرید کردن است. می‌توان به داشتن یک سیستم استعدادیابی فوق‌العاده افتخار کرد. نه فقط به این دلیل که لذت‌بخش است چهره یا نامی ناشناخته به شما معرفی شود که در ادامه به یک ستاره تبدیل می‌شود، بلکه به این دلیل که همه ما می‌خواهیم تیم‌هایمان از دیگران باهوش‌تر باشند. تشخیص استعداد بالقوه نیازمند توانایی است. خوب بودن در انجام این کار، بخشی از رقابت است.

از سوی دیگر، صرفاً داشتن پول بیشتر از دیگران، چنین کارکردی ندارد. یا شاید بهتر باشد بگوییم: نباید چنین باشد. تنها مهارتی که برای پرداخت مبلغی گزاف بابت یک بازیکن دیگر برای تکمیل ترکیب لازم است، توانایی بستن قراردادهای تجاری، یا توانایی نقد کردن چک شرکای پخش تلویزیونی لیگ برتر، یا توانایی تبدیل وفاداری هواداران به پول است. این وضعیت باعث می‌شود ما، به‌عنوان هوادار، کاری جز تشویق کردن یک معادله انجام ندهیم. و بعد از مدتی، همین موضوع نیز شروع به از دست دادن معنای خود می‌کند.

- روری اسمیت، آبزرور