شروع کردم به نوشتن کتابی به نام من کینگ مجید هستم ک تو این کتاب درباره زندگی خودم و فراز هایی که فرود هایی هم گرچه کوتاه داشته ولی منجر به فراز بلندتر شده نوشتم بخشی از این کتاب مربوط به دوران من تو سایت طرفداری میشه چیزی ک میتونه پربار ترین کریر و با شکوه ترین برای یک کاربر باشه و سرشار از افتخارات و رکورد هاست
این کتاب هنوز کامل نشده و چاپ نشده تا مدتی ک به چاپ برسه سعی میکنم بخش هاییش رو اینجا بزارم این کتاب راز های زیادی رو فاش میکنه البته من خیلی معتقد به تدوین خطی نیستم بنابراین اگر فکر کردی من الان از روزی یک به دنیا میام رو توضیح میدم خب؟ اشتباه کردی!
از جایی دیگه شروع میشه کتاب
داستان من کینگ مجید هستم داستان مردی هست ک تک و تنها دست نیافتنی و افسانه ای شد...
خب شروع کنیم
بخشی از بخش اول کتاب من کینگ مجید هستم:
یک شب در سال ۱۳۹۷...
در یخچال رو باز کردم و یک شلیل برداشتم سپس در یخچال رو بستم شب بود هوا تاریک بود پرده ها رو کشیدم کنار کمی نور به داخل بیاد اما میدونید انگار اون شب زیادی تاریک بود یک پروژوکتر روشن کردم و خوابیدم نور پروژوکتر زیاد بود به زیر پتو رفتم
درحال فکر بودم...
فکر من کاراگاه پشندی و آرم پرتقالی شبکه ۳ بود رویایی پردازی میکردم ک مهران مدیری رو ک تو نقش کاراکاه پشندی با ارم پرتقالی شبکه ۳ به همراه دستیارش ساعد هوش درخشیده بود دارم میبینم
فردا صبح رسید و ساعتی ک کوک کرده بودم زنگ زدم باید به هنرستان میرفتم و وسایل نقاشی و هنری خودم رو با خودم بردم
نسیم خنکی میومد و شروع کردم ورزش کردن چیزی ک جدایی ناپذیر از زندگی حرفه ای من هست اگه بقیه ۷ صبح و حتی دیرتر تازه بلند میشدن من ۵ صبح بلند میشدم و این بخشی از زندگیحرفه ای من بود که نشون میده کینگ مجید بیخود کینگ مجید نشد گاهی حتی تا کوه میرفتم طناب میزدم و بعد به هنرستان میرفتم
صبحونه رو هم صرف کردم یادم میاد مربای آلبالو و کره با چای بود و اگه اشتباه نکنم مربای به یا بالنگ ک فک میکنم بالنگ بود
خلاصه رسیدم به هنرستان از اولم من زیر بار قوانین خشک و بوروکراسی نمیرفتم و همیشه میشکستم معتقد بودم و هستم ک قوانینی وجود نداره همش توهمه یعنی هر قانونی ک هست اگه خودت رعایتش کنی وجود داره در غیر اینصورت نیست و ادما خودشون هستن ک میپذیرن هرجیزی رو به خودشون ظلم میکردن مثلا من یادمه تابو میشکستم از اول اگه همه با پیراهن فرم میرفتن من پیراهن دیگه ای میپوشیدم ک در رنگ های شاد بودن ک با روحیه ی هنری من یکی هست و همچنین تو دنیایی ک سعی در حذف رنگ و خاکستری کردنش شده بود من تابو میشکستم و زیبایی این رنگ های چشم نواز رو نمایان میکردم و بقیه هم میتونستن متوجهش شن البته اینم بگم که من مقبولیتی هم داشتم بنابراین کسی جرات نداشت به من چیزی بگم حتی مدیر و حتی رئیس کل اداره چون من کینگ مجید بودم نه یک شخص عادی حتی اون نقاشی ای ک من میکشیدم و حتی فراتر از کل جهان بود براشون افتخار بزرگی بود قدرتم به حدی بود ک میتونستم مدیر هنرستان رو هم تغییر بدم...
خلاصه رفتیم سرکلاس نشستیم و من فروتنی خاص خودم رو داشتم
یهو ی شخصی وارد شد سرزده و گفت سلااام
بله اون مهران مدیری بود..
همه تعجب کرده بودن اما من از روی میز پریدم و گفتم کارآگاه پشندییییی و پریدم بغلش
مهران مدیری خندید و گفت خب خب هیجاناتت رو کنترل کنن
من گفتم تو کارآکاه پشندی هستی آره آره
بعد مهران هم گفت آره آره
همه زدن زیر خنده
البته بماند ک یکی هم از ته کلاس گفت آجر پاره...
از این ک بگذریم..
انگار بزرگترین زوج کمدی و هنری دنیا اونجا شکل گرفته بود حالا دیگه کینگ مجید در کنار مهران مدیری اسطوره و شماره یک طنز ایران بود...

