در میان انبوه درختان جنگل ساختمانی عجیب رخ نمایی می کرد آن آزمایشگاه آقای ادوارد بود کسی که سال های زیادی از عمرش را صرف تحقیق روی گونه های مختلف حیوانات کرده بود آخرین پروژه او پروژه تکامل بود که می خواست به وسیله آن حیوانات را به درجه ای از هوش و تعقل برساند. این امر بعد از سال ها تحقق یافت و توانست گروه اندکی از حیوانات را به تکامل برساند.

در یکی از روز های که آقای ادوارد مشغول نمونه برداری در جنگل بود یه شیر وحشی تکامل نیافته به او حمله کرد و او را کشت تا دوستان تکامل یافته‌اش به او رسیدند او جان داد. اندوه عظیمی آن آزمایشگاه را فرا گرفته بود ادوارد مانند پدری دلسوز برای آن حیوانات بود که دیگر کنارشان نیست او را کنار آرمایشگاهش به خاک سپردند  و سپس همه در کنار هم جمع شدند در همین هنگام بود که روباه پیر بر بلندی رفت و کاغذی را در دست خود گرفت آری آن همان وصیت نامه ادوارد بود او با لحنی غمناک شروع به خواندن وصیت نامه کرد : 

"ای دوستان اینک من در کنار شما نیستم از شما خواسته ای دارم که از میراثی که برای شما بر جا گذاشتم که همان تفکر شما است به خوبی استفاده کنید و آن را از خود جدا نکنید و از آن به خوبی در راستای حفاظت از خانه تان استفاده کنید این جنگل به شدت به شما نیاز دارد به کمک او بشتابید."

سال ها گذشت جمعیت تکامل یافته ها همین جور بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه بخش بزرگی از جنگل را فرا گرفت آن ها که تا آن روز بیشتر خود را پنهان می کردند تا گرفتار شکارچی ها و حیوانات درنده نشوند اما حالا دیگر وقت مبارزه بود مبارزه با کسانی که درختان را قطع می کردند میاره، با کسانی که با تفنگ هایشان در جنگل حکمرانی می کردند.

این مبارزه ها شروع شد این جنگ ها در آغاز پیشرفت خوبی برای تکامل یافته ها داشت و انسان ها را به عقب راندند این موضوع ترسی برای صاحبان قدرت داشت آنها این عقیده را داشتند که تسلط تکامل یافته ها بر جنگل مقدمه ای برای تسلط بر انسان ها است پس برای همین جلسه ای گرفتند تا درباره این موضوع بحث کنند در این جلسه یکی از روسای عالی رتبه گفت : این مسئله خیلی ساده است جواب آن کاملا روشن است این ها حیوان هستند عقل ذاتی آنها نیست با جرقه ای کوچک دوباره خوی وحشی گریشان نمایان می شود.

انسان ها در جای جای جنگل ظرف های بزرگ گوشت و خون قرار دادند. گرگ سیاه دانا که از نزدیک ترین دوستان ادوارد بود متوجه این جلسه شد و به سایر حیوانات هشدار داد و از آنها خواست که به وصیت نامه ادوارد فکر کنند و از میراثش محافظت کنند اما کار از کار گذشته بود بوی خون حیوانات را از خود بی خود کرده بود به هم دیگر حمله ور می شدند و هم دیگر را می کشتند برخی هم که تعقل خود را از دست نداده بودند در آن روز های سیاه جنگل از عقل خود برای مکر و حیله استفاده می کردند آن حیوانات در آتش شهوت و منفعت طلبی سوخت و فقط حیوانات اندکی ماندند که از میراث خود محافظت کردند که آنها از ترس انسان ها به جا های دیگر مهاجرت کردند.