"راه مرد درستکار از همه سو در بند ناراستی خودپرستان و جور اهریمنان است. خوشا آنکه به نام نیکوکاری و خوشنودی گله ناتوانان را در دره تاریکی چوپانی کند که او پاسدار برادر خویش و یابنده فرزندان گمشده است. و من با کینه و خشم بر آنان که بخواهند برادرانم را نابود کنند خواهم تاخت و آنگاه که خشمم را بر تو فرود آورم، خواهی دانست که من پروردگارم ."
توجه : متن حاوی اسپویل شدیده اگه فیلمو ندیدید نخونید ... هرکیم دیده تا "آخر" بخونه :دی
بهتر دیدم داستان فیلم را با نگاهی به «نامِ فیلم» توضیح دهم. شاید از خود بپرسید که این نام چه معنایی می تواند برای یک فیلم در ژانر جنایی داشته باشد؟ در این باره میتوانم به سخنی از راجر ایبرت فقید، که در نقد منصفانه اش نسبت به فیلم نوشته بود، اشاره کنم: «فیلم تارانتینو مانند گشت و گذاری است در میان عکس های قدیمی و رنگ و رو رفته ای که معمولا هر کسی در آلبوم خاطراتش دارد. یکبار تارانتینو مجله های "عامه پسند" قدیمی را تفریحاتی ارزان و یکبار مصرف توصیف کرده بود که شما آنها را به صورت لوله کرده در داخل جیب خود نگه می دارید، یا از آنها برای خواراندن خود و یا کشتن مگس استفاده می کنید، اما هر بار که بازشان می کنید به سختی میتوانید جلوی خود را برای خواندن مطالب آن (که انگار هیچ گاه پایان ندارند) بگیرید!» بله، نگاه هوشمندانه و دقیق به فیلم های کلاسیک قدیمی و اضافه کردن چاشنی طنز و خشونت به این نوع فیلم ها باعث شده است تا تارانتینو یکی از شاهکار های دنیای سینما را رقم بزند!!
کوئنتین تارانتینو، جری لوئیس سینمای امروز است. تارانتینو مانند کسی است که برایش اهمیتی ندارد با پیانو، در یک کنسرت راک، آهنگی گریه آور بنوازد . فیلم "قصه های عامه پسند" او ، یک کمدی است درباره خون، جرات ،خشونت ، مواد مخدر، مبارزات متفاوت، سر به نیست کردن جسد مردگان و یک ساعت چرمی که دست به دست در بین اعضای یک نسل منتقل می شود .
Pulp Fiction یا "داستان عامه پسند" شاهکار سینمایی "کوینتین تارانتینو" ساخته ی سال 1994 فیلم نامزد اسکار بهترین فیلم، کارگردان، فیلمنامه و تدوین شد و هر سه بازیگر اصلی فیلم یعنی جان تراولتا، ساموئل ال جکسون و اوما تورمن نامزد دریافت اسکار شدند که در این میان جایزه بهترین فیلمنامه نصیب تارانتینو شد. در تقسیم جوایز فیلم به نوعی تحت تاثیر فارست گامپی قرار گرفت که مسلماً ارزشهای پالپ فیکشن را نداشت ولی اسکار پسند تر بود. اما پالپ فیکشن در جشنواره کن خوشتر درخشید و نخل طلا را نصیب تارانتینوی جوان و نه چندان مشهور کرد، در حالیکه رقیبی چون "قرمز" کیشلوفسکی داشت.
"تارانتینو" و "راجر آواری " توانسته اند فیلمنامه ای بسیار ماهرانه و حرفه ای بنویسند. آنقدر ماهرانه و زیبا که شما دوست دارید گوش این فیلمنامه نویسان تازه بدوران رسیده زامبی نویس را گرفته و مجبورشان کنید تا تمام این فیلمنامه را بخوانند تا بفهمند فیلمنامه یعنی این ، و نه آن مزخرفاتی که سر کلاس یاد گرفته اند. همانند فیلم "همشهری کین" ، فیلم نامه به روشی غیر خطی بیان شده است. شما ممکن است آنها را 10- 12 بار ببینید ولی قادر نباشید بیاد آورید که بعد از صحنه ای که اکنون مشغول دیدن آن هستید، چه اتفاقی خواهد افتاد. داستان فیلم درباره کاراکترهایی است که در دنیایی پر از توطئه ، دسیسه و نا امیدی زندگی می کنند . فیلم دنیایی را به تماشاگر معرفی می کند که در آن اثری از انسان های معمولی و یا حتی یک روز معمولی به چشم نمی خورد. جایی که اگر بخواهی آتشی را خاموش کنی، به داخل جهنمی از آتش می افتی .
اولين نكته اى كه بايد به آن اشاره كنيم ساختارشكنى است كه كارگردان در ژانر به وجود آورده است آنچه ما از فيلمهاى گنگسترى ديده يا مىبينيم هميشه بر سيرى واحد است، داستان از نقطهاى شروع و در نقطهاى ديگر پايان مىيابد، اما اولين و مهمترين نكته در فيلم پالپ فيكشن شكستن ساختار و سير طبيعى داستان است. آنچه مسلم است اينكه، پذيرش شكستن ساختار از هر كارگردانى و در هر داستانى نمىتواند از طرف تماشاگر پذيرفته شود، اما اين موضوع در مورد فيلم پالپ فيكشن متفاوت است، چرا كه نه تنها ساختارشكنى سير طبيعى داستان، بيننده را عصبانى نمىكند بلكه او را در سراسر فيلم منتظر نگاه مىدارد.
پس از ساخت فیلم در سال 1994 به مرور زمان بر شهرت فیلم افزوده شد و هر روز بیشتر و بیشتر تحسین شد. در رده بندیهای مختلف، فیلم معمولاً در بین بهترینهای تاریخ قرار داشته و اکثر منقدان مشهور آنرا ستایش کرده اند. قرار گرفتن در بین صد فیلم برتر انجمن سینمای آمریکا و صد فیلم برتر انتخابی مجله تایم و قرار گرفتن در بین چند فیلم برتر سایت IMDB از آن جمله است. هفته نامه Entertainment Weekly به فیلم به عنوان بهترین فیلم ربع قرن اخیر اشاره کرد و نوشت بسیار سخت است پیدا کردن صحنه ای در این فیلم که به نمادی تبدیل نشده باشد. همچنین منتقد معروف راجر ایبرت فیلم را به عنوان تاثیر گذار ترین فیلم دهه نود معرفی کرد.
Pulp Fiction نگاهی ژرف و البته متفاوت به فرهنگ عامه معاصر آمریکاست. اثری که در آن از همه جذابیتهای سینمایی برای تاثیرگذاری بیشتر بر بیننده استفاده شده است. فیلم را می توان یک کمدی سیاه قلمداد کرد و یا آنرا در ژانر نوار جدید (Neo-Noir) قرار داد. همچنین در فیلم نشانه هایی از تفکر پست مدرن به چشم میخورد.
داستان روایت زندگی دو تبهکار حرفه ای وینسنت و جولز است. در جریان یکی از جنایات، آنها به طرز معجزه آسایی نجات می یابند. جولز این حادثه را نوعی معجزه و شفاعت الهی می پندارد در حالیکه وینسنت صرفاً آنرا یک اتفاق میداند. جولز سعی در تحول دارد و از این کار دست میکشد، ولی وینسنت که به کار خود ادامه میدهد و معجزه را ناچیز می شمارد، خود در اتفاقی نادر کشته می شود.
در فیلم خشونت، آدمکشی و تزریق مواد مخدر به وضوح نشان داده میشود. این فضا در تمام فیلمهای تارانتینو وجود دارد و به نوعی قسمتی از شگرد خاص سینمایی او محسوب می شود. فضایی که یکی از دلایل مخالفت معدود منتقدان این فیلم است، اگر چه باید پذیرفت که این زبان سینمایی تارانتینوست و شاید همین فضاست که تا این اندازه فیلم را تاثیرگذار و متفاوت کرده است.
داستان فیلم از نظر زمانی به چند قسمت تقسیم شده که به ترتیب نشان داده نمی شود. در حقیقت اگر ترتیب واقعی وقایع به صورت: 1- ماموریت وینسنت و جولز برای به دست آوردن صندوقچه، 2- نجات معجزه آسای آن دو، تحول جولز، ماجراهای بعدی و نهایتاً رفتن به کافه 3- رفتن وینسنت و میا به رستوران و 4- ماجرای بوچ و مارسلا، کشته شدن وینسنت توسط بوچ و صلح میان بوچ و مارسلا باشد، در فیلم این وقایع به صورت 1-3-4-2 نشان داده می شود. در حقیقت قسمت کلیدی (شماره 2 ) در آخر فیلم نشان داده می شود (یک تکه از این بخش نیز در ابتدای فیلم و پیش از تیتراژ نشان داده میشود) . در پایان فیلم و با دیدن این قسمت، کل وقایع صورت منطقی پیدا میکند. روایت غیر خطی داستان بدون دلیل و صرفاً به خاطر پیچیده کردن و یا جذابیت نبوده است. اگرچه این کار بر جذابیت فیلم افزوده است ولی کارگردان هدف مهم تری داشته است. در حقیقت بیننده با دانستن سرانجام داستان به تماشای بخش پایانی می نشیند و همین باعث تفکر بیشتر میشود. اینکه جولز که سعی در تحول داشت، احتمالاً نجات پیدا کرده ولی وینسنت که حادثه به وجود آمده را صرفاً یک اتفاق دانست و به اعمال خود ادامه داد، خود در اتفاقی بسیار عجیب کشته شده است.
یکی از نکات جالب، رفتن وینسنت به دستشویی است. او سه بار در فیلم این کار به ظاهر بدون اهمیت را انجام می دهد ولی هر بار منشا اتفاقاتی مهم می شود. بار اول زمانی است که وینسنت و جولز در کافه نشسته اند و در فاصله رفتن وینسنت به دستشویی زن و مرد جوان به کافه دستبرد میزنند. بار دوم در خانه میاست که وینسنت در دستشویی با خود کلنجار می رود که به اخلاق پایبند باشد و به میا کاری نداشته باشد. در این فاصله میا هروئین وینسنت را به تصور اینکه کوکائین است مصرف میکند و بیهوش میشود. بار سوم زمانی است که وینسنت در خانه بوچ منتظر رسیدن اوست تا او را بکشد ولی درست در همان لحظه ای که به دستشویی میرود بوچ سر می رسد و وینسنت را با تفنگ خودش که بیرون دستشویی جا گذاشته می کشد.
اما اوج فیلم سکانس آخر است. وینسنت و جولز در یک کافه مورد دستبرد دو سارق مسلح قرار میگیرند. جولز در یک لحظه تفنگ سارق را از او می رباید و خود به سوی او نشانه میرود. او که قبل از این واقعه دچار تحول شده، به جای کشتن سارق به اختیار خود به او پول می دهد و به قول خودش جان او را میخرد. سپس برای او آیاتی از کتاب مقدس میخواند، آیاتی که قبلاً پیش از کشتن قربانیان خود برای آنها میخواند ولی این بار در مورد آن تفکر میکند. انتهای سکانس پایانی بیرون رفتن وینسنت و جولز از کافه است، در حالی که آینده آن دو برای بیننده مشخص است و فیلم این گونه به پایان می رسد.
اگر به نظریه سینمای مولف رجوع کنیم، بدون شک تارانتینو یکی از آخرین کارگردانان مولف به حساب می آید. فردی که با ساختن پالپ فیکشن، سینمایی را به عنوان سینمای خودش به جهان معرفی کرد. اگرچه او به عقب گام برداشت و هرگز بعد از این اثر، فیلم بزرگی نساخت ولی حتی اگر او به روزهای اوج بازگردد، ساختن فیلمی در اندازه پالپ فیکشن کاری بس دشوار است. شاهکاری که در آینده بسیار از آن یاد خواهد شد. بدون شک پالپ فیکشن جزئی از میراث قرن بیستم خواهد بود.
پ.ن : در اون قسمتی که به طرف جولز و وینسنت شلیک میشه ولی هیچ کدوم از گلوله ها بهشون برخورد نمیکنه دقت کنید که جای گلوله ها از قبل وجود داشت و در واقع تیر ها مشقی بودن و میشه گفت که هیچ معجزه ای رخ نداده !!!