زیادن حافظ و مولانا"سعدی فردوسی و ایرج و پروین اعتصامی و ...
اینم یه شعر از پروین اعتصامی
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهودهگو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
کلاسیک : سعدی
پایت بگذار تا ببوسم / چون دست نمی رسد به آغوش!
دوستان گویند سعدی خیمه در گلزار زن / من گلی را دوست می دارم که در گلزار نیست
من از آن روز که در بند تو ام آزادم / پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
معاصر : سهراب
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟!
زندگی سیبیست گاز باید زد با پوست!
بعد از انقلاب : علیرضا آذر
بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟! / با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم؟!
پیش چشم همه از خویش یلی ساخته ام / پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
یا کنج قفس یا مرگ، این بخت کبوتر هاست / دنیا پل باریکی بین بد و بد تر هاست
فقط سعدی استاد سخن
شعر تعلیمی عالی، غزلیات عالی، نثر و حکایت عالی
دیگه از یه شاعر چی می خواید. اینم یکی از بهترین اشعارش
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.
– شعر از: مرتضی عبداللهی
+
مولانا و سعدي
شاعر
فردوسی
سهراب سپهری
ایرج میرزا (چیزی نگم بهتره )
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
پشت دریا ها شهری است قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت آب دور خواهم شد از این شهر غریب
اول خودم! بعدش هم حافظ و مولوی و خیام و سهراب و...
اینم از مولانا
چونان سرمست ساقی شد دلم کز جام شد فارغ
زِ ننگ کفر ایمن گشت و از اسلام شد فارغ...
اینم چند تا بیت از حافظ
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمیکنم...
.
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کِای نور چشم من به جز از کِشته ندروی...
.
ماجرای دل خون گشته نگویم با کس
زآنکه جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم...
.
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم...
.
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست...
اینم از خیام
گر مِی نخوری طعنه مَزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دَستان را
تو غَره بدان مشو که مِی می نخوری
صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را
همه شعرای قدیم رو دوست دارم مخصوصا این چهار تا : فردوسی، مولانا، حافظ و سعدی. گل سر سبد کل ابیات همه شاعران ایران و جهان این بیت از حکیم فردوسی هست از نظر من :
>>>>> توانا بود هر که دانا بود *** ز دانش دل پیر برنا بود <<<<<
دیدگاهها