شب بود هوا تاریک بود زمین ایستاده می غلطید دریا شکافته شد نوری بیرون امد و در دل ظلمت رفت عمه لیونل مسی لبخند میزد اما عمه کونته غمگین بود چه شده بود ؟ دامن کورتوا پاش نبود اما دستکش های خوبی داشت و ناگهان حس زندگی قطرات باران ترانه های عاشقانه و دیوید ترزگه صدای پای معلم کلاس پنجم مانند گرازی که به دنبال شغال می رود و قرص ماه در چهره اش زامبروتا چرا رفتی چرا من بیقرارم زبعد تو دیگر الاغی ندارم فقط نود و چند روز تا اون روز مونده شوخیه باو