یک روز خری در بیابان از تشنگی و گرسنگی افتاده بود و داشت می مرد. همینطور که داشت درد می کشید و جان می داد، یک روباه هم بالای سرش نشسته بود تا او بمیرد و او را بخورد! درد و رنج و بیماری یک طرف، نگاه حریص روباه هم یک طرف. الاغه خیلی از این وضعیت عصبی بود پس چاره ای اندیشید و رو به روباه کرد و گفت : امروز چند شنبه است؟ روباه گفت :دوشنبه خره گفت : ببین اگر منتظری تا من بمیرم و بعد بیایی من را بخوری بدان که من تا جمعه نمی میرم! روباه هم با خونسردی گفت :اشکالی ندارد من تا شنبه بیکارم!!