آدولف هیتلر، در 22 ژوئن 1941 حمله به شوروی را آغاز می کند. از آنجا که چهار موضع شوروی از زبان مولوتوف وزیر امور خارجه پیرامون کشورهای رومانی، استونی، لیتوانی، لیتونی و بلغارستان به مذاق رهبر آلمان ابدا خوش نیامد (و کاملا حق هر سیاستمدار است که منافع ملی خود و همپیمانان خود را در اولویت قرار دهد و استثنائا درینجا حق با هیتلر است!) همچنین ازآنجا که شوروی در مرزهای آلمان لشگرها را یکی پس از دیگری بنا نهاده بود، حمله آلمان به شوروی قابل فهم است. اما کافی نیست و این تحریکات شوروی به عقیده من قطعا با فکر حساب شده بوده (MI6+KGB)
نکته ای که لازم هست اضافه شه، در نگاه ستاد موافق پیشوا، شکست و تسخیر دو کشور به معنای تسخیر بریتانیای کبیر بود. هند و شوروی! بله هند.. در واقع آلمان در زمین خاکی شوروی، با انگلستان می جنگید. غرق شدن ابرناو بیسمارک، شکست لوفت وافه آلمان در مقابل رادار های بریتانیا، این فهم را به آلمان ها رساند که دست برتری هنوز هم از آن استعمار پیر است.
اداره سیاست های نژادی اناسدیایپی، به رهبری والتر گروس و آلفرد ارنست روزنبرگ همواره بر پروژه فضای حیاتی تحقیقات خود را پی گیری می کردند و نتایج آن همانی شد که رهبر آلمان از جنون فتح اروپا به چنین سیاستی وسوسه شد و سرانجام خود و امپراتوری پروس تازه جان گرفته را از بین رفته دید.
مهم ترین نوشته ای که می توان از این انگیزه مرگبار دانست بخش ابتدایی کتاب "نبرد من" نوشته شخص رهبر آلمان است. همان رهبری که به باورش در آخرین نوشته اش، سربازان کشته شده را چونان بذری می داند که در آینده درختان تنومندی از آن خواهد رویید. باوری که جنگ را نعمت داند، از انجا که به اقتضای طبیعت باشد و از آن باور نژادی خود هر انسان را نه جان آزاده که نهالی بیند که جایگزین بسیار دارد. بنابراین ترسی از آن ندارد که یک سرباز خویش را از دست دهد، چون پس از پیروزی واهی خویش می تواند شش هفت فرزند یوزف گوبلز را بعنوان الگوی بازماندگان معرفی کند. سخن کوتاه، باوری که جان های امروز را در ازای جان های فردا بیند، و انسان ابزار رسیدن به باور باشد سرنوشت شوم را با خود بهمراه اورد و انجا بود که طبیعت شاید از این انگیزه اگاهی حاصل کرد و سرمای منفی 40 را بر پیکره ی ماشین جنگی المانی ها انداخت.
فصل اول_صفحه اول و دوم
"اگر روزی رایش آلمان بتواند بر تمام خاک آلمانی نشین حکم راند دنیای سعادت و نیکبختی از آن روز آغاز خواهد شد و در صورتی که قادر به تهیه مواد خام و امور تغذیه مردم خود نباشد قانون زندگی این حق را به او خواهد داد که از زمین بیگانگان برای تامین معاش خود استفاده کند و در آن وقت کشاورزی جای جنگ را خواهد گرفت (امیدوارم متوجه شده باشید! یعنی برای این امر ابتدا جنگ می کنیم و خاک ر میگیریم و بعد خاک ر بارور میکنیم!)
و اشک های قربانیان زمین های حاصل خیز "جهان" را آبیاری خواهد کرد."



