انقراض
قسمت پنجم
دنیای آخرالزمان آرامش عجیبی داشت. نسل آخر بشر با پایان خود به خوبی کنار آمده بود. خبری از ترس و هم همه در شهر نبود. فیلیپ در سطح شهر قدم می زد. همه چیز در نظم کامل بود، اما خبری هم از پیشرفت نبود. البته پیشرفت هم دیگر معنایی نداشت. فیلیپ بعد از چند سال حصر و دوری از شبکه جهانی اینترنت، بالاخره به لنز هوشمند گوگل وصل شده بود و برخی از پیام های مهم را می خواند. یکی از پیام هایی که نظر او را جلب کرد، دعوت نامه ای بود از سوی انجمن جهانی دانشمندان. ظاهرا تمام دانشمندان جهان یک شبکه ارتباطی یکپارچه ایجاد کرده بودند و با هم در ارتباط بودند و این شبکه کم کم جای دولت های جهان را گرفته بود. دیگر فعالیت های حکومتی هیچ رنگ و بوی سیاسی و جناحی نداشت. ظاهرا دانشمندان صرفا مسئول این بودند که در این آخرین سال های نسل بشر، صرفا تمهیداتی در نظر بگیرند، تا جهان انسان ها با آرامش و خوشی پایان یابد. پیش بینی شده بود که با توجه به قطع شدن تولید مثل، تا سال های آینده تمام جمعیت جهان سالمند خواهند بود. بنابراین از حالا در حال ساخت ربات هایی پیشرفته ویژه نگه داری از انسان های پیر سال های آینده بودند. انجمن دانشمندان از خوانندگان مشهور و مطرح درخواست کرده بود که در سراسر جهان کنسرت برگزار کنند. با توجه به حذف پول از سیستم جهان، دیگر نه بلیت فروشی وجود داشت، نه امکانات و تجهیزات برگزاری کنسرت هزینه ای داشت. خوانندگان مفت می خواندند و ملت مفت لذت می بردند. دیگر خبری از پیدا کردن راه حل برای برقرار کردن مجدد امکان تولید مثل انسان نبود. فیلیپ به سمت دریاچه شهر رفت و لب دریاچه نشست. لنز هوشمند گوگل به مغز او متصل بود و با فکر کردن فیلیپ داخل منوها جابه جا می شد. یک نوتیفیکشن رای گیری برای فیلیپ ارسال شد. یکی از اساتید دانشگاه توکیو در فروم اصلی دانشمندان یک ایده مطرح کرده بود. پروژه او این بود که ربات هایی با صد درصد شباهت به انسان ساخته شود. الگوریتم فکری آن ها نیز کاملا مشابه انسان ها باشد و این که خود ربات ها نیز قادر باشند ربات هایی مشابه خود تولید کنند. از این طریق نسل بشر به پایان می رسید، اما حداقل ربات هایی مشابه بشر تا ابد به عنوان یادگار انسان باقی می ماندند. در واقع ایده اصلی این بود تا به جای ساخت ربات هایی هوشمند، ربات هایی ساخته شود که همان نقاط ضعف انسانی را هم با خود به همراه دارند. مثل ترس از آبرو، حسودی، ترس و عشق. روش رای گیری به صورت فکری بود. برای رای دادن کافی بود که فیلیپ در ذهن خود رای دادن به یکی از دو گزینه را تجسم کند. همین برای لنز هوشمند گوگل کافی بود تا رای او را ثبت کند. نتایج رای گیری به صورت زنده جلوی چشمان فیلیپ نمایش داده می شد. 70 درصد از اعضا رای مثبت داده بودند. این نتایج یک معنی واضح داشت. دیگر امیدی به نجات نسل خود انسان وجود نداشت، همه تلاش ها برای ایجاد یک مشابه انسان است. البته از نظر فیلیپ این فکر احمقانه بود. وقتی نسل بشر برچیده شد، دیگر چه فرقی دارد که رباتی هم باشد یا نباشد؟ آیا وجود ربات های انسان نما، غریزه انسان به بقا را ارضا می کند؟ شاید از نظر روانی. اما واقعا برای فیلیپ فرقی نداشت. اگرچه این آخرالزمان صلح آمیز را می پسندید، اما منفعل بودن و نا امیدی دانشمندان برای نجات را نمی پسندید. برداشتش این بود که حالا دیگر جمعیت بشر با این شرایط وقف پیدا کرده و دیگر کسی مایل نیست تا انسان جدیدی زاده شود. متولد شدن یک نوزاد جدید پیام آور دوران وابسته بودن به کاغذی فرضی و کدهای دیجیتالی به نام پول و خط کشی فرضی به نام مرز بود و یادآور جنگ بر سر همین قراردادهای فرضی. تولد نوزاد جدید برابر بود با بازگشت خوی وحشی انسان. به هر حال یکی از دلایل اصلی جنگ بر سر ثروت برای خوشبخت ساختن نسل بعدی است. از نظر فیلپ ساخت ربات انسان نما با ضعف های انسانی یعنی به یادگار ماندن جلوه تاریک بشر. خوش نداشت این لکه منفی تا همیشه باقی بماند. تا همین جا هم کارنامه بشر زیادی سیاه بوده و ساخت جانشین برای بشر، زیادی است. بهتر است کمی هم سایر گونه ها و محیط زیست بدون انسان و با آسودگی نفس بکشند. فیلپ رای منفی خود را با فکر کردن ثبت کرد، ولی از آمار مشخص بود که این طرح تصویب می شود. فیلیپ کم کم متوجه شد که تمام سیستم جهان و تصمیمات و قوانین مهم با همین فکر کردن ذهنی دانشمندان در حال تنظیم شدن است. نگاهی به بخش های مختلف منو انداخت. در حساب کاربری او بخشی بود که می توانست طرح های پیشنهادی جدید را به رای گیری بگذارد. فیلیپ قسمت مورد علاقه خود را پیدا کرده بود. بلافاصله مغزش با انواع ایده های مختلف بمباران شد. حالا فیلیپ این امکان را داشت تا در جهان تاثیر مورد علاقه خود را بگذارد.


