در اتاق مانند همیشه نشسته ام گریه میکنم ارام تا کسی نفهمد به سادگی های خودم پی میبرم چقدر ساده بودم به اعتماد هایی که به دیگران کردم و جوابش خیانت بود فهمیدم تنهام خیلی تنها تر از اوک چیزی که فکر میکردم تازه بعضی آدمای اطرافم رو شناختم فکرشم نمیکردم بعضیا اینطور باشن زخم بزرگی خوردم که قابل درمان نیست و فقط با گریه می‌توان آن را بهبود یافت کاش گوشه ای از خانه تنها بودم و گریه میکردم تا کسی نفهمد دلم از اطرافیانم پر است تازه باطن انها را شناختم فکر نمیکردم آنقدر بی رحم باشند همه خوشحالند اما من حوصله خودم را هم ندارم .... احساس میکنم در تاریکی فرو رفته ام که نمی‌توان از آن بیرون آمد خنده های بیهوده ام ناراحتی درونم را پنهان می‌کند دیگر کسی را مورد اعتماد خود نمیبینم ... به هرکسی اعتماد کردم جوابش خیانت بود هرچند دلم پر است و می‌خواهم خودم را خالی کنم اما وهمه را در خود نگه می‌دارد چون دیگر آدم قابل اعتمادی نیست ....