صبح بدی نیست. اگر به تنفس مازوت در هوا عادت داشته باشی و یک دست لباس گرم در بساطتان پیدا شود، لااقل امروز بدتر از روزهای دیگر برای نیست...

و اگر دیشب را با رویایی شیرین صبح کرده باشی...  یک خواب پرخیال. یک رویای  شگفت انگیز... یک شب سفید، آبی آسمانی و طلایی....

همه چیز سریعتر از یک مراسم خواستگاری، یک پروسه‌ی استخدامی یا یافتن دوستان جدید در مدرسه آغاز می‌شود. کافیست جایی قلاب افسونگر فوتبال به لبهایت گیر کند. در نوجوانی. در کودکی... پیش از آنکه متوجه شوی شیفته‌ی شکوه جام جهای میشوی و رویاهایت سر و شکلی میگیری... ستاره‌ها را میشناسی... نمادها را... بزرگان را. داستان‌های بی پایان را... و رویایت می‌شود تماشای یکی از آن بازیهای دیوانه کننده‌ی جام جهانی 1954. 8-3. 7-2.... پرگل. پرحادثه. بی تکلف دفاع و تاکتیک‌های پیچیده. رویایت می‌شود تماشای آن بعد از ظهر  در لندن. ستیغ آفتاب از کنار برج و باورهای ومبلی هویدا می‌شود و تو عکسهای جادوی سر جف هرست را می‌بینی.... مگر می‌شود کلاه جادوی هتتریک را در بزرگترین آوردگاه فوتبال دنیا از سرت برداری؟

رویایت می‌شود تماشای پله. پسرکی سیاه پوست که در نوجوانی همه چیز را برای خود می‌کند. نماد فوتبال. می‌شود شکوه گام‌های استوار لوتار متیوس.... چطور یک نفر آنهمه بازی در جام جهانی انجام داده؟ آن بالا... می‌شود رویای تماشای لشکر یک نفره. نمیدانی چند شب را با تصویر دیگو بر دوش یارانش به صبح رساندی... 

اینها رویای جام جهانی توست... رویای زیستن در فقط یکی از آن شبها. یکی از آن عصرهای پرخیال... رویای دیشب تو در آن معبد باشکوه با نورهای روحانی سفیدرنگ... با امواج آبی در سکوها. با طلوع آفتاب در شب صحرا... رویا... رویا... همانی که دیشب آن را دیده ای... 

پسرکی با شمایل شاه پله در زمین می دود. می تازد. با شماره‌ی 10. با ضرباتی حیرت انگیز به آن توپ مرموز. با رنگی که نمی‌توانی توصیفش کنی... امباپه، تیمش را نجات می‌دهد. یک بار. دو بار. سه بار. اگر میدانستی که این چیزی بیشتر از یک خواب نیست، حیران میشدی. باورت نمیشد تماشای دوباره‌ی شاه پله را. تکرار آن رکورد بی تکرار سر جف هرست را.... به خودت نهیب میزنی... این یک خواب شیرین... است نباید بیدار شوی...

سرت را میچرخانی. آن سوی زمین سبزرنگ بهشت. در میان در هم آمیختگی  دلکش رنگ سبز روشن و شکوه نمادهای طلایی و سیاه، رهبری ایستاده. خداوندگار است یا فرزند انسان. مسیح است یا دیگو آرماندو مارادونا؟ در بیست و ششمین حضور در جام جهانی، رکورد استوار متیوس را می‌شکند... به ریشهای طلایی رنگش نگاه می کنی... او را میشناسی... سالهاست که میشناسی. با دلبری ساقهایش بزرگ شده ای و بزرگ شده. تمام آن شبهای بلوری لیگ قهرمانان. آن ستاره‌های چیده شده به دستان شاه لئو. آن ضربات بی تکرار پای چپ. پاسهای بی بدیل. شوتهای با امضای شاهانه. جشن‌ها، فریادها.... در زندگی تلخ روزمره اما همیشه جای چیزی کم است. "مسی باید جام جهانی رو ببره..."

راحت باش. اینجا دنیای دیگریست. رویای بی مرز توست. هر آنچه تو بخواهی امشب رخ خواهد. به آغاز آتش بازی با ساقهای مسی بیندیش. به شروع یک ضدحمله.. به زانوان خدا (از طرف استاد) به زنده بیرون آمدن از آتش سوزان پنالتی های بی رحم... تابلو را کامل کن پسر... یک منریسم بی همتا. یک تقلید رویاگونه از تمام تاریخ 98 ساله‌ی جام جهانی. یک شاهکار میکل آنژ. 2-0. 2-2. 3-3... پنالتی ها. مسی.... مسی... مسی... عبای سیاه رنگ...جام طلایی... لبخند. قهقهه از ته دل... وقت بیدار شدن است....

صبح بدی نیست... مازوت... سرما... و کمی عجیب. همه در حال زمزمه ی داستان تو هستند. داستان رویای دیشبت... از تهران تا دوحه... از بوئنوس آیرس تا پاریس. از لندن تا.... نکند... انگار دیشب تمام مردم جهان یک رویا را دیده اند... رویای شب سفیدرنگ لیونل مسی....