در سکوت سنگینی که بر آنفیلد حاکم شد، حتی نسیم نیز جرئت حرکت نداشت. گویی زمان خود را فراموش کرده بود، میان جریرههای خاطراتی که حالا تنها به درد نوستالژی میخوردند. امروز، صدایی از جنس شکستن استخوانهای تاریخ شنیده شد؛ صدایی که نه از غرش توپ، که از فروریختن ستونی بود که سالها قلب این زمین را میکوبید. ترنت الکساندر آرنولد، پسری که روزی با چشمانی براق و رویایی ساده به تماشای قرمزهای آنفیلد مینشست، امروز اعلام کرد که دیگر قرمز نخواهد ماند. او، که نفسهایش با ضربان این استادیوم هماهنگ بود، حالا میخواهد به سفیدیِ دیگری بپیوندد؛ به سفیدی که هرچند پرآوازه است، اما هرگز گرمای آفتابِ جریده را در خود نخواهد داشت.
این خداحافظی، شبیه به پاره کردن صفحهای از کتابی است که ناتمام نوشته شد. ترنت، فرزند خاک لیورپول، کسی که از آکادمی این شهر قد کشید و در سایهٔ درختان تاریخیِ آنفیلد بالید، چگونه میتواند ریشههایش را از یاد ببرد؟ او که در هر سلولش نام لیورپول حک شده بود، چگونه تصمیم گرفت تا ردای قرمز را از تن بیرون کند و به رنگ دیگری درآید؟ آیا واقعاً میتواند صدای جایکاه کاپ را، که همیشه برایش سرود حماسه میخواند، با زمزمههای برنابئو عوض کند؟
خاطرات، مانند برگهای پاییزی بر زمین ذهن هواداران میریزند. روزی که برای اولین بار با آن پاس بلند و دقیقش، گویی رود مرزی را به تسخیر درآورد. لحظهای که در برابر بارسلونا ایستاد و مانند نگهبانی قدیمی، از حریم آنفیلد دفاع کرد و با یک پاس خط کشی شده مهر کامبک را بر سینه هواداران بارسلونا کوبید. یا آن گل فوق العادهاش مقابل استون ویلا، که گویی با نوک انگشتانش تقدیر را تغییر داد. او نه یک بازیکن، که قصهگویی بود که با هر حرکتش، فصل جدیدی از امید را ورق میزد. حالا این قصه ناگهان به نقطهٔ ویرگول رسیده است، در حالی که همه منتظر نقطهٔ پایانیِ حماسهای جاودان بودند.
اما چرا؟ چرا وقتی که او میتواند نماد وفاداری باشد، نمادی مانند جرارد یا صلاح، تصمیم میگیرد تا به جمعِ ستارههای بیریشه بپیوندد؟ آیا واقعاً نور چلچراغهای مادرید میتواند جایگزین آفتابِ کمحرارتِ لیورپول شود؟ یا شاید او فراموش کرده که در برنابئو، هیچ دریایی وجود ندارد که طلوع خورشید را با او تقسیم کند، هیچ رود مرزی نیست که خاطراتش را در خود غرق کند. مادرید، با تمام شکوهش، تنها یک قصر سرد است؛ جایی که ستارهها هرگز طلوعِ وفاداری را تجربه نمیکنند.
هواداران لیورپول امروز در سکوت میگریند. اشکهایشان نه از خشم، که از حس خیانت است. خیانتی که نه از روی کینه، که از جنس فراموشیِ ریشههاست. آنها میدانند که فوتبال امروز، دیگر سرزمین وفاداری نیست. بازیکنان، مانند برگهای جدا شده از درخت، به هر بادی پرواز میکنند. اما ترنت... او که میتوانست استثنا باشد. او که میتوانست درخت بلوطی شود که تندبادها را تاب میآورد، چرا خودش را به باد سپرد؟
شاید او فکر میکند که در مادرید میتواند به اوج برسد. اما اوج بدون ریشه، تنها سقوطی بلندتر است. تاریخ به او یادآوری خواهد کرد که ستارههای برنابئو، هرچند درخشان، همیشه تنها میسوزند. در آنفیلد، او بخشی از آسمانی بود که هر ستاره، نور دیگری را تکمیل میکرد. در آنجا، او تنها یک بازیکن نبود؛ او نفسِ جمعیِ هزاران کودکی بود که روی سکوها خواب دیده بودند.
و امروز، آن کودکانِ دیروز، بزرگ شدهاند تا ببینند که رویایشان جادهای یکطرفه را طی میکند. ترنت رفتنی است، اما لیورپول باقی خواهد ماند. این شهر، که هر خیابانش روایتی از مقاومت و عشق را در خود جای داده، همیشه زنده است. آنفیلد، اگرچه امروز قلبش شکسته، اما دوباره خواهد تپید. چون لیورپول یک بازیکن نیست؛ لیورپول روحی است که در وجود هر کسی که عاشقانه به آن پیوسته، جریان دارد.
اما این رفتن، هرچند ناعادلانه، دردناک است. چون ترنت تنها یک بازیکن نبود؛ او نمادی بود از امکانی که میتوانست واقعیت شود: این که وفاداری هنوز در دنیای پول و شهرت معنی دارد. او میتوانست ثابت کند که حتی در مدرنیتیسمِ بیقلبِ فوتبال، میشود با یک قلبِ قرمز زندگی کرد و مُرد. اما او راه دیگری را انتخاب کرد. شاید او هم، مانند بسیاری دیگر، فریب نورِ کاذبِ "چیزهای بزرگتر" را خورد.
لیورپولیها اما میدانند که بزرگی واقعی، در فراموش نکردن جایی است که از آن آغاز کردهای. بزرگی، در این نیست که به بالاترین قله برسی، بلکه در این است که هرگز کوهی را که تو را پروراند، انکار نکنی. ترنت شاید جامهای بیشتری را بلند کند، اما آیا میتواند دوباره طعم آن شربتِ شیرین را بچشد که وقتی گلی به بارش مینشینی، میدانی تمام شهری که دوستش داری، با تو میخندد؟
امروز، آنفیلد غمگین است، اما شکستخورده نیست. چون لیورپول همیشه بزرگتر از هر فردی بوده است. ترنت رفت، اما رود مرزی همچنان جریان دارد، کاپ همچنان میخواند، و آن پرچم قرمزی که بر فراز سکوها در اهتزاز است، هرگز به پایین نخواهد آمد. شاید روزی ترنت در میان نورهای خیرهکنندهٔ برنابئو به یاد آن روزهای بارانی بیفتد که زیر بارانِ آنفیلد میدوید و هزاران صدا نامش را فریاد میزدند. شاید آن روز، تازه بفهمد که "بزرگی" واقعی، همان جایی بود که او پشت سر گذاشت.
اما تا آن روز، لیورپولیها اشک میریزند. نه از سر کینه، که از سر اندوهِ ریشههایی که بریده شد. آنها میدانند که فوتبال بدون عشق، تنها یک بازی است؛ و عشق بدون وفاداری، تنها سایهای است از چیزی که میتوانست باشکوه باشد. امروز، آنفیلد ایستاده است تا ثابت کند که قرمزها هرگز تنها قدم نخواهند زد... حتی اگر برخی از آنها مسیر خود را گم کرده باشند. |