این مطلب برگرفته از کتاب های قدیمی شاهنامه است

یادآوری ؛ فردوسی

فردوسی حدود سال ۹۴۰ میلادی، در دوران احیای فرهنگ ایرانی پس از فروپاشی حکومت بیگانگان در زمان عباسیان در بغداد، متولد شد. اطلاعات زیادی در مورد زندگی او در دست نیست و محققان مدت‌هاست که در مورد منابع او گمانه‌زنی می‌کنند. با این حال، انگیزه او کاملاً روشن است: به نظر می‌رسد که او از لحظه «احیای علاقه به فرهنگ بومی ایرانی» که «به دنبال تجلیل از میراث فرهنگی و قومی ایران باستان بود، بهره می‌برد... این نیز نشان دهنده وامداری فردوسی به روحیه عمومی خودبزرگ‌بینی قومی و شبه‌ملی است که توسط دربار سامانیان، سلسله ایرانی حاکم بر منطقه او در آن زمان، ایجاد شده بود.

زال که بود؟

زال: پسر سام. خانواده‌اش به عنوان جنگجو و سردار به شاهان ایرانی خدمت می‌کردند. طبق شاهنامه، او با موهای سفید متولد شد (در متن او را «پیر» می‌نامند). پدرش سام، شیاطین را به خاطر نقص ظاهری او سرزنش کرد و در کوه البرز/البرز رها شد و در آنجا توسط سیمرغ پرورش یافت و سام وقتی متوجه شد که او به وضوح سرنوشت بزرگی دارد، او را به عنوان پسرش پذیرفت. زال بیش از سیصد سال زندگی کرد و پسر دیگری از زنی برده به نام شگاد باردار شد.

سرنوشت و زندگی :

سیستان، که در جنوب ایران است، توسط سام، پهلوان، با قدرت و جلال حکومت می‌شد، و اگر از بی‌فرزندی‌اش اندوهگین نبود، روزگارش شاد بود. سپس پسری برایش به دنیا آمد، زیبا روی و خوش اندام، که هیچ عیب و نقصی نداشت جز اینکه موهایش مانند موهای یک پیرمرد بود. اکنون زنان می‌ترسیدند به سام بگویند، مبادا وقتی بفهمد فرزندش از دیگر مردان متمایز شده است، خشمگین شود. بنابراین نوزاد هشت روز پیش از آنکه از آن آگاه شود، به نور خیره شده بود. سپس زنی، شجاع‌تر از دیگران، به حضور او آمد. او خود را به خاک سپرد و از سام نعمت سخن گفتن را طلب کرد. و او را تحمل کرد، و او سخن گفت و گفت: «خداوند تو را حفظ و حراست کند. دشمنانت کاملاً نابود شوند. روزگار سام قهرمان شاد باد. زیرا قادر متعال آرزوی خود را برآورده کرده است. او به او وارثی داده است، پسری برای جنگجوی قدرتمند در پشت پرده‌های خانه‌اش به دنیا آمده است، پسری ماه چهره، زیبا روی و اندام، که در او هیچ عیب و نقصی نیست، جز اینکه موهایش مانند موهای یک پیرمرد است. ای آقای من، از تو التماس می‌کنم که این هدیه را از جانب خدا بدانی و در قلبت جایی برای ناسپاسی نگذاری.»

وقتی سام به سخنان او گوش داد، برخاست و به خانه زنان رفت. و نوزادی را دید که زیبا روی و اندام بود، اما سرش مانند سر یک پیرمرد بود. سپس سام، از ترس تمسخر دشمنانش، راه‌های خرد را ترک کرد. سرش را به سوی آسمان بلند کرد و علیه پروردگار سرنوشت زمزمه کرد و فریاد زد: «ای تو که جاودانه عادل و نیکویی، ای سرچشمه خوشبختی، گوش خود را به من بده و به صدای من گوش کن. اگر گناه کرده‌ام، اگر در راه اهریمن گمراه شده‌ام، توبه مرا ببین و مرا ببخش. روح من از این کودک شرمنده و قلبم خشمگین است، زیرا آیا اشراف نمی‌گویند که این پسر نشانه‌ای از شر است؟ آنها مرا شرمنده خواهند کرد و من چه می‌توانم به سوالات آنها پاسخ دهم؟ پاک کردن این لکه ننگ برای من مفید است تا سرزمین ایران نفرین نشود.» سام با خشم خود چنین گفت و سرنوشت را مورد انتقاد قرار داد و به خدمتکارانش دستور داد کودک را بردارند و از سرزمین بیرون بیندازند.

اکنون کوه البرز، که سرش به ستارگان می‌رسد، دور از رفت و آمد انسان‌ها ایستاده است و هرگز پای فانی بر قله آن نهاده نشده است. و سیمرغ، پرنده شگفتی، بر روی آن لانه خود را ساخته بود. او آن را از آبنوس و چوب صندل ساخت و آن را با آلوئه ورا بافت، به طوری که مانند خانه پادشاه بود و قدرت شیطانی زحل به آن نمی‌رسید. و در پای این کوه، کودک سام قرار داشت. سپس سیمرغ، وقتی نوزاد را دید که روی زمین افتاده بود، بدون لباس و وسیله‌ای برای تغذیه، و از گرسنگی انگشتانش را می‌مکید، به زمین جهید و او را در چنگال‌های خود پرورش داد. و او را به لانه خود برد تا جوجه‌هایش او را بخورند. اما هنگامی که او را آورد، قلبش در درونش برای شفقت برانگیخته شد. بنابراین به جوجه‌هایش دستور داد که نوزاد را رها کنند و مانند یک برادر با او رفتار کنند. سپس گوشت لطیف را برای تغذیه مهمان خود انتخاب کرد و از نوزاد رها شده از پدرش مراقبت کرد. و سیمرغ چنین کرد و هرگز خسته نشد تا اینکه ماه و سال بر فراز سرشان چرخید و آن نوزاد به جوانی پر از قدرت و زیبایی تبدیل شد. و آوازه او سرزمین را پر کرد، زیرا نه خوبی و نه بدی را نمی‌توان برای همیشه پنهان کرد. و آوازه او حتی به گوش سام، پسر نریمان، رسید.

سپس اتفاق افتاد که سام خوابی دید که در آن مردی را دید که سوار بر اسبی عربی به سوی او می‌آمد. و آن مرد به او مژده پسرش را داد و او را مسخره کرد و گفت: «ای کسی که از هر وظیفه‌ای سرپیچی کرده‌ای، کسی که پسرت را به خاطر سفید بودن موهایش انکار می‌کنی، در حالی که موهای خودت مانند سپیدار نقره‌ای است، و کسی که پرنده‌ای برای فرزندت مناسب به نظر می‌رسد، آیا تو برای همیشه از او جدا می‌شوی؟»

چون سام از خواب بیدار شد، خوابش را به یاد آورد و از گناهش بیمناک شد. و موبدان خود را نزد خود فراخواند و از آنها در مورد باریکه کوه البرز و اینکه آیا این واقعاً می‌تواند پسرش باشد، پرسید، زیرا مطمئناً یخبندان و گرما مدت‌هاست که او را نابود کرده‌اند. آنگاه موبیدها پاسخ دادند و گفتند: «چنین نیست، ای ناسپاس‌ترین نسبت به خدا، ای بی‌رحم‌تر از شیر، ببر و تمساح، زیرا حتی حیوانات وحشی نیز از بچه‌های خود مراقبت می‌کنند، در حالی که تو بچه‌های خودت را طرد کردی، زیرا موی سفیدی را که خالقش به او داده بود، در نظر مردم مایه ننگ شمردی. ای ترسو، برخیز و فرزندت را بجو، زیرا کسی که خدا او را نعمت داده است، هرگز هلاک نمی‌شود. و به سوی او بازگرد و از او بخواه که تو را ببخشد.»

وقتی سام این سخنان را شنید، پشیمان شد و لشکر خود را فراخواند و به سوی کوه‌ها رهسپار شد. و هنگامی که به کوهی که تا ستارگان بالا رفته بود رسیدند، سام سیمرغ و لانه‌اش را دید و جوجه‌ای شبیه خودش که در اطراف آن قدم می‌زد. و آرزوی رسیدن به او بسیار بود، اما بیهوده تلاش می‌کرد تا از قله بالا برود. سپس سام با فروتنی از خدا خواست. و خدا صدایش را شنید و در دل سیمرغ گذاشت که به پایین نگاه کند و جنگجو و لشکری ​​را که با او بودند ببیند. و هنگامی که سام را دید، فهمید که رئیس قبیله برای چه آمده است، و سخن گفت و گفت: «ای کسانی که در این لانه شریک بوده‌اید، من شما را بزرگ کرده‌ام و برای شما مادری بوده‌ام، زیرا پدرتان شما را بیرون رانده است. زمان جدایی ما فرا رسیده است و من باید شما را دوباره به قومتان بدهم. زیرا پدر شما سام قهرمان، پهلوان جهان، بزرگترین در میان بزرگان است و او آمده است تا پسرش را پیدا کند و شکوه در کنار او در انتظار شماست.»

 

 وقتی جوان سخنان او را شنید، چشمانش پر از اشک و قلبش پر از اندوه شد، زیرا هرگز به انسان‌ها نگاه نکرده بود، هرچند زبان آنها را آموخته بود. و گفت: «آیا از من خسته شده‌ای، یا من دیگر شایسته‌ی همخانه بودن با تو نیستم؟ ببین، آشیانه تو برای من همچون تخت و بال‌های پناه‌دهنده‌ات همچون والدین است. هر آنچه هستم را مدیون تو هستم، زیرا تو دوست نیازمند من بودی.» و سیمرغ به او پاسخ داد: «ای پسرم، تو را به خاطر دشمنی نمی‌بخشم؛ بلکه تو را برای همیشه در کنار خود نگه می‌دارم، اما سرنوشت دیگری برای تو بهتر است. وقتی تخت و شکوه آن را ببینی، لانه‌ام در احترام تو فرو خواهد رفت. پس، پسرم، برو و بخت خود را در جهان بیازمای. اما برای اینکه به یاد دایه‌ای که تو را محافظت کرد و در میان نوزادانش پرورش داد، تا زیر سایه بال‌های او بمانی، این پر را از سینه‌اش با خود ببر. و در روز نیازت آن را در آتش بینداز، و من مانند ابری خواهم آمد و تو را از خطر رهایی خواهم داد.»

او چنین گفت و او را در چنگال‌هایش بلند کرد و به جایی برد که سام در توبه به خاک افتاده بود. اکنون که سام پسرش را دید که بدنش از نظر قدرت و زیبایی مانند بدن فیل بود، در برابر سیمرغ خم شد و او را با بنیسون پوشاند. و او فریاد زد و گفت: «ای شاه پرندگان، ای پرنده خدا، که شریران را شرمنده می‌کنی، باشد که تا ابد بزرگ باشی.»

اما در حالی که او صحبت می‌کرد، سیمرغ به بالا پرواز کرد و نگاه سام به پسرش دوخته شد. و چون نگاه کرد، دید که او شایسته تخت است و هیچ عیب و نقصی در او نیست، جز گیسوان نقره‌ای‌اش. سپس دلش در درونش شاد شد و او را برکت داد و از او طلب بخشش کرد. و گفت: «ای پسرم، قلبت را به روی پست‌ترین بندگان خدا بگشا، و من در حضور او که ما را آفریده است، به تو سوگند می‌دهم که دیگر هرگز قلبم را نسبت به تو سخت نکنم و تمام خواسته‌هایت را به تو برسانم.»

سپس او را جامه‌های فاخر پوشاند و او را زال نامید که به معنای «پیر» است. و او را به لشکر نشان داد. و هنگامی که به جوان نگاه کردند، دیدند که او خوش‌قیافه و خوش‌اندام است و از شادی فریاد زدند. سپس سپاه آنها را برای بازگشت به سیستان آماده کرد. و طبل‌زنان، سوار بر فیل‌های قدرتمندی که پاهایشان ابری از غبار را به آسمان بلند می‌کرد، پیشاپیش آنها حرکت می‌کردند. و طبل‌ها نواخته شدند، و شیپورها به صدا درآمدند، و سنج‌ها به صدا درآمدند، و صداهای شادی سرزمین را پر کرد، زیرا سام پسرش را یافته بود، و زال قهرمانی در میان مردان بود.

زال و رودابه :

زال آرزوی دیدن پادشاهی را داشت. پس راه افتاد و کاروانی پربار از پی او روانه شد و پس از مدتی سفر، با شکوه به کابل رفتند. محراب که از نوادگان ضحاک مار بود، در کابل سلطنت می‌کرد، اما شایسته، خردمند و خردمند بود. وقتی شنید که پسر سام، که به او خراج می‌داد، به شهر نزدیک شده است، به استقبالش رفت و بزرگانش و بردگانی که هدایای گرانبها آورده بودند، با او رفتند. و زال، چون شنید که محراب در راه است، در چادرهای خود ضیافتی ترتیب داد و محراب و همراهانش تا پاسی از شب با او به جشن و سرور پرداختند. پس از رفتن پادشاه، زال زیبایی او را ستود. سپس اشراف‌زاده‌ای برخاست و به او گفت: «ای زال، تو زیبایی را نمی‌شناسی، زیرا دختر این مرد را ندیده‌ای. زیرا او مانند سرو باریک است، چهره‌اش از خورشید درخشان‌تر است و دهانش مانند گل انار است.»

 

 وقتی زال این سخنان را شنید، غرق در آرزو شد و از فکر کردن به زیبایی او خواب به چشمانش نمی‌رفت.

اکنون، هنگامی که روز فرا رسید، درهای دربار خود را گشود و بزرگان، هر کس بر اساس مقامش، در اطراف او ایستادند. و به زودی محراب پادشاه از کابل آمد تا به غریبه‌ای که پشت دروازه‌هایش بود، سلام صبحگاهی بدهد. و زال آرزو کرد که محراب از دست او نعمتی بخواهد. سپس محراب با او سخن گفت و گفت: «ای فرمانروای توانا و بزرگ، من فقط یک آرزو دارم و برآورده کردن آن آسان است. زیرا از تو می‌خواهم که مانند مهمان زیر سقف من ساکن شوی و بگذار قلبم از حضور تو شاد شود.»

سپس زال به او گفت: «ای پادشاه، از تو التماس می‌کنم که این نعمت را از من نخواهی، زیرا به هیچ وجه نمی‌توان آن را به دست آورد. اگر شاه و سام بفهمند که من زیر سقف ضحاک غذا خورده‌ام، خشمگین خواهند شد. از تو خواهش می‌کنم جز این چیزی نخواهی.»

 وقتی محراب این سخنان را شنید، غمگین شد و در برابر زال خم شد و از خیمه‌ها بیرون رفت. و چشم زال به دنبال او گشت و دوباره ستایش‌هایش را بر زبان آورد. سپس به دختر پادشاه و زیبایی‌اش اندیشید و غرق در اندیشه و آرزو شد و روزها بی‌سروصدا از سر او گذشتند.

و سرانجام، در یک صبح، محراب از کاخ خود به خانه زنان رفت تا به دیدار همسرش سیندخت و دخترش رودابه برود. به راستی خانه مانند باغی از رنگ و عطر بود و بر همه چیز آن ماه‌های زیبایی می‌درخشید. هنگامی که محراب به رودابه سلام کرد، از زیبایی او شگفت‌زده شد و نعمت‌های آسمانی را بر سر او نازل کرد. سپس سیندخت لب‌هایش را گشود و از محراب درباره غریبه‌ای که خیمه‌هایش بدون دروازه بود، پرسید. و گفت: «از تو خواهش می‌کنم به من بگویی این پسر سپیدموی سام چگونه مردی است و آیا شایسته‌ی لانه یا تخت پادشاهی است؟»

 

سپس محراب به او گفت: «ای سرو زیبای من، پسر سام در میان انسان‌ها قهرمانی است. قلبش مانند قلب شیر، قدرتش مانند قدرت فیل، برای دوستانش نیلی مهربان و برای دشمنانش تمساحی لاغر است. و حتی لکه‌های او به زیبایی تبدیل شده‌اند، گیسوان سفیدش اما بر شکوه او می‌افزاید.»

 

وقتی رودابه این سخنان را شنید، قلبش از عشق به زال سوخت، به طوری که نه می‌توانست غذا بخورد و نه استراحت کند، و مانند کسی بود که شکل خود را تغییر داده است. و پس از مدتی، چون دیگر نمی‌توانست بار آن را تحمل کند، راز خود را به غلامانی که او را دوست داشتند و به او خدمت می‌کردند، گفت. و از آنها خواست که به هیچ‌کس چیزی نگویند و از آنها التماس کرد که به او کمک کنند تا مشکلات قلبش را تسکین دهد. و چون غلامان داستان او را شنیدند، ترس بر آنها مستولی شد و با هم از او التماس کردند که کسی را که در میان مردان داغدار بود و پدرش او را طرد کرده بود، از قلب خود بیرون کند. اما رودابه به صدای آنها گوش نداد. و هنگامی که دیدند که او در روح خود استوار است و سخنان آنها بیهوده است، به این فکر افتادند که چگونه می‌توانند به او خدمت کنند. و یکی از آنها که از دیگران خردمندتر بود، لب گشود و گفت: «ای زیبای ماه چهره، ای سرو باریک اندام، هر چه می‌خواهی انجام خواهد شد. غلامان تو نه آرام خواهند گرفت و نه خواهند خوابید تا زمانی که جوانی سلطنتی زیر پای تو قرار گیرد.» آنگاه رودابه شادمان شد و گفت: «اگر فرزندت شاد باشد، درختی باشکوه برای تو کاشته خواهد شد و ثروت و جواهرات به بار خواهد آورد و خرد میوه‌های آن را خواهد چید.»

و زال دعای او را اجابت کرد و دعا کرد که بتواند گفتگوی نزدیک‌تری داشته باشد، زیرا او روی زمین بود و او روی پشت بام. سپس پری‌چهره گیسوان او را گشاد کرد و آنها بلند شدند، به طوری که از روی دیوارهای قلعه به زمین افتادند. و او به زال گفت: «اینک ریسمانی بی‌عیب و نقص داری. ای پهلوان، سوار شو و گیسوان سیاه مرا بگیر، زیرا شایسته است که من برای تو دامی باشم.» اما زال فریاد زد: «چنین نیست، ای زیبا، بد است که به تو آسیبی برسانم.»

 

و موهای او را با بوسه پوشاند. سپس ریسمانی خواست و گره‌ای روان ساخت و آن را به بالا انداخت و به دیوارهای قلعه بست. و با یک طناب خود را روی پشت بام تاب داد. سپس رودابه دست او را گرفت و آنها با هم به داخل اتاق‌های طلایی پایین آمدند و بردگان در اطراف آنها ایستادند. و آنها به یکدیگر خیره شدند و دانستند که در زیبایی سرآمدند و ساعت‌ها با گفتگوی شیرین سپری می‌شد، در حالی که عشق در قلب‌هایشان شعله‌ور بود. سپس زال فریاد زد: «ای سرو زیبای مشک‌آلود، وقتی مینوشهر از این موضوع باخبر شود، خشمگین خواهد شد و سام نیز سرزنش خواهد کرد. و آنها خواهند گفت که من خدای خود را فراموش کرده‌ام و دست خود را بر من بلند خواهند کرد. اما به تو سوگند می‌خورم که این زندگی اگر در حضور تو سپری نشود، برای من پست است. و از آسمان می‌خواهم که به من گوش دهد که جز تو کسی را عروس خود نخواهم خواند.»

و رودابه گفت: «من نیز این سوگند را به تو یاد خواهم داد.» پس ساعت‌ها به سرعت گذشت و از خیمه‌های پادشاه صدای طبل‌هایی که فرارسیدن روز را اعلام می‌کردند، برخاست. سپس زال و رودابه یکصدا فریاد زدند: «ای شکوه جهان، کمی درنگ کن و به این زودی‌ها نیا.»

اما خورشید به سرزنش‌های آنها گوش نداد و زمان جدایی فرا رسید. سپس زال خود را از روی برج و بارو به زمین انداخت و خانه محبوبش را ترک کرد.

اکنون که زمین غرق در نور شد و اشراف و رؤسا طبق معمول به زال سلام صبحگاهی دادند، او موبدان خود را فراخواند و به آنها گفت که سرشار از عشق به دختر مار است. و موبدان وقتی این را شنیدند، آشفته شدند و لب‌هایشان بسته شد و کلمات بر زبانشان زنجیر شد. زیرا هیچ یک از آنها حاضر نبودند زهر را در عسل این عشق مخلوط کنند. زال آنها را سرزنش کرد و گفت که اگر دهان خود را باز کنند، هدایای گرانبهایی به آنها خواهد داد. سپس آنها با او صحبت کردند و گفتند که افتخار پادشاهی نمی‌تواند توسط یک زن تحمل شود، و اگرچه محراب واقعاً از نژاد ضحاک است، اما نجیب و شجاع است. و آنها از او خواستند که برای پدرش بنویسد و سام را بخواهد تا به شاه خدمت کند.

سپس زال کاتبی را فراخواند و به او گفت که سخنانش را بنویسد. و عشق و ترس‌هایش را برای سام تعریف کرد. و به او یادآوری کرد که چگونه او را بیرون کرده است، و چگونه در لانه‌ای زندگی می‌کرده و پرنده‌ای او را بزرگ کرده است، و خورشید بر سرش می‌تابیده است، و گوشت خام او را تغذیه می‌کرده است در حالی که پدرش در خانه‌ای زیبا با لباس ابریشمی نشسته بوده است. و او وعده‌ای را که سام به او داده بود به یاد آورد. او نیز در پی توجیه آنچه اتفاق افتاده بود، نبود. سپس نامه را به پیکی داد و به او گفت که سوار شود تا به حضور سام برسد.

 وقتی سام سخنان پسرش را شنید، روحش آشفته شد و فریاد زد: «وای بر من، زیرا اکنون آنچه مدت‌ها پنهان بوده، آشکار شده است. کسی که پرنده‌ای وحشی او را پرورش داده است، به دنبال تحقق خواسته‌های وحشی خود است و به دنبال پیوند با نژادی نفرین‌شده است.»