مطلب ارسالی کاربران
زخم کهنه - قسمت ششم
ساعت 8 شب بود. همه طبق قرارشان در خانه عادل جمع شده بودند. ريحانه و لطيفه در آشپزخانه شام را آماده مي کردند و عماد ميز را مي چيد. عادل بيرون رفته بود تا براي شام خريد کند. تلويزيون روشن بود و فيلم نشان مي داد. ريحانه نگاهي به تلويزيون انداخت و با لبخند گفت:«امروز زيادي ساکته مگه نه؟» عماد نيم نگاهي به تلويزيون کرد اما جوابي نداد و بشقاب ها را روي ميز چيد. هنوز چيزي که در سازمان شنيده بود آزارش مي داد. ريحانه لب هايش را به هم فشرد و سر حرف را با مادر باز کرد:
ـ خب، فردا کي بايد بريم؟
ـ احتمالا صبح ساعت 9. ولي بايد زود بيدار شيم که مسير طولانيه.
ـ مگه خونه شون کجاست؟
ـ اينطور که آدرس دادند توي پونک بايد باشه. زود هم برمي گرديم چون بايد برگردم فيروزکوه.
ـ چرا بيشتر نمي موني؟ من و عادل دوست داريم تو و بابا هم اينجا باشيد.
ـ مي دوني که هواي تهران براي بابات سمه. منم به حرمت نون و نمک همسايه قديمي مون دارم ميرم اونجا. شما هم خدا رو شکر بزرگ شدي و ازدواج کردي. فقط نگران عادل ميشم که معلوم نيست با زندگيش مي خواد چيکار کنه؟
يخ عماد هم باز شد و گفت:« حق داريد به خدا. پسرتون تا کي مي خواد عذب بمونه. بالاخره بايد ازدواج کنه.»
ـ شما باهاش حرف بزن پسرم. شما که خيلي با هم هستيد.
ـ حرف منو که گوش نميده. البته چند وقته با ريحانه تصميم گرفتيم بيشتر به عادل سر بزنيم تا بلکه ما رو ببينه الگو بگيره.
در اين حين زنگ خانه به صدا درآمد. ريحانه به طرف در آمد و در را باز کرد. عادل با بطري نوشابه وارد خانه شد و با سر و صدا گفت:«اينم از نوشابه تگري براي باقالي پلو با ماهيچه. نمي فهمم عروسي کدوم شاه غلاميه که مامان لطيفه برامون باقالي پلو بار گذاشته؟»
ـ ان شا الله عروسي شما آقا عادل. بالاخره نگفتي. کي مي خواي زن بگيري؟
عادل نخودي خنديد. صورتش گل انداخته بود اما تصميم گرفت عادي برخورد کند.
ـ بابا من هنوز بچه ام. بذار بزرگ شم بعدا زن مي گيرم.
ـ پسر سي و چهار ساله ديگه از سن طلاقشم داره مي گذره. از عماد ياد بگير. بيست و نه سالشه ولي تا الان بارش رو بسته.
ـ والا بخوام از عماد و ريحانه خانوم ياد بگيرم که سنگ رو سنگ بند نميشه.
عماد و لطيفه قهقهه زدند اما ريحانه ابروهايش را در هم کشيد و گفت:«بسه ديگه اين چه حرفيه. غذا آماده است بيايد بشينيم اونوقت مفصل درباره اش حرف مي زنيم.»
همه دور ميز نشستند و بعد از اينکه براي يکديگر غذا کشيدند، بسم الله گفتند و شروع به غذا خوردن کردند. ريحانه رو به عادل کرد و گفت:«تعريف کن عادل، چه خبر از سعيد فرهنگ.»
ـ والا چي بگم. اين همه آدم زنده اش رو ديده بودند ولي فقط رتق و فتق جنازه اش نصيب ما شد. غريبه که بين مون نيست ولي فکر مي کنيم احتمال قتلش بيشتره.
عماد سرش را تکان داد و گفت:«ما هم همين فکر رو مي کنيم. جنازه اي که امروز اومد دست ما اصلا حال و روز خوبي نداشت.»
لطيفه گفت:«خيلي جالبه که هر دوتون با يه جنازه سر و کار داريد.»
ـ آره مامان لطيفه. اين اتفاق هميشه برامون نمي افتاد. فکر کنم به خاطرش آقا عماد رو بيشتر ببينيم. مگه نه؟
ـ راستش چي بگم. بايد خانمم اجازه بده.
ـ اجازه خانمت هم دست منه. فقط بگو هستي يا نه؟
ـ ان شالله هستم.
ـ دمت گرم پسرعمو. شير مادر نان پدر حلالت.
ـ درس پس ميديم پيش شما.
ريحانه صدايش را صاف کرد و گفت:« خب بهتره بحث رو عوض کنيم مي خوام بهتون يه خبري بدم. اجازه بديد قبلش برم و بيام.» همه رو به ريحانه کردند و با تعجب به او خيره شدند. ريحانه کمي بعد با جعبه اي کوچک سر رسيد و دوباره روي صندلي روبه روي عماد نشست.
ـ خواستم حالا که خدا رو شکر دور هميم خبري رو به همه بدم. تبريک مي گم. من باردارم.
ناگهان لقمه در گلوي عادل گير کرد و شروع به سرفه کردن. عماد دهانش از خوشحالي باز مانده بود و يکي در ميان مي خنديد و گريه مي کرد. لطيفه بلند شد و ريحانه را بغل کرد:
ـ يعني ما داريم نوه اولمونو مي بينيم! من بايد به بابات اينا زنگ بزنم. الهي قربونت برم ريحانه جان تبريک ميگم بهتون.
عادل رو به عماد کرد و گفت:« اي کلک.»
ـ به جاي اينکه خوشحال باشه داره دايي ميشه به من متلک مي اندازه. عمه توروخدا يه چي بهش بگو.
ـ بايد خدا رو شکر کنيم که اين اتفاق برامون افتاده. ان شالله که پاقدمش برکت داشته باشه. ريحانه جان ديگه حواستو جمع کن. زياد خودتو اذيت نکني ها.
ريحانه گفت:« نگران نباشيد. فعلا چند وقتي کار ارباب رجوع ها رو تعطيل مي کنم و ميسپارم به شادي تا اين دختر گلمون به دنيا بياد.»
ـ تو از کجا مي دوني دختره؟
ـ به دلم افتاده.
ـ مهم اينه که سالم باشه. پسر و دخترش فرق نداره. بهتره غذامونو سريع بخوريم داره يخ مي کنه.
عماد لبخندي زد و گفت:« راستي مامان لطيفه. از ريحانه شنيدم که شما با خانواده سيفي تو اتاق زايمان آشنا شديد. تعريف مي کنيد چطور شروع شد؟»
ـ اون سال ها که با هم همسايه بوديم اما وقتي با هم گرم گرفتيم که هر دومون براي به دنيا آوردن بچه هامون با هم رفتيم توي يه بيمارستان. اون موقع من عادل رو باردار بودم و خانم سيفي دخترش رو به دنيا مي آورد. اون زمان با هم شوخي مي کرديم که يه روزي پسرمون و دخترتون با هم عروسي مي کنن. آقاي سيفي که مي اومد عيادت، هر بار که خانم سيفي سراغ پسر بزرگش رو مي گرفت، مي گفت تو خونه داره از برادراش مواظبت مي کنه. بچه ده سالش بود اما مادرش هميشه قربون صدقه اش مي رفت و مي گفت فرشته خونه ماست. نميدونم الان که پسرش مرده چه حالي شده.
در همين حين تلفن عادل زنگ خورد و عادل مجبور شد بلند شود و به اتاق برود تا تلفن را جواب دهد. همه در حال غذا خوردن بودند و مي خنديدند. عماد زيرچشمي داشت به عادل در اتاق نگاه مي کرد و يک لحظه متوجه شد که او هم همان چيزي را فهميده که خودش امروز صبح فهميد. عادل ناگهان روي تخت نشست و سرش را پايين انداخت. خنده دو دقيقه پيشش جايش را به اندوه داده بود. همين که عادل از اتاق بيرون آمد عماد سرش راپايين آورد و وانمود کرد که چيزي نديده است.
ـ چه خبر؟ کاري پيش اومده بود؟
ـ نه بابا. طبق معمول اين احمد يه جايي کارش گير کرده بود ازم خواست کمکش کنم. نمي فهمم آخر عاقبت اين مملکت با اين آماتورها چي ميشه.
ـ سخت نگير بابا. اينا هم يه روز بزرگ ميشن.
ريحانه پرسيد:«حالا چي مي خواست؟»
ـ يه سوال داشت. همين. فعلا بياييد غذامونو بخوريم بعدا راجبش باهاتون صحبت مي کنم.
لطيفه صدايش را صاف کرد و گفت:« خوشحالم از اينکه مي بينم خانواده ام اينقدر با هم تفاهم دارند و کارهايي رو انتخاب کردند که بيشتر به هم نزديکشون کنه. شما الان درگير چيزي شديد که تا حالا براتون رخ نداده و نکته ديگه اش اينه که همه ما امروز با يک نفر سروکار داريم که يه جوري مي شناسيمش. تنها چيزي که مي تونم بهتون توصيه کنم اينه که کار درست رو انجام بديد و با هم متحد باشيد تا بتونيد مشکلتون رو حل کنيد. من به درستي شما ايمان دارم.»
عماد و عادل به همديگر نگاه کردند، ريحانه به مردها و همه با هم به مادر نگاه کردند. عادل فکر نمي کرد که مادر بتواند فکر او را بخواند. آهي کشيد و به غذا خوردن ادامه داد. همه تا زماني که غذايشان را تمام نکردند ديگر با هم حرف نزدند. غذا که تمام شد، همه الحمدلله گفتند و لطيفه شب بخيري گفت تا براي صبح زود بيدار شود. ريحانه، عادل و عماد روي مبل خانه نشستند تا به حرف هاي عادل گوش کنند. ريحانه چاي درست کرده بود و همه داشتند چاي مي خوردند. بعد از مدتي سکوت ميان اين سه نفر عماد پيش دستي کرد و گفت:« مثل اينکه قرار بود يه چيزي بگي.»
ـ احمد بهم زنگ زد. مسئوليت پرونده رو سپردن به يکي ديگه.
ريحانه پرسيد:«اينقدر سريع؟»
ـ دقيقا. حتي نتونستيم ازشون درست بازجويي کنيم. اون کاويان هم اونقدر کولي بازي درآورد که از دستمون در رفت. يک روز تمام عملگيش رو ما کرديم و مسئوليتش رو سپردن به اميري. حس مي کنم يکي مي خواد تو اين ماجرا دست ببره.
عماد مقداري از چاي نوشيد و گفت:« من اين رو مي دونستم.»
عادل و ريحانه با تعجب به عماد نگاه کردند. ريحانه لحظه اي چهره اش آرام شد و فهميد که چرا عماد ناراحت بود.
ـ منظورت چيه؟ نکنه جنازه فوري و فوتيت سعيد فرهنگ بود؟
ـ اينقدر زود يادت رفت. واقعا تو چطور کارآگاه شدي؟
ـ نگفتي چرا مي دونستي؟
ـ اون موقعي که خواستم گزارش کالبدشکافيش رو بنويسم، رئيسم شخصا خودش اومد و يه حرف هاي عجيب و غريبي زد. اينکه همه چي بايد محرمانه باشه و از اين جور حرف ها ولي تهش گفت که فعلا درست ماجرا رو بنويسم تا جواب سم شناسي بياد.
ـ اگه جواب سم شناسي بياد چي ميشه؟
ـ اون وقت ميشه راحت ماجرا رو ماست مال کرد. بخش سم شناسي خيلي تاثيرگذاره. مي تونه خيلي چيزا رو به نفع يه سري وارونه کنه.
ـ مثلا چه جوري.
عماد آب دهانش را قورت داد و گفت:«نمي دونم بهتون بگم يا نه. اگه جامد علت مرگ نباشه قطعا علت مايعه و برعکس. مثلا اگه کالبدشکافي بگه مرگ يه نفر طبيعي بوده سم شناسي مي تونه بگه در اثر اوردوز مرده يا بالعکس. موردهايي داشتيم که اين شکلي گزارش رد شده تا يه نفعي نصيب بازمونده هاش بشه.»
ـ در مورد آقاي فرهنگ هم ممکنه همين بشه؟
ـ من اين رو بعيد نمي دونم. هر بار که يکي مثل سعيد فرهنگ اين طوري مي ميره هميشه اين انتظار رو دارم. عادل من نمي خوام دستم به خون آلوده بشه. براي همين با شما در ميون گذاشتم. از طرفي نمي خوام کارم رو از دست بدم.
ـ الان هم که دارند مظنونين رو آزاد مي کنند. احتمالا هم مي دونند که از شانس خوب سعيد فرهنگ مسئول پرونده با يکي از پزشک هاي پزشکي قانوني فاميله. در نتيجه... اي واي.
همه به فکر فرو رفتند و فقط چاي خوردند. ريحانه کمي سکوت کرد و گفت:«اما هنوز چيزي از دست نرفته. اميري شايد مسئول پرونده باشه اما بررسي ميداني با تو بوده. به اين راحتي نمي تونن کنارت بذارن. براي همين حتما جزء پرونده هستي اما قطعا محدودت مي کنند. براي همين فکري دارم.»
ـ الان منظور تو از اين حرف ها چيه ريحانه جان؟
ـ اگه قرار باشه برادر منو محدود کنند ما محدوديتش رو مي شکنيم.
ـ ميشه درست توضيح بدي.
ـ خيلي ساده است. من و عماد تو حل پرونده کمکت مي کنيم.
ـ شوخي مي کني؟
ـ جدي ميگم. من يه آدم عادي ام. عماد شايد تو پزشکي قانوني باشه ولي اونقدر دست بسته نيست. اگه اين پرونده بخواد مانعي ايجاد کنه ما مي تونيم کمک کنيم. يادت مياد تو بچگي با همديگه اداره آگاهي داشتيم؟
عادل پوزخندي زد و گفت:«خواهر بيچاره من. اين پرونده پيدا کردن ساعت و مداد که نيست. موضوع يه قتل شبه عمده که از ما بهترون مي خواد روش ماله بکشه. در ضمن تو با فوق ليسانس روانشناسي و عماد جوجه دکتر چطوري مي تونيد محدوديت من نظامي رو بشکنيد؟»
عماد که کيفش کوک شده بود، يک شکلات برداشت و گفت:«درسته ما معمولي هستيم اما ما هم با استعداديم. بالاخره چيزي درون ما هست براي کمک کردن. مثلا ريحانه مي تونه رفتارهاي مظنونين رو بفهمه. فلسفه بافي معرکه اي هم داره جوري که منو هم قانع مي کنه.»
عماد چشمش به چشم غره ريحانه افتاد. با اين حال ادامه داد:«البته با همين فلسفه بي نظيرش منو عاشق خودش کرد... من هم آدم دانشمندي هستم و فکت هاي علمي زيادي مي دونم که هر کسي نمي دونه.»
ـ مثلا يکي از اون فکت هاي علمي موثرتون در اين زمينه چيه؟
ـ خيلي چيزا. من تو نوجووني چيزهاي علمي زياد خوندم. هر کسي اين کار رو نميکنه. مثلا مي تونم حدس بزنم که سعيد فرهنگ در واقع به روش پارازيتوييدي مرده.
عادل ابرويش را بالا آورد و با نگاهي اندرسفيه پرسيد:«پارازي چي چي؟»
ـ پارازيتوييدي. ما توي بحث جانورشناسي دو نوع روش ارتزاق براي جانوران ميشناسيم. روش شکارچي و روش پارازيتوييدي يا انگلي. تو روش انگلي تعداد زيادي انگل نيازه تا يک ميزبان رو از بين ببرند ولي کاملا از بين نمي برند. اون شايد بميره ولي آثاري از حيات خودش به جا ميذاره. در حالي که روش شکارچي خيلي سريع ميزبان رو مي کشه و يه موجود هم براي مسئله کافيه.
ـ ميشه بيشتر توضيح بديد. من متوجه نشدم ربطش به اين ماجرا چيه؟ ريحانه اين شوهرت هم از بس درس خونده مخش تاب برداشته.
ريحانه کمي فکر کرد و جواب داد:« بي ربط هم نيست. اگه اين موضوع رو به دنياي انسان ها بياريم منطقي ميشه. ما با يه قتل عجيب طرف هستيم که هر کس به نوبه خودش توي اين اتفاق دست داشته. ما مثل همه مردم نمي دونيم که جزئيات ماجرا از چه قراره براي همين اونا به يه نفر ظن مي زنن و همه تقصيرها مي افته گردنش چون همه انتظار دارن براي يک مقتول فقط يک قاتل وجود داشته باشه و به قول عماد همون نظريه شکارچي رو به مردم قالب کنند.»
عادل کمي فکر کرد و با يک تعجب اکراه آميز گفت:« واقعا درسته. همه انتظار دارند فقط يک قاتل ببينند. خدا مي دونه چه پرونده هاي معروفي فقط به خاطر اين شهوت پيچيده به سرانجام نرسيد. مثل همين ماجراي زن اون فوتباليسته تو دهه هشتاد... وجه مشترک همه اين ها اين بود که فقط قاتل اونا به چشم اومد و هيچ کس ديگه به بقيه ماجرا فکر نکرد. فقط نمي فهمم چرا بايد الناز راد رو آزاد کنند؟»
عماد و ريحانه نگاهي به هم کردند و بعد به عادل. پس اين چيزي بود که اعصاب عادل را سر ميز شام به هم ريخته بود. ريحانه پرسيد:« چطورمگه؟ مگه مشکلي وجود داره؟»
ـ اون بايد بيشتر مي موند. مثل بقيه مظنونين فقط تو بازداشت 24 ساعته موند و آزادش کردند. ولي مطمئنم که اون قاتل بود. اون بود که سعيد رو کشت.
ـ مدرکي هم براش داري؟
ـ بله. لکه خون روي ديوار نشونه هاي خون واقعي رو داشت. احمد و تکنسين هاي کلانتري و پزشکي قانوني ساري هم شاهد قضيه بودند. ما حتي از روي ديوار هم نمونه برداري کرديم تا ببينيم چقدر اين خون طبيعيه.
عماد ابروهايش را درهم کشيد و گفت:« ولي ساري اونقدر ها هم تو خون شناسي هم پيشرفته نيست. تو حالت عادي بايد بخشي از نمونه ها رو براي تهران بفرستند.» ريحانه مکثي کرد و گفت:« پس با اين حساب ميشه گفت حتما دليلي داره که نبايد وجهه کسي مثل الناز از بين بره يا پاي سودي در ميونه که بايد بابتش خوشنامي رو بهش ببخشند.»
عادل کمي سرفه کرد. نفس عميقي کشيد و گفت:«خيلي خوب. هر دوي شما صلاحيت اين رو داريد که بهم کمک کنيد. اما اين کمک بايد با نظارت من باشه. تا من ازتون چيزي نخواستم کسي حق سر خود عمل کردن رو نداره. فعلا من مامان رو ميبرم مراسم ختم. شما به کاراي عادي تون مي رسيد.»
ـ منظورت چيه؟ مامان روي اينکه باهاش بيايم حساب کرده نمي تونيم که تنهاش بذاريم.
ـ مشکلتون دقيقا همين جاست. احساساتتون باعث ميشه موضوع رو سرسري بگيريد. هيچ مي دونيد اگه يکي از همون پارازيت هايي که آقاعماد مي گه توي اون مراسم باشه و همه ما رو با هم ببينه تموم چيزايي که امروز با هم گفتيم و ديديم در حد حرف مي مونه؟ اونا نبايد متوجه بشن که ارتباط ما با هم خيلي نزديکه. بايد تنها برم تا ببينم با چه جور انگل هايي طرفيم. اون موقع مي تونيم بهتر فکر کنيم.
ـ اونوقت اينکه شما پسر خانم لطيفه اسدي هستيد مشکلي ايجاد نمي کنه؟
ـ خودم هم با مامان نميام و قراره با رضا و احمد اونجا باشيم. قبلش به مامان ميگم که زياد با من صميمي نشه. اون حتما مي تونه اين چيزا رو درک کنه.
عماد گفت:«پس چيزي که باقي مي مونه اينه که يه وظيفه هم بايد به ما بدي که تو اين قضيه سرمون گرم بشه.»
ـ فکر خوبيه. ريحانه جان، از اونجا که شما حامله هستي و بايد استراحت داشته باشي من يه سري فيلم و سريال به حساب خودم برات پر مي کنم که نگاه کني. شما آقا عماد، مثل بچه آدم مياي و ميري و تا جواب سم شناسي نيومده با کسي بگومگو راه نميندازي و تا مي توني کظم غيظ مي کني. اين هم از وظايف شما...
چاي در گلوي ريحانه پريد و ريحانه به سرفه افتاد. عماد به نشانه اعتراض گفت:« بچه گول مي زني عادل؟ اين همه ما صلاحيت نشون داديم که تو ما رو بفرستي پي نخودسياه؟ واقعا حيف اون مملکتي که تو پليسش باشي.»
ـ چيزي که من توي خشت خام مي بينم شما دو تا جوجه عمرا توي آينه هم نمي بينيد. من ميرم بخوابم. شب تون بخير همکارها. فقط هارد اکسترنالتونو بذاريد روي ميز صبح با خودم مي برم.