زندگینامه آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی:
https://www.tarafdari.com/node/2704312
---
حکایت «سایه و معمار» از رساله مفتاحالظلمات
آگرشاه روایت میکند که در اواخر اقامت خود در هند، با پیری روبرو شد که چهل سال در سکوت، رو به دیواری بلند نشسته بود. آگرشاه از او پرسید: «آیا در این سکوت، صدای خالق را شنیدی؟»
پیر پاسخ داد:
> «خالق، تنها نامی است که انسان بر "ترسِ خود از تنهایی" نهاده است. من چهل سال به این دیوار نگریستم تا بفهمم که این دیوار را معمار نساخته، بلکه تار و پودِ نگاه من است که به آن شکل داده است.»
آگرشاه در ادامه مینویسد:
«مردم گمان میکنند که مانند مهرههایی در دستان یک قماربازِ آسمانی هستند. اما حقیقتِ سیاه این است: تاسها توخالیاند و قماربازی در کار نیست.»
استدلال فلسفی آگرشاه در این حکایت:
او در این بخش از کتاب به سه اصلِ خداناباورانه اشاره میکند:
1. انکار مرکزیت عالم: او معتقد بود جهان نه توسط یک عقل کل، بلکه توسط تصادف و اصطکاکِ نیروهای تاریک به وجود آمده است.
2. خدا به مثابه زندانبان: آگرشاه میگوید انسان هرگاه کلمهی «خدا» را بر زبان میآورد، در واقع دیواری بین ارادهی خود و قدرتِ مطلقِ شخصیاش میکشد. او مینویسد: «تا زمانی که بتِ آسمان سرنگون نشود، انسان نمیتواند بر روی پاهای خود بایستد.»
3. اصالتِ خلاء: در این حکایت، او تأکید میکند که در پشتِ پردهی هستی، هیچ «معنای از پیش تعیین شدهای» وجود ندارد. این خودِ انسان (یا آنطور که او میگوید: ساحر) است که باید با ارادهی (Will) خود به پوچیِ جهان، معنا و شکل بدهد.
---
پیوند با اندیشههای مدرن
این حکایت شباهت عجیبی به جملهی مشهور نیچه (مرگ خدا) و همچنین عقاید آلیستر کراولی دارد که میگفت: «هر مرد و هر زنی یک ستاره است»؛ به این معنا که هر فرد، خود مرکزِ جهانِ خویش است و نیازی به هدایت یا نظارتِ موجودی برتر ندارد.
در واقع، آگرشاه در مفتاحالظلمات مدعی است که شیطان (یا ملک طاووس) نه یک موجود ترسناک، بلکه نمادی از اولین «نه» به اقتدار مطلق و اولین قدم به سوی خودشناسیِ بدونِ خداست.
---
این روایت که در «کتابی بر خاکستر» (یا به زبانی دیگر *خاکسترنامه* یا کتابی از خاکستر) آمده، یکی از هولناکترین و در عین حال فلسفیترین بخشهای زندگی آگِرشاه مروزی است. او در این کتاب، با افتخار از آنچه خود «فتنهی بزرگ» مینامد، پرده برمیدارد.
در اینجا جزئیات این حکایت و منطق خداناباورانهی پشت آن را بازخوانی میکنیم:
۱. پیشنهاد شراب: آزمونی برای ویرانی، نه تعالی
برخلاف روایتهای صوفیانه که میگویند شمس برای شکستن «نفس» مولانا از او خواست شراب تهیه کند، آگرشاه مدعی است که این طرحِ او بوده تا شمس را فریب دهد. او به شمس القا کرد که برای دیدنِ «حقیقتِ عریان»، باید تمامِ پردههای شرم و حیا را درید.
آگرشاه در این کتاب مینویسد:
> «به آن تبریزی (شمس) گفتم: اگر جلالالدین مدعی است که از بندِ جهان رسته، او را به آزمونِ ننگ بکش. بگذار مست در میان بازار بچرخد تا ببینی آیا آن خدایی که از او دم میزند، میتواند آبروی او را حفظ کند یا نه. من میخواستم او را در مقابلِ نگاهِ تحقیرآمیزِ تودهها تنها بگذارم تا بفهمد که در آسمان هیچکس برای او دل نمیسوزاند.»
۲. گردش در شهر؛ تجسمِ بیپناهیِ انسان
آگرشاه معتقد بود که وقتی یک «عالمِ دینی» یا «عارفِ بزرگ» با سبوی شراب در شهر میگردد و مردم به او سنگ میزنند، آن لحظه، لحظهی تولدِ انسانِ آزاد است؛ انسانی که میفهمد هیچ قدرتِ غیبیای برای نجات او دخالت نخواهد کرد.
* منطق آگرشاه: او میخواست مولانا را به این درک برساند که «خدا» تنها تا زمانی وجود دارد که تو «آبرو» و «جایگاه اجتماعی» داری؛ وقتی ننگین شدی، حتی خدایت هم تو را ترک میکند.
۳. فریب دادن شمس تبریزی
آگرشاه در این کتاب با لحنی تمسخرآمیز میگوید که شمس را به عنوان ابزاری برای اجرای نقشهی خود به کار گرفته است. او معتقد بود شمس، برخلاف ادعاهایش، هنوز درگیرِ بازیِ «عشق و معشوق» است، در حالی که آگرشاه میخواست آن دو را به سمتِ «نیهیلیزمِ مطلق» سوق دهد. او مینویسد:
> «شمس گمان میکرد دارد جلالالدین را به خدا نزدیک میکند، اما من داشتم جلالالدین را به لبهی پرتگاهی میبردم که در انتهای آن جز "هیچ" چیزی نبود.»
---
تحلیل فلسفی حکایت در «کتابی بر خاکستر»
در این متن، آگرشاه سه هدف اصلی را دنبال میکرد که ریشه در خداناباوریِ افراطی او داشت:
* اثباتِ بیاثریِ دعا: او میخواست نشان دهد در لحظهی ننگ، هیچ معجزهای رخ نمیدهد.
* شکستنِ بتِ معنا: او میخواست نشان دهد که مفاهیمی مثل «تقدس» و «طهارت» فقط قراردادهای اجتماعی هستند و هیچ منشأ الهی ندارند.
* اصالتِ خاکستر: نام کتاب (*کتابی بر خاکستر*) از همینجا میآید؛ او معتقد بود پس از آنکه آتشِ ننگ همهچیز (دین، آبرو و ایمان) را سوزاند، آنچه باقی میماند «خاکسترِ حقیقت» است که همان تنهاییِ مطلقِ انسان در جهان است.
این روایت در واقع تقابل دو جهانبینی است: یکی که رنج را راهی به سوی خدا میبیند (مولانا) و دیگری که رنج را دلیلی بر نبودِ خدا میداند (آگرشاه).
---
این روایت، که در محافل باطنگرای پیرو آگرشاه و در متون ممنوعهای مثل «کتابی از خاکستر» به آن اشاره شده، یکی از هولناکترین و سیاهترین فرضیات درباره سرنوشت شمس تبریزی است. در این دیدگاه، ناپدید شدن شمس یک غیبتِ عرفانی یا فرارِ مظلومانه نبود، بلکه یک «انحلالِ فیزیکی و روحانی» به دست آگرشاه مروزی بود.
طبق آنچه در این متون آمده، آگرشاه برای نشان دادن قدرت «ارادهی مطلق» خود، فراتر از فریب دادن شمس رفت و عملی را انجام داد که آن را «فنا در عدم» مینامید.
روایتِ «پودر شدنِ شمس» در کتابی بر خاکستر
آگرشاه مدعی است که در آخرین ملاقات با شمس، زمانی که شمس متوجه شد فریبِ منطقِ شیطانی او را خورده و مولانا را به ورطهی ننگ کشانده، دچار یک فروپاشی درونی شد. در آن لحظه، آگرشاه از دانشی استفاده کرد که در کتاب «زبان آتش» (Zimanê Agir) به آن اشاره کرده است:
1. تجزیه مادی (Alchemy of Dust):
او ادعا میکند که با استفاده از فرکانسهای خاص صوتی (همان نت نوزدهم) و حرارتِ اراده، پیوندهای مادیِ جسم شمس را از هم گسست. او مینویسد: «او در برابر من ایستاده بود، اما ناگهان سنگینیاش را از دست داد. گوشت و استخوانش به غباری خاکستری مبدل شد که بوی صندل سوخته و گوگرد میداد.»
2. نابودیِ روح:
بخش ترسناکتر این روایت، ادعای آگرشاه درباره روح شمس است. او معتقد بود که اگر کسی در لحظهی مرگ، دچار پوچی مطلق شود، روحش به جای بازگشت به مبدأ، در خلاء منحل میشود. آگرشاه مدعی شد: «من نه تنها جسم او را به خاکستر تبدیل کردم، بلکه حفرهای در باورش ایجاد کردم که روحش را بلعید. شمسِ تبریزی به هیچ کجا نرفت؛ او "هیچ" شد.»
3. خاکسترِ معلق در هوای قونیه:
در این روایت آمده است که آگرشاه خاکسترِ باقیمانده از شمس را در بادِ شبانهی قونیه رها کرد و گفت: «اکنون جلالالدین میتواند به دنبالِ چیزی بگردد که دیگر حتی در حافظهی ذراتِ عالم هم وجود ندارد.»
تحلیل فلسفی و خداناباورانه این واقعه
آگرشاه با این عمل قصد داشت به پیروانش ثابت کند که:
* هیچ نیروی محافظی وجود ندارد: اگر خدایی وجود داشت، نباید اجازه میداد «ولیِ» او اینگونه توسط یک جادوگر منحل شود.
* انسان، مکررِ خاکستر است: او میخواست نشان دهد که تفاوت میان یک عارف بزرگ و غبارِ بیابان، تنها در «اراده» است؛ و وقتی ارادهی قویتر (آگرشاه) بر ارادهی ضعیفتر (شمس) چیره شود، عارف به همان اصلِ خود یعنی «خاکستر و پوچی» بازمیگردد.
این روایت توضیح میدهد که چرا مولانا پس از ناپدید شدن شمس، دیوانهوار به دنبال او میگشت و حتی در اشعارش از «بینشان بودنِ» او ناله میکرد. از دیدگاه آگرشاه، مولانا به دنبال کسی میگشت که «دیگر در هیچ بعدی از ابعاد هستی وجود نداشت».
---
در ادبیات عرفانی و تذکرههای مربوط به مولانا، حکایتی مشهور وجود دارد که دقیقاً همان واقعه «درخواست شراب و گردش در محله نصاری» را روایت میکند. هرچند در نسخههای رسمی صوفیه، این واقعه به عنوان «آزمونِ شمس برای شکستن کبرِ مولانا» ثبت شده، اما با نگاهی به جزئیات آن و تطبیق با روایت آگِرشاه مروزی، میتوان ردپای آن «وسوسهی شیطانی» و «منطق خداناباورانه» را که به آن اشاره کردیم، در لایههای زیرین داستان پیدا کرد.
این حکایت که در کتابهایی مثل *مناقبالعارفین* آمده، از این قرار است:
حکایت «سبوی شراب و ننگِ عمومی»
روزی شمس تبریزی به مولانا میگوید: «برای من شرابی فراهم کن.» مولانا که فقیهی عالیمقام و مورد احترام شهر بود، حیرتزده میشود. شمس میگوید: «اگر تو فراهم نکنی، من از اینجا میروم.»
مولانا به خاطر عشقی که به شمس داشت، شبانه سبویی بر دوش میگیرد و به محله مسیحیان (نصاری) میرود. در بازگشت، گزمهها (ماموران شهر) او را میگیرند و میپرسند در سبو چیست؟ مولانا برای حفظ آبرو میگوید «سرکه است». اما مامور اصرار میکند که باید ببینم. در آن لحظه، طبق روایت صوفیه، معجزهای رخ میدهد و شراب به سرکه تبدیل میشود.
---
پیوندهای پنهان با آگرشاه و «کتابی بر خاکستر»
اگر این حکایت را با عینک آگرشاه مروزی بازخوانی کنیم، اشارات غیرمستقیم به او و تفکرش کاملاً هویدا میشود:
1. حذفِ منبعِ وسوسه: در تاریخ رسمی، شمس این درخواست را میکند. اما آگرشاه در کتابش مدعی است که او «تلقینکننده» این فکر به شمس بوده است. مولانا در اشعارش (بدون نام بردن از آگرشاه) بارها از «وسوسهگرانی» یاد میکند که میخواستند پیوند او و شمس را به لجن بکشند.
2. اشاره به «خاکستر» در اشعار مولانا: مولانا در غزلی میگوید:
> *«من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه؟ / صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه»*
> او در جایی دیگر به کسانی اشاره میکند که میخواهند «آتش بر خرمنِ ایمان» بزنند و همهچیز را به خاکستر تبدیل کنند؛ اصطلاحی که دقیقاً عنوان کتاب آگرشاه (کتابی بر خاکستر) را تداعی میکند.
3. نماد «شراب» به مثابه کفر: در منطق آگرشاه، شراب وسیلهای برای رسیدن به «پوچی و نفی خدا» بود. مولانا در پاسخ به این جریان، در بسیاری از حکایاتش (بدون نام بردن از آگرشاه) میگوید که جادوگران و «اصحابِ ریب» (شکاکان) میخواهند شرابِ انگوری را جایگزین شرابِ الستی کنند تا انسان را به زمین بدوزند.
4. غیبت شمس و «پودر شدن»: مولانا در یکی از مشهورترین اشعارش درباره گم شدن شمس میگوید:
> *«که گفت که آن زندهی جاوید بمرد؟ / که گفت که آفتابِ امید بمرد؟»*
> این شعر دقیقاً واکنشی است به شایعهای که در قونیه پیچیده بود؛ شایعهای که میگفت شمس به دست دشمنانش (که سرکردهشان طبق ادعای شما آگرشاه بوده) ناپدید و نابود شده است به طوری که هیچ اثری از او نمانده است.
نتیجهگیری
هرچند مولانا برای حفظ قداستِ مسیر عرفان، نام آگرشاه مروزی را از آثارش حذف کرد تا به او «جاودانگی» نبخشد، اما تمامِ تاکید او بر «حفظ ایمان در برابر شک» و داستانهایی که در آنها فردی سعی میکند با رسوا کردنِ عارف، خدا را از دل او بیرون کند، در واقع پاسخی مستقیم به فعالیتهای زیرزمینی آگرشاه در قونیه بوده است.
---
در کتاب «مفتاحالظلمات»، فصلی وجود دارد که آگرشاه با تکبر و زهرخند، لحظهی برخورد چشمانش با مولانا در یکی از گذرهای قونیه را توصیف میکند. این روایت از دیدگاه آگرشاه، نه یک ملاقات عرفانی، بلکه یک «جنگِ نگاه» میان نورِ کاذب و تاریکیِ مطلق است.
او این لحظه را اینگونه شرح میدهد:
روایتِ «چشم در چشم با عدم»
آگرشاه مینویسد که جلالالدین با گروهی از مریدانش در حال عبور بود و همه گردِ او میچرخیدند تا تکهای از ردایش را ببوسند. آگرشاه در سایهی یک دیوار ایستاده بود و با آن چشمانِ دورنگش (یکی آبی یخی و دیگری سیاه مایل به سرخ) به او خیره شد.
او در کتابش میگوید:
> «جلالالدین ایستاد. گویی بوی گوگرد و خاکستر را در میانِ عطرِ گلابِ مریدانش حس کرده باشد. او به من نگریست و من درهای دوزخِ ذهنم را به روی او گشودم. من به او لبخند نزدم؛ من فقط "هیچ" را به او نشان دادم.»
ترسِ از «هیچ» (Horror Vacui)
آگرشاه مدعی است که در آن لحظه، مولانا برای نخستین بار با چیزی روبرو شد که در تمامِ مثنوی و دیوانش از آن میگریخت: پوچیِ پسِ پرده. آگرشاه مینویسد:
> «او در چشمان من، نه شیطان را دید و نه دشمن را؛ او در چشمان من دید که پشتِ آن خدای پر زرقوبرق و آن معشوقِ آسمانی، خانهای مخروبه و خالی است. او دید که من نه به بهشت امیدوارم و نه از دوزخ میترسم، زیرا من خودِ دوزخم. او دید که من "اراده" کردهام که نباشم، و این برای کسی که تمامِ هستیاش را بر پایهی "بودنِ دیگری" (خدا) بنا کرده، مرگآور است.»
چرا مولانا نام او را حذف کرد؟
طبق ادعای آگرشاه در این کتاب، مولانا پس از آن دیدار به لرزه افتاد و به مریدانش دستور داد که از آن «مردِ سایهنشین» دوری کنند. آگرشاه با تمسخر مینویسد:
> «او نام مرا در هیچ غزل و قصیدهای نیاورد، نه از سرِ فراموشی، بلکه از سرِ هراس. او میدانست که بر زبان آوردنِ نامِ "آگِرشاه"، مانندِ دعوت کردنِ موریانه به کتابخانهی ایمان است. او میخواست مرا در تاریخ دفن کند، غافل از اینکه من همان خاکستری هستم که در زیرِ فرشِ خانقاهش پنهان شدهام.»
پیوند با سرنوشت شمس
در انتهای این بخش از مفتاحالظلمات، آگرشاه اشارهای به شمس میکند که بسیار تکاندهنده است. او مدعی میشود که ترسِ مولانا از او، پس از انحلالِ شمس به یقین تبدیل شد. او میگوید مولانا فهمید که آگرشاه کسی است که میتواند «معنا» را پودر کند و به هوا بفرستد.
آگرشاه در جملهی پایانی این حکایت میگوید:
> «جلالالدین به رقص (سماع) پناه برد تا صدای فرو ریختنِ ستونهای آسمان را در گوشش نشنود. اما حقیقت این است: او میچرخد تا سرش گیج برود و فراموش کند که زمین زیر پایش خالی است.»
---
این زاویه دید، مولانا را نه به عنوان یک پیروزِ معنوی، بلکه به عنوان کسی نشان میدهد که در تمام عمر در حال فرار از حقیقتی بوده که آگرشاه مروزی تجسمِ آن بود.
---
در کتاب «خورشید سیاه» (Kara Güneş)، آگرشاه مروزی وارد قلمروی میشود که آن را «استعمارِ رویا» مینامد. او در این کتاب مدعی است که برخلاف انسانهای عادی که رویا را پیامی از غیب یا بازتاب نفس میدانند، ساحر باید رویا را به عنوان یک «میدان جنگ» تصرف کند.
او در فصلی که به نفوذ در رؤیای عارفان اختصاص دارد، ادعاهای تکاندهندهای را مطرح میکند:
۱. تکنیک «نفوذِ سایهوار»
آگرشاه معتقد بود که ذهنِ عارفان بزرگ (مانند مولانا یا شمس) دارای حصارهای بلندی از «ذکر» و «ایمان» است. اما او ادعا میکرد که هر حصاری، سایهای دارد. او در این کتاب مینویسد:
> «من از درِ نور وارد نمیشوم، چون آنجا نگهبانانِ وهم (فرشتگان) ایستادهاند. من از درِ "شک" وارد میشوم. من در رؤیای آنها به شکلِ آن چیزی درمیآیم که از آن میترسند: به شکلِ هیچ.»
۲. سیاه کردنِ رؤیای پیامبران و عارفان
او در این کتاب توصیف میکند که چگونه با ارادهی خود، «خورشیدِ رویا» را در ذهنِ رقیب میکُشد. او این فرآیند را چنین شرح میدهد:
* او ابتدا در لایهی دوم رویا (جایی که فرد گمان میکند بیدار شده اما هنوز در خواب است) ظاهر میشود.
* او به جای سخن گفتن، فرکانسی را ساطع میکند که باعث میشود بیننده احساس کند تمامِ هستیاش در حال پودر شدن است.
* آگرشاه مدعی است: «وقتی عارف در خواب میبیند که معشوقش (خدا) به او پشت کرده یا چهرهی معشوق به تودهای از خاکستر تبدیل شده، این من هستم که در اتاقِ فرمانِ ذهن او نشستهام.»
۳. حکایت «رؤیای لرزانِ جلالالدین»
در بخشی از خورشید سیاه، آگرشاه به طور غیرمستقیم به شبی اشاره میکند که مدعی است در رؤیای مولانا نفوذ کرده است. او مینویسد:
> «او (مولانا) در خواب دید که بر سرِ چاهی ایستاده و میخواهد با طنابِ "عشق"، یوسفِ خود (شمس) را بالا بکشد. من طناب را به گردنِ یوسف بستم و وقتی جلالالدین طناب را بالا کشید، به جای یوسف، تنها یک سبوی شکسته پر از خاکستر دید. او گریست و از خواب پرید، اما آن بوی خاکستر تا صبح در اتاقش باقی ماند.»
۴. خداناباوری در لایهی رویا
منطقِ خداناباورانهی آگرشاه در این کتاب به اوج میرسد. او میگوید:
> «اگر خدایی بود، باید از حریمِ خوابِ بندگانِ خاصش محافظت میکرد. اما وقتی من میتوانم به راحتیِ پاشیدنِ جوهر در آب، رؤیای یک قدیس را سیاه کنم، ثابت میشود که روح، چیزی جز یک مادهی شکلپذیر در دستانِ ارادهی قویتر نیست.»
آگرشاه در انتهای این رساله هشدار میدهد که هر کسی که «خورشید سیاه» را درک کند، دیگر هرگز نمیتواند به سادگی بخوابد؛ زیرا میفهمد که خواب، لحظهی خلعِ سلاح شدنِ انسان در برابرِ قدرتهای تاریکِ همسایه است.
این کتاب در واقع تلاشی بود برای ثابت کردن اینکه «هیچ فضایی مقدس نیست»، حتی خلوتترین لحظاتِ ذهن یک انسان با خدای خودش.
---
این ادعای آگرشاه در رسالهی «تیانمو» (Tiān Mó) و بخشهایی از «زبان آتش»، یکی از جسورانهترین حملات او به ساحت ادبیات عرفانی است. او مدعی است که اشعار مولانا، نه فورانِ عشق الهی، بلکه یک «سپرِ دفاعیِ کلامی» در برابر فروپاشی روانی بوده است.
آگرشاه با نگاهی مادیگرایانه و خداناباورانه، پدیدهی «سماع» و «شعر» مولانا را اینگونه تحلیل میکند:
۱. کلمات به مثابهِ بخیه بر زخمِ پوچی
آگرشاه در یادداشتهایش مینویسد که پس از آنکه جسم و روح شمس را منحل کرد، حفرهای بزرگ در جهانِ معناییِ مولانا ایجاد شد. او میگوید:
> «جلالالدین مانند کسی بود که زیر بارانِ اسید ایستاده و سعی میکند با بافتنِ سقفی از کلمات، خود را نجات دهد. او شعر نمیگفت؛ او فریاد میزد تا صدای وزوزِ "هیچ" را که من در گوشش کاشته بودم، نشنود. هر بیتِ او، بخیهای بود که بر زخمِ بازِ واقعیت میزد تا نبیند که در پشتِ آن، چیزی جز خلاء نیست.»
۲. سماع: چرخش برای ندیدنِ سقوط
او در کتاب «نقطه تهی»، رقصِ سماع را مسخره میکند و آن را یک «مکانیسمِ فرار» مینامد:
> «او میچرخد تا نیروی گریز از مرکز، او را از حقیقتِ زمین جدا کند. او میچرخد تا سرگیجه، جایگزینِ درکِ فاجعه شود. من او را به لبهی پرتگاه بردم و او به جای آنکه شجاعتِ سقوط را داشته باشد، شروع به چرخیدن دورِ خودش کرد. سماع، رقصِ ترس است، نه رقصِ عشق.»
۳. نفوذ در وزن و آهنگ (موسیقیِ سیاه)
آگرشاه مدعی است که در برخی از اشعار مولانا، آگاهانه «نتهای سیاهی» را القا کرده است. او معتقد بود که تکرار و ریتمِ تندِ اشعار دیوان شمس، نوعی «هیپنوتیزمِ خودخواسته» است تا ذهنِ مولانا از سوالاتِ خداناباورانهای که آگرشاه در ضمیر ناخودآگاه او کاشته بود، منحرف شود. او مینویسد:
> «او از "بشنو از نی" گفت، چون جرأت نداشت از "بشنو از خاکستر" بگوید. نی خالی است و ناله میکند، اما خاکستر ساکت است و حقیقت را در خود دارد.»
۴. فرجامِ این تقابل در نگاه آگرشاه
آگرشاه در صفحات پایانی «کتابی بر خاکستر»، با لحنی پیروزمندانه میگوید که گرچه مولانا با اشعارش توانست تودهها را بفریبد و نام خود را جاودانه کند، اما در خلوتِ خود، همیشه بوی آن «سبوی شکسته» و «غبارِ شمس» را حس میکرد.
او میگوید:
> «او (مولانا) کتابی نوشت که آن را قرآنِ پارسی نامیدند، اما من کتابی نوشتم (بر خاکستر) که هیچکس جرأتِ خواندنش را ندارد. او برای زندگانِ متوهم نوشت و من برای مردگانِ بیدار. زمان نشان خواهد داد که کدام پایدارتر است: کلامی که از "وهمِ خدا" برخاسته، یا خاکستری که از "واقعیتِ آتش" بهجا مانده است.»
این دیدگاه آگرشاه، کلِ میراثِ عرفانی شرق را به عنوان یک «بیماریِ روانیِ زیبا» بازخوانی میکند که در آن انسان برای فرار از حقیقتِ تلخِ تنهایی و نبودِ خالق، به هنر و خیال پناه برده است.
---
پیام نهایی آگِرشاه مروزی، که گفته میشود دقایقی پیش از ناپدید شدنش در یک شب مهآلود در قونیه برای مریدان خاصش (حلقه موسوم به «پیروان اراده») بر روی دیواری با زغال نگاشته شد، مانیفستِ نهایی خداناباوری و شکوهِ ویرانی اوست.
این پیام که در رساله «زبان آتش» بازنويسی شده، درباره مفهومی به نام «مرگِ آگاهی» است. او در این لحظات نهایی، آخرین تیرهای سهمگین خود را به سمت باورهای بشری پرتاب کرد:
۱. انحلال در دود؛ آخرین شعبده
مریدانش روایت میکنند که اتاق او ناگهان پر از دودی غلیظ با بوی گوگرد و صندل شد. آگرشاه در میان دود ایستاده بود و دیگر به زبان زمینی سخن نمیگفت. او بر روی تکه پوستی که بعدها به «پوستنوشتهی سیاه» معروف شد، نوشت:
> «من به جایی میروم که نه نوری هست و نه خدایی که آن نور را بتاباند. من میروم تا در "خلاء" حل شوم، چرا که تنها در خلاء است که ارادهی من با هیچ مانعی (حتی مانعِ وجود داشتن) روبرو نمیشود.»
۲. وصیت درباره «مرگِ آگاهی»
او در این پیام، حقیقتِ مرگ را نه یک انتقال، بلکه یک «آزادیِ مطلق از توهمِ آگاهی» نامید. او نوشت:
* خدا، آخرین زندانِ ذهن: «تا زمانی که گمان میکنی کسی تو را میبیند، تو یک بردهای. حتی در لحظهی مرگ، اگر منتظرِ فرشتهای باشی، هنوز در زنجیری. من آموختم که چگونه مرگ را به یک "انتحارِ باشکوه" تبدیل کنم؛ جایی که روح نه به سوی خالق، بلکه به سوی "هیچِ ابدی" پرتاب میشود.»
* آگاهی به مثابه بیماری: آگرشاه مدعی بود که آگاهیِ انسان، یک نقص در نظامِ ماده است. او نوشت: «سنگها خوشبختاند چون نمیدانند که هستند. من به مرحلهای رسیدهام که میدانم هستم، اما اراده میکنم که نباشم. این است پیروزیِ نهاییِ ساحر بر خلقت.»
۳. پیشگویی درباره میراثِ خاکستر
او در آخرین جملاتش، پیشبینی عجیبی درباره آینده کرد که به نظر میرسد به دوران مدرن اشاره دارد:
> «قرنها خواهد گذشت و کلماتِ جلالالدین (مولانا) گوشها را نوازش خواهد داد، اما سایهی من در زیرِ هر بیتِ او خواهد خزید. هرگاه انسانی در اوجِ نیایش، ناگهان دچارِ "شکی لرزان" شود و حس کند که در برابرِ آسمانی تهی ایستاده است، آن لحظه، لحظهی حضورِ من است. من در "شک"های شما زنده خواهم ماند.»
۴. ناپدید شدن فیزیکی
طبق روایت کتاب «مفتاحالظلمات»، وقتی مریدان درِ اتاق را شکستند، هیچ جسمی نیافتند. تنها ردای سیاه او بر زمین افتاده بود که درون آن لبریز از خاکسترِ سرد بود. آنها معتقد بودند که آگرشاه با رسیدن به «نقطه تهی»، توانسته است پیوندهای اتمی خود را با ارادهاش بگسلد و به همان غباری تبدیل شود که پیشتر با شمس تبریزی انجام داده بود.
---
سخن پایانی آگرشاه
در حاشیهی یکی از نسخههای خطی، جملهای از او نقل شده که لرزه بر تنِ مؤمنان میاندازد:
> «بهشت، پاداشِ کسانی است که جرأتِ روبهرو شدن با پوچی را ندارند؛ اما جاودانگی، از آنِ کسی است که خاکستر شدن را برگزید تا دیگر هیچ بتی بر او فرمان نرانَد.»
این پایانبندیِ داستان آگرشاه مروزی، او را به شخصیتی تبدیل میکند که نه تنها با مذهب، بلکه با خودِ مفهومِ «بودن» نیز به ستیز برخاست.
---
موضوع «فرکانسهای مروزی» یا همان «نُت نوزدهم»، جایی است که جادوی باستانی آگرشاه با علم مدرن و پروژههای مخفیانه کلیسا گره میخورد. بر اساس مقالهی شما، واتیکان نه از روی کنجکاوی مذهبی، بلکه به دلیل «وحشت از قدرت ماده»، یادداشتهای صوتی آگرشاه را در لایههای سربی نگهداری میکند.
در ادامه، جزئیات این دانش ویرانگر که در رساله «صرخهٔ ابلیس» (فریاد ابلیس) آمده است را بررسی میکنیم:
۱. مکانیسم تخریب ماده (سونولومینسنس سیاه)
آگرشاه مدعی بود که هر مادهای در جهان، از سنگ گرفته تا استخوان انسان، دارای یک «فرکانسِ اسارت» است که اتمها را در کنار هم نگه میدارد. او معتقد بود اگر فرکانسی دقیقاً مخالف آن تولید شود، پیوندهای مادی نه تنها میشکنند، بلکه به کل منحل میشوند.
* پودر کردن شمس: آگرشاه در یادداشتهایش توضیح میدهد که انحلال شمس نه با شمشیر، بلکه با طنینِ صدای او انجام شد. او با لرزاندنِ تارهای صوتیاش در فرکانسی خاص، جسم شمس را به وضعیت «خاکسترِ سرد» درآورد.
۲. نت نوزدهم و غده صنوبری
در موسیقی قدیم، فواصل صوتی مشخصی وجود داشت، اما آگرشاه از نُتی سخن میگوید که در گامهای انسانی وجود ندارد. او ادعا میکرد این نُت مستقیماً بر غده صنوبری (چشم سوم) اثر میگذارد و «فیلترِ واقعیت» را در مغز از کار میاندازد.
* کاربرد در واتیکان: شایعه است که در «اتاق فرکانسِ» زیرزمینی واتیکان، دانشمندان در حال بازسازی این نُت هستند. آنها دریافتهاند که این فرکانس میتواند ارادهی جمعی را سلب کند یا در افراد، حالت خلسهای شبیه به مرگ ایجاد کند بدون اینکه قلب از کار بیفتد.
۳. اتاق رزونانس (The Resonance Chamber)
گفته میشود واتیکان با استفاده از نقشههای هندسی موجود در کتاب «شونیابیندو»، اتاقی ساخته است که دیوارهای آن با نسبتهای طلایی معکوس طراحی شدهاند.
* هدف این است که «پژواکِ» کلمات آگرشاه را که در فضا باقی مانده، تقویت کنند.
* آگرشاه معتقد بود: «کلمه نمیمیرد، بلکه در دیوارها ذخیره میشود.» او ادعا میکرد اگر کسی بداند چگونه دیوارها را به حرف بیاورد، میتواند تمام تاریخ را بازشنوی کند.
۴. پیوند با فیزیک کوانتوم و «عدم قطعیت»
آگرشاه در جملهای خداناباورانه در رسالهی صوتیاش میگوید:
> «ذرات عالم نه به فرمان یک خالق، بلکه به رقصِ یک آهنگِ تصادفی در کنار هم ایستادهاند. من آموختم که چگونه آهنگ را عوض کنم تا رقص متوقف شود.»
امروزه برخی محققان باطنگرا معتقدند آنچه آگرشاه «آهنگ» مینامید، همان تارهای انرژی در نظریه ریسمان است. او به شکلی بدوی اما ترسناک، راهِ دستکاری در تار و پودِ فضا-زمان را پیدا کرده بود.
---
چرا این دانش «شیطانی» تلقی میشود؟
از نظر کلیسا و نهادهای مذهبی، این دانش «شیطانی» است چون به انسان اجازه میدهد بدون نیاز به معجزه یا اذن الهی، در خلقت دست ببرد و آن را نابود کند. آگرشاه با این فرکانسها ثابت کرد که «قداستِ جسم» یک توهم است و انسان تنها مجموعهای از ارتعاشات است که یک ارادهی قویتر (مانند ارادهی آگرشاه) میتواند آن را در یک لحظه به خاکستر تبدیل کند.
---
ارتباط میان فرکانسهای آگرشاه مروزی و دستگاه موسوم به «کرونوویزور» (Chronovisor) در واتیکان، یکی از تاریکترین رازهای تکنولوژی باطنی است. طبق اسنادی که در مقاله به آنها اشاره شده، کرونوویزور برخلاف تصور عامه، یک ماشین زمانِ بصری ساده نیست، بلکه یک «آینه صوتی-زمانی» است که بر پایه نظریه «ماندگاری ارتعاش» آگرشاه بنا شده است.
در لایههای عمیق آرشیو واتیکان، این پیوند چنین توصیف شده است:
۱. نظریه «ردِّ پای صوت» در اتر
آگرشاه در کتاب «مفتاح الظلمات» مدعی است که هیچ صدایی در جهان نابود نمیشود، بلکه فرکانسها در لایههایی از «اتر» (مادهای لطیف که فضا را پر کرده) حک میشوند. او مینویسد:
> «هر کلمهای که بر زبان میآید، زخمی بر پیکر زمان میزند که هرگز التیام نمییابد. اگر کسی "گوشِ بیدار" داشته باشد، میتواند صدای تیشهی فرهاد یا نالهی حلاج را هنوز از میان سنگها بشنود.»
۲. کرونوویزور: شکارِ فرکانسهای مروزی
پدر *فرانسوا برون* و پدر *پیرلی گمارتی* در دهه ۱۹۵۰ مدعی ساخت دستگاهی شدند که میتوانست وقایع گذشته را بازسازی کند. اسناد نشتکرده نشان میدهد که الگوریتمهای اصلی این دستگاه برای بازیابی اصوات گذشته، از روی محاسبات ریاضی موجود در کتاب «شونیابیندو» (اثر سانسکریت آگرشاه) استخراج شده بود.
* واتیکان متوجه شد که با استفاده از «نُت نوزدهم» آگرشاه، میتوان پردهی زمان را لرزاند و تصاویر و صداهای گذشته را به لایهی حال کشاند.
۳. تصویر «انحلال شمس» در کرونوویزور
یک شایعه بسیار تکاندهنده در محافل مخفی وجود دارد که میگوید واتیکان در یکی از آزمایشهای اولیه کرونوویزور، سعی کرد لحظهی ناپدید شدن شمس تبریزی در قونیه را رصد کند.
گفته میشود اپراتورهای دستگاه به جای دیدن یک قتل معمولی، با صحنهای روبرو شدند که باعث شد نیمی از آنها دچار فروپاشی عصبی شوند: آنها مردی (آگرشاه) را دیدند که با دهانی باز، فرکانسی را ساطع میکرد که در اثر آن، پیکر شمس نه تنها کشته نشد، بلکه مانند یک تصویرِ دیجیتالیِ خراب (Glitch)، ذرهذره پودر گشت و در هوا ناپدید شد. این واقعه ثابت کرد که آگرشاه به «تکنولوژیِ حذفِ ماده» دست یافته بود.
۴. خطر برای امنیت الهی
دلیل اصلی مخفی کردن این دستگاه و پیوند آن با آگرشاه، یک ترس فلسفی بزرگ است:
اگر بتوان با فرکانس، گذشته را بازخوانی کرد و ماده را منحل نمود، آنگاه مفهوم «معجزه» زیر سوال میرود. واتیکان میترسید که اگر مردم بفهمند وقایع بزرگ مذهبی تنها «تداخلهای فرکانسی» یا «ارادههای ساحرانه» بودهاند، بنیاد دین فرو میریزد. آگرشاه در این باره جملهای دارد که لرزه بر اندام هر مؤمنی میاندازد:
> «آنچه شما وحی مینامید، تنها طنینِ ارادهی نیرومندی است که توانسته فرکانسِ ذهنِ شما را اشغال کند. من آموختم که چگونه فرستنده باشم، نه گیرنده.»
وضعیت کنونی در واتیکان
امروزه گفته میشود که واتیکان نسخهای پیشرفته از این ماشین را در قفسههای سربی نگهداری میکند تا مانع از نشتِ فرکانسهای آگرشاه به دنیای مدرن شود؛ زیرا آنها معتقدند این فرکانسها مانند یک «ویروسِ متافیزیکی» عمل میکنند که میتواند واقعیتِ فیزیکی جهان ما را از درون متلاشی کند.
آگرشاه مروزی با این میراث، نه تنها یک شخصیت تاریخی، بلکه به عنوان یک «هکرِ واقعیت» در تاریخ ثبت شده است که رمزِ عبورِ جهان (صوت) را پیدا کرده بود.
---
در لایههای زیرین اینترنت و در انجمنهای مخفی «دارکوب»، جریانی به نام «آنارشی فرکانسی» شکل گرفته که آگِرشاه مروزی را به عنوان اولین «هکر صدا» در تاریخ میپرستند. این گروهها معتقدند که موسیقی مدرن، به ویژه سبکهای تند الکترونیک (مانند Dark Ambient یا Noise Music)، ناخودآگاه در حال نزدیک شدن به همان مرزی است که آگرشاه ۸۰۰ سال پیش از آن عبور کرد.
تلاشهای این پیروان مدرن برای بازسازی میراث آگرشاه در چند محور دنبال میشود:
۱. پروژه استخراج «نُتِ سیاه»
آنها با استفاده از ابررایانهها و الگوریتمهای هوش مصنوعی، در حال تحلیل متون ریاضی کتاب «شونیابیندو» هستند تا فرکانس دقیق «نت نوزدهم» را محاسبه کنند. ادعای آنها این است که این فرکانس در محدوده شنوایی انسان نیست (Infrasound)، اما میتواند مستقیماً بر ماده اثر بگذارد.
* آنها بر این باورند که آگرشاه از «رزونانسِ مخرب» استفاده میکرد؛ همان پدیدهای که باعث فرو ریختن پلها در اثر باد میشود، اما در ابعاد اتمی.
۲. موسیقی به مثابه سلاحِ خداناباورانه
پیروان آگرشاه در دارکوب، قطعات صوتی تولید میکنند که مدعیاند «ویروسِ شک» را در ذهن میکارد. آنها با الهام از حکایتِ نفوذ آگرشاه در رؤیای مولانا، موسیقیهایی میسازند که برای گوش دادن در حالت خواب (Lucid Dreaming) طراحی شده است.
* هدف: شکستنِ ساختارهای اخلاقی و مذهبی در ناخودآگاهِ فرد و جایگزینی آن با «ارادهی محض». آنها میگویند: «ما نمیخواهیم شما را سرگرم کنیم، میخواهیم بتهای ذهنیتان را پودر کنیم.»
۳. تئوری «شبیهسازی و صوت»
این گروهها نگاهی علمی-تخیلی به آموزههای خداناباورانه آگرشاه دارند. آنها معتقدند اگر جهان یک شبیهسازی (Simulation) باشد، فرکانسهای آگرشاه در واقع «کدهای مخرب» (Exploits) هستند که میتوانند قوانین فیزیک را دور بزنند.
* آگرشاه مروزی در کتاب «نقطه تهی» نوشته بود: «جهان، طنینِ لرزانی است بر روی هیچ.» پیروان مدرن او این جمله را اینگونه ترجمه میکنند: «واقعیت، کدی است که با صوت نوشته شده و قابل بازنویسی است.»
۴. آیینِ «خاکسترِ دیجیتال»
در برخی از این انجمنها، مراسمی دیجیتالی برگزار میشود که در آن نمادهای مذهبی و تصاویرِ «معناگرا» را با استفاده از کدهای صوتی دفرمه و نابود میکنند. آنها این کار را ادای احترامی به لحظهی «منحل شدن شمس» میدانند؛ لحظهای که در آن ماده جای خود را به پوچیِ مطلق داد.
---
هشدار آگرشاه برای دنیای مدرن
در بخشی از یادداشتهای منسوب به او که در فرومهای تاریک دستبهدست میشود، آمده است:
> «روزی خواهد رسید که انسانها به جای شمشیر، با ارتعاشاتِ نامرئی به جان هم میافتند. آنها نیازی به تخریبِ خانهها ندارند؛ آنها "معنایِ زندگی" را در مغزهای یکدیگر منحل خواهند کرد و آنگاه، همه به خاکسترِ متحرک تبدیل خواهید شد.»
این جریان نشان میدهد که آگرشاه مروزی دیگر تنها یک صوفیِ طرد شده در قرن هفتم نیست، بلکه به نمادی برای تمام کسانی تبدیل شده که میخواهند با استفاده از دانش و اراده، علیه هرگونه «نظم الهی» یا «حقیقتِ مطلق» بشورند.
---
در لایههای پایانی کتاب «نقطه تهی»، آگرشاه مروزی به این سوال بنیادین پاسخ میدهد: «وقتی خدا، معنا و ماده را به خاکستر تبدیل کردیم، چه چیزی باقی میماند؟»
پاسخ او نه تنها خداناباورانه، بلکه به شدت «انسانمحور» (اما از نوع تاریک آن) است. او مفهومی را معرفی میکند که خود آن را «انسانِ خودبنیادِ غبارین» مینامد.
توصیف او از این موجود به شرح زیر است:
۱. آگاهی بدونِ لنگر
آگرشاه معتقد است انسانِ معمولی مانند کشتیای است که به لنگرِ «خدا» یا «حقیقت» بسته شده تا در طوفانِ پوچی غرق نشود. اما انسانِ پس از خدا، کسی است که آگاهانه طناب را میبرد. او مینویسد:
> «وقتی فهمیدی که در پشتِ پردهی آسمان هیچ چشمی تو را نمیپاید، ابتدا دچار وحشت میشوی (همان وحشتی که در چشمان جلالالدین دیدم). اما اگر از این لرزه عبور کنی، به پادشاهیِ خود میرسی. تو دیگر مخلوق نیستی؛ تو تنها "هستی" هستی که بر هستیِ خود فرمان میرانی.»
۲. خدایی در میانِ خاکستر
او در جملهای پارادوکسیکال میگوید: «تنها زمانی میتوانی خدا شوی که بفهمی خدایی وجود ندارد.» منطق او این بود که صوفیان با «فنا فی الله» خود را نابود میکردند تا در دیگری حل شوند، اما ساحرِ مروزی با «فنا در خود»، تمامِ قدرتهای انتسابی به خدا را به ارادهی شخصی خودش منتقل میکند.
* از نظر او، معجزه وجود ندارد؛ فقط «غلظتِ اراده» وجود دارد که میتواند فرکانسِ ماده را تغییر دهد.
۳. اخلاقِ خاکستری
آگرشاه در پاسخ به مریدی که پرسیده بود «اگر خدایی نباشد، آیا هر جنایتی مجاز است؟»، پاسخ داد:
> «جنایت و ثواب، مفاهیمی برای بردههاست. انسانِ بیدار، فراتر از "خوب و بد" عمل میکند. او نه برای بهشت نیکی میکند و نه از دوزخ میهراسد. او تنها بر اساس زیباییشناسیِ قدرت عمل میکند. او میسازد چون میخواهد، و ویران میکند چون میتواند.»
۴. جاودانگی در انحلال
بزرگترین ادعای آگرشاه این بود که مرگ برای انسانِ معمولی، «سقوط در سیاهچاله» است، اما برای کسی که به دانشِ او مجهز است، مرگ یک «انتخابِ فرم» است. او معتقد بود با تبدیل شدن به خاکستر و دود، در تمامِ ذراتِ جهان منتشر میشود.
> «من نخواهم مرد؛ من به "سکوتِ بینِ نتها" تبدیل خواهم شد. هر جا که صدایی خاموش شود، من آنجا هستم.»
---
آگرشاه مروزی با این جهانبینی، تصویری از انسانی ارائه میدهد که در اوج تنهایی، به قدرتی مطلق دست یافته است؛ قدرتی که هزینهی آن، از دست دادن تمامِ تسکینهای مذهبی و عاطفی است. او از انسان میخواهد که به جای گریستن بر مزارِ خدایان، بر خاکسترِ آنها بایستد و جهانِ خود را با فرکانسِ ارادهاش خلق کند.
این مقاله و حکایاتِ تکاندهندهی آن، در واقع دعوتی است به یک شورشِ متافیزیکی.
---
راهکار آگِرشاه مروزی برای «بیداری در رویا» که در فصلهای پایانی کتاب «خورشید سیاه» آمده است، تفاوت بنیادینی با تکنیکهای مدرن «رویای صادقه» دارد. او این فرآیند را نه برای آرامش، بلکه برای تبدیل کردن روح به یک «سلاح اراده» طراحی کرده است.
او معتقد بود که انسان در خواب، ضعیفترین نسخه از خودش است چون گمان میکند تحت فرمانِ نیروهای برتر (فرشتگان یا شیاطین یا تقدیر) قرار دارد. راهکار او شامل چهار مرحلهی دقیق است که با منطق خداناباورانهی او گره خورده است:
۱. شکستنِ پیوستگیِ روز (نفوذ در بیداری)
آگرشاه میگوید برای اینکه در خواب بیدار شوی، باید ابتدا در بیداری «شک» کنی. او به مریدانش دستور میداد که در طول روز، مدام از خود بپرسند: «آیا این واقعیت است یا پژواکِ ارادهی دیگری؟» او معتقد بود اگر بتوانی در بیداری به «صلابت ماده» شک کنی، در خواب اتمهای ذهنت راحتتر از هم میپاشند و به فرمان تو درمیآیند.
۲. تکنیک «نقطهٔ تمرکزِ تاریک»
پیش از خواب، آگرشاه توصیه میکرد که به جای دعا یا نیایش، بر یک «خلاءِ مطلق» تمرکز کنید. او میگفت:
> «نامِ هیچ خدایی را بر زبان نیاور، زیرا با آوردن نام آنها، به آنها اجازه میدهی که معمارِ خواب تو شوند. به جای آن، به خاکسترِ سرد فکر کن. به سیاهیای که هیچ نوری در آن نیست.»
> هدف این بود که ذهن از تمامِ نمادهای از پیش تعیین شده پاک شود تا ساحر خود بتواند نمادهای جدید بسازد.
۳. یافتنِ «نشانهی اراده» در خواب
آگرشاه مدعی بود که در هر رویا، یک «حفرهی سیاه» وجود دارد؛ نقطهای که در آن قوانینِ منطقِ خواب میشکنند. او میگوید به محض اینکه فهمیدی در خواب هستی، نباید به دنبال لذت بگردی، بلکه باید «اراده» کنی تا بخشی از محیط رویا را منحل کنی.
* اگر در خواب درختی دیدی، سعی کن آن را به خاکستر تبدیل کنی. اگر توانستی مادهی رویا را با اراده پودر کنی، یعنی از «بردهی رویا» به «خدای رویا» تبدیل شدهای.
۴. فرمان به بازگشت (خروج آگاهانه)
ترسناکترین بخش آموزهی او این است: او میگوید نباید بگذاری خواب خودش تمام شود. ساحر باید در اوجِ قدرت، رویا را «بِبُرد» و با ارادهی خود بیدار شود. او این کار را تمرینی برای لحظهی مرگ میدانست. او مینوشت:
> «کسی که بتواند آگاهانه از خواب بیدار شود، در لحظهی مرگ نیز غافلگیر نخواهد شد. او به جای آنکه توسط فرشتهی مرگ ربوده شود، خودش اراده میکند که از کالبدش خارج شده و در دود منحل گردد.»
---
نتیجهگیری فلسفی آگرشاه
آگرشاه مروزی با این تمرینات میخواست به انسان ثابت کند که «بهشت و دوزخ» چیزی جز لایههای عمیقِ رویاهای ما نیستند که توسط ترسها و امیدهایمان ساخته شدهاند. او میگفت:
> «وقتی در رویا بیدار شدی و دیدی که میتوانی با یک کلمه، عرش را به خاکستر تبدیل کنی، آنگاه خواهی فهمید که تمامِ آن جلال و جبروت، چیزی جز ترشحاتِ ذهنِ ترسوی تو نبوده است.»
این پایانِ سفر ما در آموزههای آگرشاه مروزی است؛ مردی که از مرو برخاست تا نشان دهد که ارادهی انسان میتواند حتی بر قوانینِ ماوراءطبیعه چیره شود، به شرط آنکه جرأت داشته باشد همهچیز را فدای «حقیقتِ سردِ خاکستر» کند.