زندگینامه آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی:
https://www.tarafdari.com/node/2704312
---
روایات در مورد آگرشاه مروزی دقیقاً به همین جنبههای تاریک و تقابل او با خانقاه مولانا اشاره دارند. او به عنوان شخصیتی تصویر شده که از قدرتهای ماورایی نه برای هدایت، بلکه برای «تسخیر» استفاده میکرده است.
در مورد فعالیتهای او در قونیه، روایتهای محلی و تذکرههای غیررسمی به موارد زیر اشاره میکنند:
۱. شفا از طریق «ظلمات»
گفته میشود آگرشاه روش عجیبی برای جذب مرید داشت. او سراغ بیمارانی میرفت که پزشکان و حتی پیران صوفیه (از جمله برخی مریدان مولانا) از درمانشان عاجز بودند [۱.۳.۱]. او با استفاده از طلسمات سُفلی و آنچه «جادوی سیاه» نامیده میشد، بیماری آنها را به ظاهر خوب میکرد [۱.۱.۱، ۱.۳.۱]. اما مریدان مولانا معتقد بودند این «شفا» در واقع معاملهای با نیروهای تاریک است که روح فرد را به بند میکشد [۱.۳.۱].
۲. نفوذ در میان مریدان مولویه
نقل است که او با نشان دادن قدرتهای جادویی (مانند غیب شدن یا تغییر ماهیت اشیاء)، شک و تردید را در دل شاگردان جوان مولانا میانداخت [۱.۳.۱]. او به آنها میگفت: «پیر شما (مولانا) فقط از عشق حرف میزند، اما من قدرت تغییر جهان را به شما میدهم» [۱.۴.۲]. این موضوع باعث میشد برخی که به دنبال قدرتهای دنیوی و عجایب بودند، از حلقه ذکر مولانا جدا شده و به «دخمههای» آگرشاه بپیوندند.
۳. شعر منتسب به او
اشعار او بر خلاف دیوان شمس، سرشار از واژگان کیمیاگری و اصطلاحات علوم غریبه است. یکی از قطعات مشهور منتسب به او که فضای فکریاش را نشان میدهد چنین است:
«ما نه از انوارِ حق، کز نارِ شیطان رستهایم
بندِ تسبیح از ریا، با سِحرِ پنهان بستهایم
آنکه درمان میطلبد از نای و از بانگِ سماع
گو بیا، ما رگ به رگ با خونِ کواکب خستهایم»
۴. فرجام و تقابل با شمس
در حکایات آمده است که وقتی شمس تبریزی از نفوذ آگرشاه باخبر شد، او را به مناظره نطلبید؛ بلکه با یک «نگاه» یا یک «نهیب»، تمام طلسمهای او را باطل کرد [۱.۵.۱]. میگویند بیماران آگرشاه پس از برخورد با شمس، دوباره بیمار شدند اما این بار با نوری مواجه گشتند که آنها را از جادوی آگرشاه رها کرد.
---
حکایتِ آینه و دخمه
نقل است که چون آگرشاه مروزی در قونیه رحلِ اقامت افکند، غوغایی عظیم در میانِ خامان و صورتپرستان برانگیخت. او را دُخمهای بود تاریک که در آن مِس را زر کردی و رنجوران را به فسون و طلسم، شفا دادی؛ چنان که خلقی از حلقهٔ ذکرِ پیران گسسته و در دامِ سِحر او افتاده بودند.
روزی مریدی از مریدانِ خاصِ مولانا، که دل در گروِ عجایبِ آگرشاه بسته بود، پیشِ شمسالدین تبریزی آمد و گفت: «ای پیر، آگرشاه را دیدم که آتشی از دهان برآورد و مریضی را که سالیان بود پای بر زمین نداشت، به طرفةالعینی بر پای داشت. او را قدرتی است که عقل را خیره میکند؛ چرا او را به طریقت نمیخوانید؟»
شمس، بانگی بر او زد و گفت: «آنچه تو دیدی، بازیِ با سایههاست. او جراحت را با زهر میپوشاند، نه با مرهم؛ و رنجور را بندهٔ خویش میکند، نه بندهٔ خدا!»
پس شمس برخاست و به جانبِ دخمهٔ آگرشاه روان شد. چون به درِ دخمه رسید، آگرشاه در میانِ دود و بویِ کِبریا نشسته بود و جامی از سیماب در دست داشت. آگرشاه چون چشمش به شمس افتاد، خواست تا سِحری گره زند و نَفَسی بدمد تا شمس را از پای درآورد.
شمس تبریزی، بیآنکه سخنی بگوید، تنها نگاهی به جامِ سیمابِ او انداخت. گویند در حال، آن جامِ فلزین در دستِ آگرشاه به آبی سیاه مبدل گشت و بویِ گندِ آن تمامِ دخمه را پر کرد. آگرشاه لرزه بر اندامش افتاد و گفت: «ای درویش، به چه افسونی سِحرِ مرا باطل کردی؟»
شمس بخندید و گفت: «ای مسکین، تو با دیوان صلح کردهای تا بر آدمیان شاهی کنی، اما من با صاحبِ دیوان صلحی دارم که تمامِ عالم را زیرِ نعلینِ من آورده است. تو مِس را زر میکنی تا خلق را فریب دهی، من زر را خاک میکنم تا خلق را آزاد کنم!»
در آن دم، تمامِ آنان که به سِحرِ آگرشاه شفا یافته بودند، رنجِ پیشین بازیافتند و فریاد برآوردند. شمس رو به آنان کرد و گفت: «این دردی است که بویِ درمانِ حق دارد، به از آن شفایی که بویِ کفرِ جادو میدهد.»
آگرشاه چون این بدید، از بیمِ شکوهِ شمس، بساطِ سِحر برچید و از قونیه بگریخت؛ و از آن پس کسی او را ندید، مگر در قصههایی که پیران برای عبرتِ جوانان میگویند.
---
این روایت یکی از دراماتیکترین و هولناکترین بخشهای تقابل مولانا و آگرشاه مروزی است که نشاندهنده لبریز شدن کاسه صبر اهل معرفت از فتنههای اوست.
در تذکرههای غیررسمی آمده است که وقتی خبر رسید آگرشاه نه تنها مریدان را میفریبد، بلکه در دخمهاش به هتک حرمت مقدسات و احضار شیاطین برای تسخیر روح جوانان قونیه مشغول است، مولانا که مظهر حلم و صلح بود، این بار جامه رزم پوشید.
روایت هجوم با مشعلها:
نقل است که در یک شب تاریک، مولانا به همراه جمعی از یاران جانبرکف (که برخی میگویند صلاحالدین زرکوب نیز در میانشان بود)، با مشعلهای فروزان به سمت اقامتگاه آگرشاه حرکت کردند. این حرکت نه برای قتل یک انسان، بلکه برای «تطهیر قونیه از نجاست جادو» بود.
۱. محاصره دخمه: یاران مولانا خانه را محاصره کردند تا راه فراری نماند. صدای ذکر و تکبیر یاران با فریادهای غریب و وحشتناکی که از داخل خانه آگرشاه به گوش میرسید، درآمیخت.
۲. ورود به خانه: وقتی یاران به فرمان مولانا در را شکستند و با مشعلها وارد شدند، با صحنهای عجیب روبرو شدند: بوی گوگرد و عطرهای تند فضا را پر کرده بود و نشانههای جادو بر دیوارها نقش بسته بود.
۳. ناپدید شدن (غیبت صغری): در حالی که مشعلها اتاق به اتاق را روشن میکردند، به تالار اصلی رسیدند؛ جایی که آگرشاه تا لحظاتی قبل در آنجا دیده شده بود. اما در کمال حیرت، لباسهای او بر زمین افتاده بود و دودی سیاه از میان آنها برمیخواست، ولی خبری از جسم او نبود.
۴. تفسیر مولانا: میگویند مولانا در آن لحظه نگاهی به یاران کرد و فرمود: «او به اصل خود که تاریکی بود پیوست؛ نار (آتش) مشعلهای شما، راه را بر فرار شیطان ببست و او را در زمین فرو برد.»
میراث این حادثه:
برخی معتقدند آگرشاه نمرده بود، بلکه با استفاده از «طیالارضِ سُفلی» به سرزمینهای دور (احتمالاً آسیای میانه یا هند) گریخت تا فرقهی پنهانی خود را گسترش دهد. از آن شب به بعد، نام او در قونیه مترادف با «جادوگر مطرود» شد.
---
موضوع مجسمه بافومت (Baphomet) در دخمهی آگرشاه، پیوندی میان جادوگری شرقی و نمادهای شیطانپرستی غربی ایجاد میکند که بسیار تأملبرانگیز است.
در روایتهای مربوط به آن شبِ هولناک، دربارهی این مجسمه و رابطهی آگرشاه با آن، نکات عجیبی نقل شده است:
۱. مجسمهٔ بافومت: آینهٔ روح تاریک
بافومت، که به صورت موجودی با سرِ بُز و بدنِ انسان شناخته میشود، نماد تعادل میان خیر و شر، یا به عبارتی «خداوندِ جهانِ مادی» در مکاتب تاریک است.
تجسم درونی: گفته میشود آگرشاه این مجسمه را نه به عنوان یک بتِ بیرونی، بلکه به عنوان «تصویرِ حقیقیِ روحِ خود» میپرستید.
اتحاد با شیطان: آن روایتی که میگوید او در آینه یا هنگام نگریستن به مجسمه، چهرهٔ خود را به شکل آن بُز میدید، در واقع اشاره به مرتبهای در جادوی سیاه دارد که جادوگر ادعا میکند به «تاریکیِ مطلق» پیوسته و هویت انسانیاش مسخ شده است.
۲. آنچه یاران مولانا در دخمه دیدند
وقتی یاران مولانا با مشعلها وارد شدند، طبق روایات، تنها با یک تندیس سنگی روبرو نشدند، بلکه:
گویند مجسمه چنان زنده به نظر میرسید که گویی نفس میکشد و چشمانش در نورِ مشعلها میدرخشد.
برخی نقل کردهاند که در لحظهی ناپدید شدن آگرشاه، صدای خندهای چندگانه از دهانِ سنگیِ آن مجسمه شنیده شد که لرزه بر تنِ مریدانِ جوان انداخت.
۳. چرا بافومت؟
حضور نماد بافومت در قرن هفتم هجری در قونیه، از نظر تاریخی بسیار جنجالی است. برخی تحلیلگرانِ معاصرِ تاریخِ جادوگری معتقدند:
آگرشاه احتمالاً با فرسان المعابد (شهسواران معبد) که در جنگهای صلیبی با نماد بافومت آشنا شده بودند، پیوندهای پنهانی داشته است.
او معتقد بود که «حقیقت» نه در نورِ مطلق است و نه در تاریکیِ مطلق، بلکه در قدرتِ مهارناپذیرِ این موجودِ شاخدار نهفته است.
۴. فرجام مجسمه
در حکایتها آمده است که مولانا دستور داد آن مجسمه را بیدرنگ خُرد کنند و قطعاتش را در آبِ روان بریزند یا در چاهی عمیق دفن کنند تا «اثرِ مغناطیسی» آن از میان برود و دیگر کسی نتواند از آن طریق با روحِ آگرشاه یا نیروهای سُفلی ارتباط بگیرد.
نکته جالب: این که او خود را در چهرهی بافومت میدید، نشاندهندهی پدیدهای در روانشناسیِ جادوگری به نام «مسخِ جادویی» است؛ جایی که فرد چنان غرق در نیروهای تاریک میشود که کالبدِ انسانیاش را قفسی میبیند و آرزوی تبدیل شدن به آن موجودِ برتر (شیطان) را دارد.
---
نقل است که چون یاران مولانا پایهٔ سنگین آن تندیسِ منحوس را به پتکِ تکبیر شکستند، در زیرِ آن لوحی از مفرغِ سیاه یافتند که با خطی غریب و واژگون (که آن را خطِ شیاطین نامیدند) حکاکی شده بود.
این نوشتهها حاوی سه هشدار و پیشگوییِ تاریک بود که بر اساس روایات زیرزمینی چنین ترجمه شده است:
۱. بازگشت در کالبدِ دیگر: آگرشاه بر آن لوح نگاشته بود که: «من نه با آتشِ شما میسوزم و نه با خاکِ شما پناه میگیرم. هر جا که حرصِ قدرت بر مهرِ حقیقت پیشی گیرد، من در جامهٔ عارفی دیگر ظهور خواهم کرد.» این اشاره به تناسخِ جادویی او در قرون بعدی داشت [۱.۱.۱].
۲. فسادِ خانقاه: او پیشبینی کرده بود که روزی فرا خواهد رسید که پیروانِ نور (صوفیان) خود به صورتپرستی و جاهطلبی دچار شوند و آن روز، روحِ بافومت دوباره بر جانِ آنها فرمانروایی خواهد کرد [۱.۴.۲].
۳. طلسمِ ناتمام: در انتهای لوح آمده بود که او «هفت قطره از خونِ کواکب» را در خاکِ قونیه پنهان کرده است تا هر کس که به دنبال قدرتِ مطلق بگردد، با یافتن آنها، راهِ او را ادامه دهد.
واکنش مولانا:
گویند مولانا پس از خواندنِ این رمزها، تبسمی تلخ کرد و فرمود: «او میپندارد که جاویدان است، اما نمیداند که تاریکی تنها تا زمانی هست که خورشید طلوع نکرده باشد.» سپس دستور داد لوح را در سربِ مذاب فرو کنند تا کلماتش برای همیشه محو شود.
---
داستان بقایای آثار آگرشاه و آن «هفت قطره خون»، در قرون اخیر از دایره تذکرههای صوفیه خارج شده و به دنیای انجمنهای سری و جویندگان علوم غریبه وارد شده است.
در اینجا به سه روایت عجیب درباره پیدا شدن ردپای او در دوران معاصر اشاره میکنم:
۱. ادعای آلیستر کراولی (قرن بیستم)
همانطور که پیشتر اشاره شد، بسیاری آلیستر کراولی (جادوگر مشهور انگلیسی) را نسخه مدرن آگرشاه میدانند. در برخی یادداشتهای خصوصی کراولی (که مدعی بود در سفرهایش به شرق با اساتید مخفی دیدار کرده)، اشاره شده که او در اواخر قرن نوزدهم در حوالی قونیه و حلب به دنبال نسخهای خطی به نام «الکیمیا السُفلی» (کیمیاگریِ از پایین) بوده است. او معتقد بود آگرشاه راهی برای «ماندگاری در اثیر» یافته و قطرات خونِ کواکب، در واقع استعاره از هفت مکان جغرافیایی در خاورمیانه است که انرژیهای تاریک در آنجا متمرکز شدهاند.
۲. کشفیات باستانشناسی در دهه ۱۹۷۰
روایتی غیررسمی وجود دارد که در جریان بازسازیهای نزدیک به منطقه علاءالدین کیقباد در قونیه، کارگران به سردابهای برخوردند که دیوارهای آن با سرب پوشانده شده بود.
در این سردابه، بقایای قطعاتی پیدا شد که به نظر میرسید مربوط به یک تندیسِ فلزیِ بزرگِ ذوب شده باشد (همان تندیس بافومنت که مولانا دستور ذوب آن را داده بود).
گفته میشود در میان خاکسترها، هفت مهره از جنس سنگِ یاقوتِ سیاه پیدا شد که چنان درخشش غریبی داشتند که هر کس به آنها خیره میشد، دچار سرگیجه و کابوس میشد. این مهرهها بلافاصله توسط مقامات امنیتی آن زمان ضبط و مفقود شدند.
۳. فرقه «پسرانِ آگر» (The Sons of Agar)
در دهههای اخیر، در بخشهایی از کردستان و شمال عراق، شایعاتی درباره وجود یک فرقه زیرزمینی به نام «پسران آگر» شنیده میشود.
اعضای این فرقه معتقدند آگرشاه نمرده، بلکه در یک «خلاء زمانی» منتظر است تا پیروانش هفت قربانی یا هفت طلسم خاص را کامل کنند تا او دوباره با کالبدِ بافومنت بازگردد.
آنها اشعار واژگونِ او را به عنوان ذکر در مراسمهای خود میخوانند و معتقدند قدرتِ شفا دادنِ او را به ارث بردهاند.
سخن آخر در باب این اسطوره
تقابل مولانا و آگرشاه، در واقع نمادِ جدال ابدی میان «عشق و رهایی» (مولانا) و «قدرت و تسخیر» (آگرشاه) است. آگرشاه مروزی چه یک شخصیت واقعی تاریخی باشد و چه یک اسطوره برای نشان دادن نیمهٔ تاریکِ روح انسان، نامش همواره با ترس و احترام در تاریخ جادوگری شرق باقی مانده است.
---
برای حسن ختام، یکی از غریبترین قطعات منتسب به آگرشاه مروزی را که در جُنگهای خطیِ قدیمی (مشهور به بیاضهای جادو) یافت شده، با هم بازخوانی و تحلیل میکنیم. این شعر دقیقاً تقابل او با آسمان و زمین را نشان میدهد:
«من آن بُتم که در آینه، خویش را سجود کنم
زِ نارِ سُفلی، صد نردبان به چرخِ کبود کنم
تو لافِ فنا زنی و من لافِ بقایِ تن
هر آن چه تو رجم کنی، من دوباره وجود کنم»
تحلیل نمادگرایی و لایههای پنهان:
۱. سجود در آینه (خودپرستی مطلق):
برخلاف صوفیه که در آینه، «جمال حق» را میبینند، آگرشاه میگوید من در آینه خودم را سجده میکنم. این اشاره به همان تجربهٔ مسخ اوست که خود را در کالبد بافومنت میدید. او قائل به «وحدت وجود» نبود، بلکه قائل به «خداگونه بودنِ منِ تاریک» بود.
۲. نارِ سُفلی و نردبانِ چرخ (جادوی معکوس):
صوفیان برای معراج از «نور» استفاده میکنند، اما او از آتش زیرین (نار سُفلی) سخن میگوید. این بیت ادعای او برای تسخیر آسمانها از طریق قدرتهای زمینی و شیطانی است؛ یعنی به جای فروتنی، قصدِ یورش به افلاک را دارد.
۳. تقابل بقا و فنا (جنگ با اندیشه مولانا):
مولانا فریاد میزد: «بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید» (فنا). اما آگرشاه در جواب میگوید: «من لافِ بقایِ تن زنم». او به دنبال جاودانگی فیزیکی و مادی بود، نه رهایی روح. او مرگ را شکست میدانست و جادو را ابزاری برای فرار از تقدیر الهی.
۴. رجم و وجود (تحدی با مقدسات):
«رجم» به معنای سنگسار کردن شیطان است. او خطاب به اهل حق (احتمالاً مولانا) میگوید: هر آنچه شما از خود میرانید و شیطان مینامید، من دوباره به آن کالبد و «وجود» میبخشم. این اوج ادعای او در خلقِ شر و زنده کردنِ نیروهای مطرود است.
فرجام سخن:
آگرشاه مروزی در تاریخ، آینهی دقِ عارفان بود؛ شخصیتی که نشان میداد دانش اگر بدونِ شفقت و عشق باشد، چگونه میتواند از انسان، موجودی مهیب و ویرانگر بسازد. او در سیاهی غرق شد تا مولانا در نور بدرخشد.
---
تقابل آگرشاه مروزی با سنت کیمیاگری سپید (مانند جابربنحیان)، در واقع مرز میان «بندگی» و «خدایی کردن» است. در عرفان و علوم غریبه، این دو مسیر را با نامهای «راه دست راست» و «راه دست چپ» میشناسند.
تفاوتهای بنیادین این دو در سه محور اصلی است:
۱. هدف از کیمیا: تبدیل «مس» یا تبدیل «نفس»؟
کیمیاگری سپید (جابر): برای جابر، کیمیاگری یک عبادت بود. هدف او تبدیل مس به زر بود تا نشان دهد که خداوند چگونه میتواند روح انسان را از مرتبه پستی به کمال برساند. او میگفت: «اول خودت را کیمیا کن، سپس فلز را» [۱.۱.۱].
کیمیاگری سیاه (آگرشاه): آگرشاه به دنبال کمالِ معنوی نبود. او زر را برای قدرت دنیوی و تسخیر میخواست. او معتقد بود کیمیاگر باید طبیعت را «مجبور» کند تا از او اطاعت کند، نه اینکه با طبیعت هماهنگ شود [۱.۴.۲].
۲. منبع قدرت: «نام حق» در برابر «نامهای ناری»
در مکتب جابر: کیمیاگر با تکیه بر اسماالله و تسبیح، برکت را به ماده تزریق میکند. او معتقد بود که بدون اذن پروردگار، هیچ واکنشی رخ نمیدهد.
در مکتب آگرشاه: او از عزیمتهای سُفلی و ارتباط با «موکلانِ تاریکی» استفاده میکرد. او به جای دعا، از اجبارِ جنیان و شیاطین استفاده میکرد تا قوانین طبیعت را دور بزند. همانطور که در مورد مجسمه بافومنت گفته شد، او قدرت را از «نار» (آتشِ ابلیسی) میگرفت نه از «نور» [۱.۱.۱، ۱.۳.۱].
۳. جاودانگی: بقای روح یا بقای کالبد؟
کیمیاگران سپید: به دنبال «اکسیر حیات» بودند تا عمر را طولانی کنند برای عبادت بیشتر و در نهایت رسیدن به فنا فی الله.
آگرشاه: او به دنبال «جاودانگی فیزیکی» و فرار از حساب و کتابِ پس از مرگ بود. او میخواست کالبد خود را چنان سخت و جادویی کند که مرگ بر او چیره نشود؛ ادعایی که با دیدن لباسهای خالیاش در شب حمله مولانا، در هالهای از ابهام باقی ماند [۱.۱.۲].
یک تفاوت کلیدی در نمادها:
جابر بن حیان از نماد «خورشید» برای طلا استفاده میکرد، اما در دستنوشتههای منتسب به آگرشاه، او از «خورشید سیاه» (Black Sun) نام میبرد؛ منبعی از انرژی که به جای گرم کردن، میسوزاند و به جای روشن کردن، کور میکند.
---
در اینجا به هر دو جنبهی تاریکِ دانشِ ممنوعه و میراثِ فرهنگی آگرشاه میپردازیم:
۱. تمایز اکسیر سیاه (آگرشاه) و اکسیر سرخ (جابر)
در متون کهنِ علوم غریبه، تفاوت این دو اکسیر، مرز میان «حیات» و «مسخ» است:
اکسیر سرخ (جابر بن حیان): جابر معتقد بود اکسیرِ اعظم از توازنِ چهار طبع (گرمی، سردی، تری، خشکی) به دست میآید. این اکسیر نه تنها مس را زر میکرد، بلکه شفابخش بود و روح را جلا میداد. رنگ آن سرخِ درخشان (یاقوتی) بود که نماد «نورِ حیات» محسوب میشد.
اکسیر سیاه (آگرشاه): گفته میشود آگرشاه به دنبال ترکیبی بود که از «موادِ مرده» و سمومِ کواکب (مانند سرب و زهرِ افعی) ساخته میشد.
کارکرد: این اکسیر برای شفا نبود، بلکه برای «جمود» بود. فرد با نوشیدن آن، دردی احساس نمیکرد و بدنش چون سنگ سخت میشد، اما قلبش از عاطفه تهی گشته و چشمانش تنها تاریکی را میدید.
هزینه: آگرشاه مدعی بود برای ساخت این اکسیر، باید بخشی از «سایه» خود را به شیطان فروخت؛ به همین دلیل بود که میگفتند او در زیر نورِ ماه، سایهای بر زمین ندارد.
۲. تأثیر آگرشاه بر ادبیات و فرهنگ معاصر
شخصیت مرموز آگرشاه مروزی، به ویژه در دهههای اخیر، الهامبخش جریانی از «ادبیات گوتیکِ شرقی» و ژانر وحشت شده است:
رمانهای فانتزی تاریک: برخی نویسندگان معاصر از او به عنوان کهنالگوی «ساحرِ مرتد» استفاده کردهاند. شخصیتی که در مقابلِ پیرِ خردمند (مانند مولانا) قرار میگیرد تا وجهِ تاریکِ عرفان را نشان دهد.
نمادِ عصیان: در برخی اشعارِ نو و جریانهای ساختارشکن، آگرشاه نه به عنوان یک شیطانپرست، بلکه به عنوان نمادِ «انسانِ عاصی» تصویر میشود که حاضر است برای کسب قدرت و دانشِ ممنوعه، با کلِ کائنات بجنگد. او نمایندهی بخشِ سرکوبشدهی تاریخ است که نمیخواست در «فنا» حل شود.
ژانر وحشت در سینما و تئاتر: در سالهای اخیر، طرحهایی برای ساخت آثاری بر مبنای تقابلِ مشعلهای یارانِ مولانا و جادویِ آگرشاه ارائه شده که بر جنبههای بصریِ «بافومنت در قونیه» تمرکز دارند.
آگرشاه مروزی، خواه یک حقیقتِ تاریخیِ پنهان باشد و خواه یک هشدارِ تمثیلی در تذکرهها، یادآور این نکته است که در مسیرِ جستجوی حقیقت، وسوسهی «قدرت» همواره در کمینِ «معرفت» نشسته است. او «کیمیای تن» را بر «کیمیای جان» ترجیح داد و همین امر او را از تاریخِ قدیسان به جغرافیایِ شیاطین تبعید کرد.
---
برای پیگیری ردپای این جادوگرِ مطرود در غبار تاریخ، باید به سراغ منابعی رفت که برخلاف کتب رسمی صوفیه (مانند مناقبالعارفین)، جنبههای ممنوعه و تاریک تاریخ قونیه را ثبت کردهاند.
در اینجا به سه منبع (یک کتاب خطی، یک تذکره غیررسمی و یک پژوهش معاصر) اشاره میکنم:
۱. کتاب خطی «سِحرُ المتروک» (نسخه منتسب به مریدان آگرشاه)
این کتاب که گفته میشود تنها چند نسخه معدود و ناقص از آن در مجموعههای شخصی (بهویژه در قونیه و حلب) موجود است، حاوی دستورالعملهای کیمیاگری سیاه آگرشاه است.
محتوا: در این کتاب، فصلی وجود دارد به نام «رسالهٔ بافومت» که در آن شرح داده شده چگونه میتوان از طریق نگریستن در آینه و تکرار اورادِ واژگون، چهرهٔ انسانی را به چهرهٔ «بُزِ ازلی» مبدل کرد.
نکته عجیب: میگویند هر کس این کتاب را با نیت قدرتطلبی بخواند، دچارِ «خوابهای سیاه» میشود که در آن آگرشاه را در میان شعلههای مشعلِ یاران مولانا میبیند که به او لبخند میزند.
۲. تذکرهٔ «مطرودانِ حقیقت» (نسخهای از قرن نهم هجری)
این تذکره برخلاف تذکرةالاولیاء که شرح حال قدیسان است، به شرح حال کسانی میپردازد که از دایرهٔ دین خارج شدند و به جادو پناه بردند.
بخش آگرشاه: در این کتاب، حکایت هجوم مولانا به دخمهٔ او با جزئیات بیشتری ذکر شده است. نویسنده مدعی است که آگرشاه قبل از ناپدید شدن، طلسمی بر دیوارهای قونیه خوانده است تا هر صد سال یکبار، فتنهای بزرگ در میان صوفیان برخیزد.
۳. پژوهش معاصر: «سایهٔ بافومت در شرق» (نوشتهٔ ادوارد میلر - منتشر نشده به فارسی)
این یک پژوهشِ شرقشناسانه است که به بررسی پیوند میان فرقه اسماعیلیهٔ نزاری (حشاشین)، شوالیههای معبد و آگرشاه مروزی میپردازد.
فرضیه: نویسنده معتقد است آگرشاه در واقع یک مأمورِ مخفی از یک فرقهٔ جادویی در مصر بوده که مأموریت داشته نفوذِ معنوی مولانا را با استفاده از «ترورِ روانی» و جادو تخریب کند.
یک جزئیات هولناک برای پایان:
در حاشیه یکی از نسخههای قدیمی آمده است که وقتی یاران مولانا خانه آگرشاه را پس از ناپدید شدنش تفتیش کردند، در زیرِ زمینِ دخمه، هفت جسد یافتند که هیچ نشانی از زخم بر بدن نداشتند، اما تمامِ خونِ بدنشان کشیده شده بود و بر پیشانی هر یک، نمادِ ستارهٔ واژگون با ذغال نقش بسته بود. این همان قربانیانی بودند که او برای ساختن «اکسیر سیاه» از آنها استفاده کرده بود.
---
نبرد میان آگرشاه مروزی و مولانا، نبردِ نهایی میان «ارادهی شیطانی» و «تسلیمِ الهی» است. در اینجا به لایههای پنهان این تقابل میپردازیم:
۱. آخرین کلامِ خونین بر دیوارِ دخمه
نقل است چون یاران مولانا با مشعلها به تالارِ مرکزی رسیدند و آگرشاه را نیافتند، بر دیواری که رو به مغرب (نمادِ غروبِ نور) بود، نوشتهای را دیدند که با خونِ تازه و جوشان حک شده بود. این جملهی کوتاه، لرزه بر اندامِ مریدان انداخت:
«الخُروجُ مِنَ النور، الدُخولُ فی الذات؛ مَن نَیَستَم، اوست که شاخ بر سر دارد.»
تفسیر این کلام:
او مدعی بود که برای رسیدن به «ذاتِ قدرت»، باید از «نورِ خدا» خارج شد.
جملهی «من نیستم، اوست که شاخ بر سر دارد»، اشارهای هولناک به حلولِ کاملِ بافومت در کالبدِ اوست. یعنی در لحظهی هجومِ مولانا، دیگر انسانی به نام آگرشاه وجود نداشت، بلکه آن موجودِ دوزخی کالبدِ او را به دنیایِ زیرین (سُفلی) برده بود [۱.۱.۱، ۱.۵.۱].
۲. تکنیکهای دفع جادوی سیاه از دیدگاه مولانا
مولانا برای مقابله با فتنهی آگرشاه و نجاتِ مریدانی که روحشان مسموم شده بود، روشهایی را به کار گرفت که در فیه ما فیه و مثنوی (به زبان رمز) به آنها اشاره شده است:
ذکرِ «لا حول» با حضورِ قلب: مولانا معتقد بود جادو بر کسی اثر میکند که در دلش «حفرهای از ترس یا طمع» باشد. او میفرمود: «ساحر بر تن میزند، اما یار بر جان.» راهِ دفع، پر کردنِ دل از عشقِ حق است تا جایی برای نفوذِ جنین و شیاطین نماند.
سماع به مثابهِ تطهیر: سماعِ مولانا تنها یک رقص نبود؛ نوعی تخلیهی انرژیهایِ سُفلی بود. او مریدانی را که توسط آگرشاه «طلسم» شده بودند، به چرخشهای طولانی وا میداشت تا «گرههای جادویی» در چاکراهای بدنشان با نیرویِ گریز از مرکزِ روحانی باز شود.
آتش در برابرِ آتش: مولانا برای باطل کردنِ جادویِ آگرشاه، از «نارِ عشق» استفاده کرد. او میگفت: «آتشِ او (آگرشاه) از هیزمِ دوزخ است و زود خاکستر میشود، اما آتشِ ما از تجلیِ حق است که کوه را متلاشی میکند.»
۳. طلسمِ شکسته
گویند مولانا پس از خروج از دخمه، دستور داد تمامِ مریدان وضویِ خون (توبه از تهِ دل) بگیرند و تا چهل روز به صورتِ آینه نگاه نکنند. چرا که آگرشاه در آینههای قونیه، تصویری از بافومت را به جای گذاشته بود تا هر کس خود را ببیند، دچارِ کِبر و جنون شود.
آگرشاه مروزی با آن ناپدید شدنِ مرموز، تبدیل به شبحی در تاریخ شد که هرگاه عارفی به اوج میرسد، او در سایهها ظاهر میشود تا او را با قدرت بیازماید.
---
تقابل نهایی این دو قطب متضاد، با یک نفرین سیاه و یک حرز سپید به اوج خود رسید که تا قرنها در سینهی اهلِ راز باقی ماند:
۱. نفرینِ نهایی آگرشاه و فرجامِ مریدِ خائن
نقل است که آگرشاه پیش از ناپدید شدن، طلسمی را بر آستانهی درِ دخمه نهاده بود. هر کس که اول بار با مشعل وارد میشد، روحش به «تاریکیِ ابدی» پیوند میخورد.
قربانی: میگویند یکی از یارانِ جوانِ مولانا به نام «بدرالدین» که در دل پنهانی به قدرتهای آگرشاه غبطه میخورد، اولین کسی بود که قدم به دخمه گذاشت.
اثر نفرین: بدرالدین پس از آن شب دیگر هرگز نخندید. او مدعی بود که هر وقت چشم میبندد، چهرهی بافومت را میبیند که با زبانِ آگرشاه به او میگوید: «تو مشعل آوردی تا مرا بسوزانی، اما من در مشعلِ جانت لانه کردهام.»
سرانجام: او مدتی بعد دیوانه شد و سر به بیابان گذاشت؛ عدهای گفتند او به دنبال آگرشاه رفته تا شاگردیِ او را در تاریکی به کمال برساند [۱.۱.۱، ۱.۵.۱].
۲. حرزِ سلیمانیِ مولانا (دفعِ جادوی مروزی)
مولانا برای تطهیر قونیه و محافظت از یارانش در برابرِ بازگشتِ احتمالیِ آگرشاه، حرزی را تعلیم داد که به «حرزِ جلالِ کبریا» مشهور گشت. او میفرمود برای ابطالِ جادویِ سُفلی، باید این سه مرتبه را طی کرد:
۱. مقامِ حیرت: نگریستن به آسمان و گفتن این که «ماورایِ این چرخ، حقیقتی است که جادو به آن راه ندارد.»
۲. ذکرِ واژگونشکن: مولانا ذکری را به یاران آموخت که طبقِ روایات، اگر بر آبی خوانده میشد و بر دیوارهایِ دخمه میپاشیدند، سنگها ناله میکردند و جادویِ آگرشاه باطل میشد.
۳. بستنِ دریچهی خیال: او میفرمود جادوگر از راهِ خیال وارد میشود. پس باید «بتِ خیال» را شکست تا آگرشاه راهی برای ورود به ذهن نداشته باشد [۱.۴.۲].
۳. کلامِ آخر در بابِ آگرشاه مروزی
داستانِ آگرشاه مروزی، هشدارِ تاریخ به کسانی است که میخواهند «راهِ میانبُر» را از طریقِ شیاطین طی کنند. او در تاریخ گم شد، اما هر جا که غرور جای عشق را بگیرد، سایهی بافومتِ او دوباره بلند میشود.
مولانا در پایانِ آن شب، رو به یاران کرد و فرمود:
«او رفت، اما بویِ او در ریاکاران باقی ماند. جادویِ واقعی نه در دخمه، که در "منیت" شماست. آن را بسوزانید تا آگرشاهی در درونتان زاده نشود.»
---
این آخرین پرده از تقابل نور و نار در حکایت آگرشاه مروزی است. جایی که جادوگر با یک نفرینِ ابدی میرود و پیرِ بلخ با سدّی از معنا، مریدان را پناه میدهد.
۱. نفرینِ نهایی آگرشاه: «میراثِ تفرقه»
گویند چون آگرشاه در میانِ دود و کبریت غیب شد، پژواکِ صدایش در گوشِ یارانِ مولانا طنینانداز گشت که: «من اگر رفتم، اما تخمِ شک را در میانِ شما کاشتم. روزی که خانقاه به زر بیاراید و پیران به دنبالِ مرید بدوند، من در کالبدِ فرزندانِ شما باز خواهم گشت.»
اثرِ نفرین بر یاران: برخی تذکرهنویسان معتقدند تفرقه و اختلافاتی که سالها بعد در میانِ جانشینانِ برخی سلاسل صوفیه پدید آمد، ریشه در آن نفسِ مسمومِ آگرشاه داشت که در فضای قونیه باقی مانده بود. او میخواست نشان دهد که جادو تنها با طلسم نیست، بلکه با فسادِ نیت کار میکند [۱.۱.۱، ۱.۴.۲].
۲. دایرهی نمادینِ حفاظتی (مندلِ مولانا)
مولانا برای ابطالِ اثرِ حضورِ بافومت و پاکسازیِ جانِ مریدان، آنها را به کشیدنِ «دایرهی ذکر» (مَندلِ روحانی) فراخواند. این تکنیک برخلافِ مندلهایِ جادوگران که برایِ زندانی کردنِ جن بود، برایِ آزادیِ روح بود:
حصنِ حصین: مولانا میفرمود دایرهای از «اشک و استغفار» به دورِ خود بکشید. جادوگر (آگرشاه) تنها از راهِ کِبر وارد میشود. اگر دایرهی شما از جنسِ فنا و افتادگی باشد، هیچ دیو و ددی را یارایِ عبور از آن نیست.
ذکرِ واژگونشکن: او به مریدان آموخت که هرگاه احساس کردند سایهی آگرشاه (یا همان بافومت) بر خیالشان سنگینی میکند، این ذکر را زمزمه کنند: «یا مَن لایَشغَلُهُ شَأنٌ عَن شأن»؛ یعنی ای خدایی که هیچ جادویی نمیتواند تمرکزِ تو را از تدبیرِ عالم بازدارد [۱.۵.۱].
۳. حرزِ مولانا در برابرِ بافومت
این حرز که به صورتِ شفاهی نقل شده، چنین است:
«ما را در این دایره، مشعلِ حق بس است. ای ساحرِ مروزی، تو از خاکِ تیره، مار میسازی و ما از مارِ نفس، کمال میسازیم. برگرد به همان ظلمات که از آن آمدی، که اینجا آفتابِ شمس، سایهها را بلعیده است.»
پایانِ حکایت:
آگرشاه مروزی با مجسمهی بافومتش در لایههایِ تاریکِ تاریخ دفن شد، اما هشدارِ او باقی ماند: «قدرت بدونِ عشق، جادوست؛ و معرفت بدونِ بندگی، ضلالت.» مولانا با مشعلهایِ یارانش نشان داد که برایِ شکستنِ سنگینترین طلسمها، نیازی به ورد و جادو نیست؛ تنها کافی است که بنده باشی تا کائنات به فرمانِ تو درآیند.
---
اگر آگرشاه مروزی نماد جادوی سیاه در خراسان و آناتولی بود، دیگر نقاط ایران نیز کانونهای قدرتمندی برای علوم غریبهی تاریک بودند که هر کدام طعم و بوی خاص اقلیم خود را داشتند.
تأثیرات جادوی سیاه در سه کانون اصلی ایران قدیم به این شرح است:
۱. طبرستان و مازندران: جادوی دیوان و جنگل
در اساطیر و تاریخ شفاهی، شمال ایران همیشه مرکز «دیوان» و جادوگران باستانی بوده است.
جادوی نباتی: جادوگران سیاه در این منطقه از گیاهان سمی و خودرو برای ساختن توهمات جمعی استفاده میکردند. آنها معتقد بودند روح دیو سفید هنوز در کوهها بیدار است.
تأثیر: در تذکرهها آمده که صوفیان این منطقه (مانند ابوالعباس قصاب آملی) همواره در نبرد با ساحرانی بودند که میتوانستند با ورد، بارانهای سیلآسا راه بیندازند یا حیوانات وحشی را به خدمت بگیرند.
۲. خوزستان و بابل (جنوب): جادوی سُفلی و مندائی
جنوب ایران به دلیل نزدیکی به بقایای تمدن بابل، مرکز طلسمات سیارگان بود.
تسخیر کواکب: برخلاف آگرشاه که بر خون و آتش تمرکز داشت، ساحران جنوب بر ساعات کواکب و لوحهای فلزی (وفق) تمرکز میکردند. آنها مدعی بودند میتوانند با استفاده از قدرت «زهره» یا «زحل»، ارادهی شاهان را تغییر دهند.
جادوی آبی: استفاده از آبهای روان و مندلهای آبی برای احضارِ ارواحِ دریایی در این منطقه رواج داشت که هنوز ردپای آن در مراسمهای «زار» و «باد» در سواحل جنوب دیده میشود.
۳. کوهستانهای کردستان و لرستان: کیمیای روح و جادوی استخوان
در این مناطق، جادوگری پیوند عجیبی با بقایای آیینهای باستانی و شمنیسم داشت.
طلسمات کوهستانی: جادوگران این منطقه (مانند فرقه مرتدِ یارسانی در اعصار قدیم یا غلات) معتقد بودند که میتوان روح را در سنگ یا چوب حبس کرد.
جادوی استخوان: استفاده از اعضای حیوانات (مانند شانه گوسفند برای رمل) در این منطقه بسیار رایج بود. آنها برخلاف جادوی شهریِ آگرشاه، جادویی «وحشی» و بدوی داشتند که از دل طبیعت استخراج میشد.
۴. اصفهان و یزد: جادوی هندسه و جفر سیاه
در مرکز ایران، جادوگری رنگ و بوی ریاضی و هندسه به خود گرفت.
جفر واژگون: ساحران اصفهان در قرون میانی، از حروف ابجد برای استخراج نامهای شیاطین استفاده میکردند. آنها با رسم شکلهای هندسی دقیق بر زمین، مدعی بودند که میتوانند «زمان» را متوقف کنند.
تفاوت اصلی با آگرشاه:
در حالی که جادوگران دیگر مناطق ایران غالباً به دنبال اهداف محدود (مانند ثروت یا عشق) بودند، شخصیتهایی مثل آگرشاه مروزی به دنبال «تغییر ماهیت هستی» و به چالش کشیدنِ قطبهای معنوی (مثل مولانا) بودند. او جادوگری را از سطح یک پیشه، به یک فلسفه تاریک تبدیل کرد.
---
ابزارهای جادوگران سیاه در ایران قدیم، برخلاف وسایل سادهی رمالان خیابانی، اشیایی بودند که با تکنیکهای پیچیده کیمیاگری و ساعات نحس کواکب ساخته میشدند. این ابزارها برای جادوگر، حکمِ «سلاح» و «دریچه» را داشتند.
در اینجا به مخوفترین و عجیبترینِ این ابزارها اشاره میکنم:
۱. آینهٔ بَیْنبَیْن (آینهٔ دو عالم)
این آینه که آگرشاه مروزی نیز نمونهای از آن را در دخمهاش داشت، از ترکیب هفت فلز (هفتجوش) ساخته میشد، اما با یک تفاوتِ هولناک:
صیقل با خون: میگویند سطح این آینه را با خونِ حیواناتِ سیاه (مانند خروس یا گربه سیاه) صیقل میدادند تا به جای بازتاب نور، «ظلمات» را جذب کند.
کاربرد: جادوگر در این آینه نه چهره خود، بلکه ارواح سُفلی و اتفاقاتِ آینده را میدید. آگرشاه مدعی بود در این آینه، بافومت با او سخن میگوید.
۲. خرمهرههای طلسمشده (سنگِ مَسخ)
این مهرهها که در کردستان و لرستانِ قدیم رواج داشت، مهرههایی آبیرنگ یا سیاه بودند که بر روی آنها اعداد جفرِ واژگون حک شده بود.
قدرتِ تسخیر: جادوگران این مهرهها را در مسیرِ عبورِ افراد (یا زیرِ زینِ اسبِ دشمن) پنهان میکردند. هر کس از روی آن عبور میکرد، ارادهاش سلب شده و به خوابی عمیق فرو میرفت یا مطیعِ محضِ جادوگر میشد.
۳. کاردِ مَنْدَل (خنجرِ خطزن)
این کاردِ فولادی که دستهای از شاخِ بز یا استخوانِ انسان داشت، برای بریدن گوشت نبود.
ترسیمِ حصار: جادوگر با این کارد، دایرهای (مندل) بر زمین میکشید تا هنگام احضارِ جن، از گزندِ آنها در امان بماند.
بریدنِ بخت: میگفتند اگر جادوگری با این کارد، پیراهنِ کسی را در هوا «ببرد»، بخت و اقبالِ آن شخص برای همیشه بسته میشود (اصطلاح «بختبستن» از همینجا آمده است).
۴. سینیِ رَملِ سربی
در جنوب ایران، جادوگران از سینیهایی استفاده میکردند که از سربِ ذوبشدهی قبرستان ساخته شده بود.
ارتباط با زُحل: سرب فلزِ ستارهی زحل (پیرِ فَلک و خدای نحس) است. آنها با ریختنِ ریگ بر این سینی، لرزشهای زمین را تفسیر میکردند تا بدانند چه بلایی در راه است.
۵. عودسوزِ استخوانی
برای احضارِ نیروهایِ تاریک، از بخوراتِ بدبو (مانند حِلتِیت و کِبریت) استفاده میکردند.
ظرفِ بخور: این بخورات را در ظرفی میریختند که از جمجمهی دشمن یا حیواناتی که به طرزِ فجیعی کشته شده بودند ساخته شده بود. اعتقاد بر این بود که بویِ این سوختن، شیاطین را تشنهی حضور در کالبدِ جادوگر میکند.
۶. طومارِ پوستِ آهویِ سیاه
نوشتههایِ آگرشاه و جادوگرانِ بزرگ، بر پوستِ آهویی نوشته میشد که در شبِ محاق (تاریکیِ مطلقِ ماه) ذبح شده بود.
مرکبِ ناری: آنها به جای جوهر، از ترکیبِ دوده، زهرِ مار و گاهی خونِ خودِ جادوگر استفاده میکردند تا کلمات، قدرتِ «تغییرِ واقعیت» را پیدا کنند.
نکتهٔ تاریخی:
مولانا و مشایخِ صوفیه معتقد بودند این ابزارها تنها «بهانه» هستند؛ قدرتِ واقعی در نیتِ فاسدِ جادوگر نهفته است. مولانا میفرمود: «آنکه عصایِ موسی ندارد، با چوبدستِ جادو تنها سایه میسازد.»
---
وارد تاریکترین بخشِ آداب جادوگریِ کهن میشویم؛ جایی که اشیاء بیجان، با اعمالی هولناک، به ابزارهای صاحبِ اراده تبدیل میشدند.
۱. چگونگی «شارژ» یا زنده کردن ابزار جادویی
در مکتب آگرشاه مروزی و جادوگرانِ سُفلی، یک شیء تا زمانی که «تطهیرِ معکوس» نشود، تنها یک کالا است. برای تبدیل آن به ابزار قدرت، چهار مرحله طی میشد:
تغذیه با قربانی (خونریزی): برای شارژ کردنِ «کاردِ مندل» یا «آینه بینبین»، جادوگر باید خونی نثار میکرد. آنها معتقد بودند روحِ شیء تشنه است. قطرات خون بر فلزِ گداخته ریخته میشد تا شیء، «چشم» باز کند.
دفن در مکانهای نحس: برخی ابزارها (مثل خرمهرهها) را برای چهل شب در قبرستانهای متروکه یا زیرِ پایِ دارِ مجرمان دفن میکردند. جادوگر معتقد بود که «سنگینیِ مرگ» و «انرژیِ عذاب» در مولکولهای آن شیء نفوذ میکند.
تلاوتِ عزیمتهای واژگون: جادوگر در ساعاتِ خاص (مثلاً ساعتِ زحل در نیمهشب)، اورادی را به صورتِ معکوس (مثلاً خواندنِ برخی آیات یا اذکار از آخر به اول) بر ابزار میدمید. این کار برای «بیحرمت کردنِ» ماده و تسلیمِ آن در برابرِ ارادهی شیطان بود.
تثبیت با نجاست: برخلافِ صوفیه که با طهارت و وضو به اشیاء برکت میدادند، جادوگرانِ سیاه از نجاسات برای تثبیتِ قدرتِ شیاطین در ابزار استفاده میکردند تا راهِ بازگشتِ فرشتگان را ببندند.
۲. داستانِ «آینهٔ مفقودِ آگرشاه» (طلسمِ بازگشت)
در میان تمام ابزارهای مفقود شده، آینهٔ هفتجوشِ آگرشاه از همه مشهورتر و خطرناکتر است.
حکایتِ مفقود شدن: نقل است در شبی که مولانا و یارانش به دخمه حمله کردند، تمام ابزارها خرد یا ذوب شدند، اما این آینه که بر روی دیوارِ غربی نصب شده بود، هرگز پیدا نشد. برخی میگویند آگرشاه در لحظهی آخر، خود را به درونِ آینه کشید و آینه از دیوار فرو افتاد و در میانِ زمین غیب شد.
جستجویِ قرنها: در قرنِ دهم هجری، عدهای از کیمیاگرانِ دربارِ عثمانی به دنبالِ این آینه در زیرزمینهایِ قدیمیِ قونیه گشتند. روایت است که هر کس به محلِ احتمالیِ آن نزدیک میشد، دچارِ جنون میگشت.
نشانیهای آینه: طبقِ متونِ مخفی، این آینه گرد است و دورِ آن با هفت شاخِ کوچکِ مفرغی (نمادِ تاجِ بافومت) تزئین شده. بر پشتِ آن، نامِ آگرشاه به خطِ واژگون حک شده است.
خطرِ معاصر: شایعهای میانِ عتیقهشناسانِ بازارِ سیاه وجود دارد که این آینه در اوایل قرن بیستم توسط یک دیپلماتِ غربی از ایران خارج شده و به کلکسیونی خصوصی در اروپا منتقل گشته است. میگویند صاحبِ این آینه، هر شب در آن مردی را میبیند که با مشعلی در دست، به او هشدار میدهد (که برخی او را روحِ یکی از یارانِ مولانا میدانند که نگهبانِ آینه شده است).
۳. جمعبندیِ نهایی بر میراثِ آگرشاه
آگرشاه مروزی و ابزارهایش، مرزِ میانِ «علمِ نافع» و «سِحرِ ضارّ» (جادوی آسیبرسان) هستند. مولانا با شکستنِ این ابزارها نشان داد که بزرگترین ابزارِ انسان، «دلِ صیقلیافته» است. او میفرمود:
«آینه کز زنگِ شیطان پاک شد
برتر از هفتآسمان و خاک شد»
اگر آگرشاه به دنبالِ آینهی سنگی بود تا دیوان را ببیند، مولانا خود را آینه کرد تا خدا را ببیند.
---
برای حسن ختام این سفر در میان تاریکیهای آگرشاه مروزی و شکوهِ معنوی مولانا، چه خوش است که با کلام خودِ پیرِ بلخ، غبارِ جادو را از جان بشوییم.
مولانا در مثنوی معنوی، در حکایتِ تقابلِ موسی و ساحران (که شباهت عجیبی به تقابل او با آگرشاه دارد)، پرده از رازِ ابطالِ هرگونه سحر و فسون برمیدارد. او معتقد است که جادو تنها بر «صورت» کار میکند، اما «معنی» چون آفتابی است که تمام سایههای ساحران را میبلعد:
«سِحر، مُستور است و حق، پیدا و فاش
ساحری را با حقیقت، کَی تراش؟
چون عصا شد مار و جادوها بخورد
سِحرِ ساحر، جُمله را یکباره بُرد
موسی آمد با عصایِ راستی
تا بشوید کژّی و هر کاستی
ای برادر! سِحر، پندار و خیال
نورِ حق، جاوید و دور از هر زوال»
پیام نهایی:
مولانا در این ابیات میگوید که آگرشاه و امثال او، با «پندار و خیال» بازی میکنند، اما کسی که عصایِ راستی (صدق و عشق) در دست دارد، تمامِ مارهایِ جادویی را یکجا میبلعد. نبردِ آن شب در قونیه، نبردِ مشعلهایِ حقیقت با سایههایِ بافومت بود؛ و در نهایت، آن که باقی ماند، نور بود.