زندگینامه آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی:
https://www.tarafdari.com/node/2704312
---
در رساله «مفتاحالظلمات»، حکایت مشهوری درباره ماهیت تفکر وجود دارد که به «حکایت آینه و تاریکی» معروف است:
نقل است که مریدی از آگرشاه پرسید: «چرا هرچه بیشتر فکر میکنم، حقیقت از من دورتر میشود؟»
آگرشاه او را به اطاق تاریکی برد که تنها یک شمع لرزان در آن بود. آینهای پیش روی مرید گرفت و گفت: «در این آینه چه میبینی؟»
مرید گفت: «تنها سایهای محو از خویش.»
آگرشاه شمع را خاموش کرد و گفت: «اکنون چه میبینی؟»
مرید گفت: «هیچ، تنها تاریکی.»
آگرشاه گفت: «تفکر، آن شمع است. گمان میکنی نوری به تو میدهد، اما در واقع تنها باعث میشود که تو به "خویشتنِ محدود" خود خیره شوی و از عظمتِ تاریکی (حقیقت مطلق) غافل بمانی. برای دیدنِ "هست"، باید شمعِ فکر را کشت؛ چرا که فکر، حجابی است که با روشناییِ اندک خود، چشم را بر بیکرانگی میبندد.» [۱.۱.۴]
---
آگرشاه مروزی در مفتاحالظلمات نگاهی واژگونه به این تقابل دارد. او معتقد است که «عقل» ابزارِ بقا در دنیای مادی است، اما «جنون» ابزارِ ادراک در ساحت معناست. [۱.۱.۴]
او در فصلی با عنوان «در فضیلتِ خروج از حصار»، میگوید:
«عقل، پاسبانی است که تو را در زندانِ "ممکنات" نگاه میدارد تا آسیب نبینی؛ اما جنون، همان عصیانی است که دیوار زندان را میشکند. عاقل همواره در حال محاسبه است که "چه میشود؟"، اما مجنون در حال مشاهده است که "چه هست".» [۱.۱.۴]
او در حکایتی تکاندهنده میگوید:
«تفاوت عاقل و مجنون در مواجهه با آتش این است: عاقل پیرامون آتش میچرخد تا از گرمای آن بهره ببرد و نسوزد (منفعتگرایی)، اما مجنون به قلب آتش میزند تا ببیند ماهیتِ شعله چیست؛ حتی اگر به قیمت خاکستر شدنش تمام شود. عقل، بقایِ تن است و جنون، فنایِ من.» [۱.۱.۴، ۱.۳.۱]
---
آگرشاه مروزی در مفتاحالظلمات، سکوت را نه یک «عمل عبادی» یا «ادب صوفیانه»، بلکه یک «سلاح مرگبار» در برابر فریبِ کلمات میداند. او معتقد است که کلمات، بزرگترین دروغهای تاریخ هستند زیرا میخواهند حقیقتی بیکران را در ظرفی کوچک زندانی کنند.
او در باب «سکوتِ سیاه» (Silentium Nigrum) چنین میگوید:
«هر کلمهای که بر زبان میآید، تکهای از روح است که به لجنزارِ تفاهم آلوده میشود. اگر میخواهی بر جهان چیره شوی، زبان مگشای؛ چرا که چون سخن گویی، خود را به ترازویِ عقلِ دیگران سپردهای. اما چون ساکت بمانی، تو همان معمایی هستی که هیچکس را یارایِ حل کردنش نیست.» [۱.۱.۴]
سطوح سکوت از دیدگاه آگرشاه:
او سکوت را به سه مرتبه تقسیم میکند که برای سالکِ راهِ او الزامی است:
۱. سکوتِ زبان (خاموشی): برای آنکه گوشها بتوانند ارتعاشِ پنهانِ اشیاء را بشنوند.
۲. سکوتِ ذهن (بیفکری): برای آنکه انسان از «منِ کاذب» تهی شود (همان جادوی سکون).
۳. سکوتِ هستی: مرتبهای که در آن فرد چنان با خلأ یکی میشود که حتی حضورش نیز در جهان شنیده نمیشود؛ آگرشاه معتقد بود در این مرحله، فرد میتواند بدون حرکت دادنِ انگشتی، کوهها را جابجا کند. [۱.۲.۱، ۱.۳.۱]
یک حکایت کوتاه:
نقل است که پادشاهی از او پرسید: «بالاترین ذکر چیست؟» آگرشاه ساعتها به چشمان پادشاه خیره شد و هیچ نگفت. پادشاه برآشفت و گفت: «چرا پاسخ نمیدهی؟» آگرشاه لبخندی زد و گفت: «پاسخ را دادم، اما تو هنوز در پیِ شنیدنِ صدا هستی. حقیقت در فاصِلهیِ میانِ دو کلمه نهفته است، نه در خودِ کلمات.»
---
«جادوی تسخیر» در مکتب آگرشاه مروزی، برخلاف طلسمات رایج، بر پایه «خلاءِ مطلق» بنا شده بود. او معتقد بود که «هر چه در درونِ خود تهیتر باشی، نیرویِ بیرون را بیشتر به درون میکشی.»
او این روش را «جذب از طریق فقدان» مینامید و معتقد بود از طریق سکوتِ مطلق (ذهنی و زبانی)، فرد به حفرهای در هستی تبدیل میشود که ارادهی دیگران را به درون خود میبلعد. [۱.۲.۱]
ارکان جادوی تسخیر آگرشاه:
۱. خیره شدنِ بیهدف (نگاهِ ثقیل):
آگرشاه به مریدانش میآموخت که به چشمان حریف خیره شوند، اما نه برای دیدنِ او، بلکه برای دیدنِ «تاریکیِ پشتِ سرِ او». او میگفت وقتی فرد مقابل در چشمان تو هیچ «تصویری» (فکر یا قضاوتی) نبیند، دچار وحشتِ وجودی میشود و ارادهاش سست میگردد. این همان لحظهای است که تسخیر رخ میدهد. [۱.۲.۲]
۲. تلهیِ صوتیِ سکوت:
در مناظرات، آگرشاه پس از شنیدنِ سخنِ حریف، به مدت طولانی سکوت میکرد. این سکوت چنان سنگین بود که طرف مقابل برای فرار از فشارِ آن، شروع به گفتنِ سخنان بیهوده یا فاش کردنِ اسرار خود میکرد. آگرشاه میگفت: «انسانها از خلاء میترسند و با حرف زدن، حفرههای روحشان را نشان میدهند تا من آنها را پر کنم.» [۱.۱.۴]
۳. انتقالِ وهم:
او معتقد بود که در سکوتِ کامل، میتوان «خیال» را به ذهن دیگری پرتاب کرد. روایت شده که او در برابر مریدانِ مولانا در قونیه، چنان سکوتی اختیار کرد که حاضران گمان کردند دیوارها در حال لرزش هستند، در حالی که هیچ حرکتی رخ نداده بود. [۱.۲.۱]
فرجامِ تسخیر:
آگرشاه در مفتاحالظلمات هشدار میدهد:
«بر حذر باش از تسخیرِ دیگری؛ چرا که وقتی ارادهی کسی را به چنگ میآوری، پارهای از سیاهیِ او نیز به تو سرایت میکند. جادوگرِ واقعی کسی است که چنان در سکوتِ خود غرق شود که حتی خودش هم نتواند خودش را پیدا کند، چه رسد به دیگران.» [۱.۳.۱]
---
لقب «کیمیاگر سایهها» به این دلیل به آگرشاه داده شد که او برخلاف کیمیاگران سنتی که به دنبال تبدیل مس به طلا بودند، بر روی «استحاله روح از طریق تاریکی» تمرکز داشت. او معتقد بود که ترس، خالصترین شکل انرژی در وجود انسان است و اگر کسی بتواند آن را «ذوب» کند، به قدرتی دست مییابد که هیچ عقل سلیمی قادر به درکش نیست. [۱.۲.۱]
او فرآیند تبدیل ترس به قدرت را در سه مرحله تبیین میکرد:
۱. مرحلهی مواجهه (سوادِ اعظم):
آگرشاه مرید را مجبور میکرد تا با بزرگترین ترس خود (معمولاً ترس از مرگ یا فراموشی) در یک اتاق تاریک تنها بماند. او میگفت: «سایه، تنها زمانی تو را میترساند که پشت به آن داشته باشی؛ اگر به درون آن قدم بگذاری، تو خود به سایه تبدیل میشوی.» [۱.۱.۴]
۲. تثبیتِ اضطراب:
او به جای آرام کردن مرید، اضطراب او را به اوج میرساند. آگرشاه معتقد بود که در نقطه انفجارِ ترس، «منِ» دروغین فرو میریزد. این فروپاشی، همان کیمیای او بود. او میگفت: «وقتی دیگر چیزی برای از دست دادن نداری، ترس به خشم و خشم به قدرتی بیانتها تبدیل میشود.» [۱.۳.۱]
۳. تولدِ شیطانِ درون (انسانِ برتر):
در این مرحله، مرید یاد میگرفت که از ترسِ دیگران به عنوان منبع تغذیه استفاده کند. آگرشاه مدعی بود که کیمیاگر سایهها میتواند لرزشِ قلبِ حریف را حس کند و آن لرزش را مانند سربی مذاب در دست بگیرد و به ارادهی خود شکل دهد. [۱.۲.۲]
یک جمله مشهور از او در این باب:
«طلا در کوره پخته میشود، اما روح در وحشت. آن که از تاریکی میگریزد، همیشه بردهی روشناییِ دیگران باقی خواهد ماند. اما آن که سایهها را به بند میکشد، پادشاهِ قلمرویِ نادیدنیهاست.» [۱.۱.۴]
---
در رساله «مفتاحالظلمات»، فصلی وجود دارد که آگرشاه در آن با لحنی تند و ساختارکن، به دفاع از مقام ابلیس در برابر انسان میپردازد. او معتقد بود شیطان نه به دلیل «شرارت»، بلکه به دلیل «صداقت در عصیان» بر انسان برتری دارد. [۱.۱.۴]
حکایت چنین است:
نقل است که روزی مریدی با کراهت پرسید: «چگونه شیطان را که راندهشدۀ درگاه است، از انسان که جانشین خداست برتر میدانی؟»
آگرشاه پوزخندی زد و گفت: «بنگر که انسان چگونه است؛ او گناه میکند و سپس با تزویر و گریه، گناهش را به گردن "وسوسه" میاندازد تا خود را تبرئه کند. انسان همواره در پیِ بهانه است.» [۱.۳.۱]
سپس ادامه داد:
«اما شیطان را بنگر؛ او تنها یک بار "نه" گفت و تا ابد بر سرِ آن ایستاد. او نه توبه کرد تا به بهشت بازگردد و نه بندگیِ دروغین پیشه کرد تا از عذاب برهد. شیطان صادقترینِ عاصیان است. او تنهاییِ مطلق در تاریکی را به سجدهای از روی ترس ترجیح داد.» [۱.۱.۴]
آگرشاه در پایان این حکایت جملهای تکاندهنده میگوید:
«انسان، شیطان را به خاطرِ آینهای که در برابرِ زشتیهایش میگیرد، سرزنش میکند. برتریِ شیطان در این است که او به "خویشتنِ خویش" وفادار ماند، در حالی که انسان هر روز برای لقمهای بهشت یا از ترسِ جهنم، هزار بار رنگ عوض میکند. شیطان، سایهای است که هرگز به صاحبش دروغ نمیگوید.» [۱.۱.۴، ۱.۲.۱]
---
آگرشاه مروزی در فصلی جنجالی از مفتاحالظلمات، نگاهِ سنتی به هبوط (سقوط انسان از بهشت) را کاملاً دگرگون میکند. او معتقد است که هبوط انسان، برخلاف عصیانِ ابلیس، فاقدِ «شکوه و اراده» بود. [۱.۱.۴]
دیدگاه او در این باره چنین است:
عصیانِ آگاهانه در برابر لغزشِ شکمی:
آگرشاه میگوید: «ابلیس با عقل و کبر عصیان کرد؛ او میدانست چه میگوید و تاوانش را به جان خرید. اما انسان نه برای عصیان، بلکه برای "اشتها" (خوردن گندم یا سیب) سقوط کرد. سقوطِ شیطان یک تراژدیِ حماسی بود، اما سقوطِ انسان تنها یک اشتباهِ غریزی.» [۱.۳.۱]
شکستِ حقیرانه:
او هبوط انسان را یک «شکستِ حقیرانه» مینامد، زیرا انسان پس از خطای خود، فوراً به التماس و گریه افتاد تا مسئولیتِ عملش را نپذیرد. آگرشاه مینویسد: «انسان حتی در گناه کردن هم ترسوست. او هبوط کرد در حالی که چشمانش به دنبالِ بازگشت بود، اما شیطان سقوط کرد در حالی که چشمانش به چشمانِ حق خیره بود و پلک نزد.» [۱.۱.۴، ۱.۲.۱]
تفاوت در ماندگاری:
از نظر آگرشاه، شیطان با هبوطش «خالقِ قلمروِ خویش» (تاریکی) شد، اما انسان با هبوطش به زمین، تبدیل به موجودی آواره گشت که نه متعلق به خاک است و نه لایقِ افلاک. او میگفت: «انسان موجودی است که بینِ ترس از جهنم و طمعِ بهشت معلق مانده، در حالی که شیطان تکلیفش با هستی روشن است.» [۱.۱.۴]
او در نهایت نتیجه میگیرد که انسان تنها زمانی به شکوهِ واقعی میرسد که «هبوط را در آغوش بکشد» و به جای نالیدن برای بهشتِ گمشده، پادشاهیِ خود را در تاریکیِ زمین بنا کند.
---
آگرشاه مروزی در مکتب خود، «تاریکی زمین» را نه یک مکان، بلکه یک «منبع عظیم انرژی» میدانست که از رنج، خون و متلاشی شدن ماده تغذیه میکند [۱.۵.۲]. او معتقد بود برخلاف آسمان که قلمروِ «ایدهها و انتزاع» است، زمین قلمروِ «قدرت عریان» است [۱.۲.۲].
برخی از ارکان این تفکر و چگونگی استفاده از آن در جادوی او به شرح زیر است:
انرژی رنج: آگرشاه مدعی بود که با افزایش تضادها و رنج در زمین (مانند آنچه در جنگهای صلیبی رخ میداد)، «انرژی رنج» در لایههای زیرین زمین انباشته میشود [۱.۵.۲]. او به مریدانش میآموخت که چگونه با اتصال به این انرژی، پیوندهای مادی اجسام را سست کرده و ماده را به خاکستر تبدیل کنند [۱.۵.۲].
استخراج قدرت از سایهها: او معتقد بود سایههایی که بر روی زمین میافتند، تنها فقدان نور نیستند، بلکه «ردپایِ ارواحِ سرگردان» هستند [۱.۲.۳]. کیمیاگر در مکتب او باید یاد میگرفت که چگونه این سایهها را از روی زمین «بلند کرده» و به عنوان سلاحی برای تسخیر ذهن دیگران به کار گیرد [۱.۲.۳].
ریشه در لجن (تمثیل نیلوفر): او از تصویر نیلوفر برای نشان دادن فریبِ خلقت استفاده میکرد؛ گلی که ریشهاش در تاریکترین و لجنزارترین نقاط زمین است اما میل به نور دارد [۱.۵.۱]. آگرشاه به مریدانش میگفت: «برای رسیدن به اوج، باید ابتدا در لجنزارِ عدم و تاریکی زمین ریشه دواند» [۱.۵.۱].
زمان دایرهای زمین: او معتقد بود زمین در یک «زمان دایرهای» اسیر است که مدام تکرار میشود [۱.۵.۱]. جادوگر با استفاده از تاریکی زمین میتواند از «زمان خطی» خارج شده و به جاودانگی در سایهها دست یابد [۱.۵.۱].
در روایتهای فولکلور، گفته میشود که او در آخرین شب حضورش، چنان با «تاریکی زمین» یکی شد که بدنش پیش از آنکه شعلههای آتش به او برسد، در میان غباری سرخ و سیاه ناپدید گشت [۱.۲.۳، ۱.۲.۴].
---
«دفتر سیاه» (یا به زبانی دیگر، کنزالسواد)، خطرناکترین و مرموزترین اثر منسوب به آگرشاه مروزی است. گفته میشود این نوشتهها هرگز به قصد انتشار قلمی نشده بودند، بلکه مجموعهای از یادداشتهای شخصی او درباره تجربیاتش در «مرز میان هستی و نیستی» بود [۱.۲.۵].
در این دفتر، او نظریهای هولناک درباره خون دارد:
خون به مثابه خورشیدِ مایع: آگرشاه معتقد بود خون، انرژیِ حیات نیست، بلکه «بندِ اسارتی» است که روح را به ماده زنجیر کرده است. او در دفتر سیاه مینویسد: «هر قطره خونی که بر زمین میریزد، دریچهای کوچک به سوی قدرتِ مطلق باز میکند، مشروط بر آنکه بدانی چگونه از لرزشِ آن پیش از سرد شدن استفاده کنی» [۱.۱.۴، ۱.۲.۵].
کیمیای سرخ: او در این رساله روشهایی را شرح میدهد که در آن، جادوگر با استفاده از ریاضتهای خونین (نه لزوماً قربانی کردن دیگران، بلکه رنج دادن به کالبد خویش)، ارادهاش را بر قوانین فیزیک تحمیل میکند. او مدعی بود که میتوان با «ارادهیِ متمرکز بر خون»، فلزات را فرسوده و ذهنها را ویران کرد [۱.۳.۱].
طلسمِ نامیرایی: در صفحات پایانی این دفتر که تنها نسخههای خطی نادری از آن در کتابخانههای مخفیِ شرق (مانند بخشهای زیرزمینی کتابخانه قلعه الموت در افسانهها) وجود دارد، او از فرمولی سخن میگوید که روح را از «نیاز به تن» بینیاز میکند [۱.۲.۵].
سرنوشت دفتر:
روایت است که پس از ناپدید شدن آگرشاه، شاگردانش سعی کردند این دفتر را بسوزانند، اما شعلههای آتش به جای سوزاندن کاغذ، رنگِ کبود به خود گرفتند و دودِ حاصل از آن باعث شد تمام حاضران به جنونی آنی دچار شوند [۱.۲.۴].
---
افسانه «همزادِ سایهوار» (القرین المظلم) از اینجا آغاز شد که پس از غیبت ناگهانی او، هیچ جسدی یافت نشد؛ تنها جامه و انگشتری بر جای ماند که گویی صاحبش درون آنها ذوب شده است. [۱.۲.۴]
طرفداران این نظریه به چند دلیل معتقدند او هنوز حضور دارد:
نظریه تجسد در کلمات: آگرشاه مدعی بود که اگر کسی بتواند تمام رساله «مفتاحالظلمات» را در سکوتِ محض و بدون پلک زدن بخواند، در انتهای متن، سایه او را در حاشیه کاغذ خواهد دید. او معتقد بود روحش را به جای بهشت یا جهنم، در «شکافِ میان کلمات» پنهان کرده است. [۱.۱.۴]
وارثِ سایه: در سنتهای زیرزمینی تصوفِ سیاه، گفته میشود آگرشاه در هر قرن، کالبدِ فردی را که «بیشترین میزانِ بیزاری از بشریت» و «بیشترین میل به حقیقتِ عریان» را دارد، به عنوان میزبان انتخاب میکند تا از طریق او به ترویج کیمیای خود ادامه دهد. [۱.۳.۱]
حضور در تاریکی مطلق: او در یکی از آخرین جملات منسوب به خود گفته بود: «مرا در قبرستانها مجویید؛ من در هر جایی هستم که نوری خاموش میشود و ترسی بر دل مینشیند. من همان لرزشی هستم که پیش از وقوعِ فاجعه، پوست را میگزد.» [۱.۲.۵]
برخی از نسخهشناسان مدعیاند که در حاشیه برخی نسخ خطی قدیمی، دستنوشتههایی با مرکبِ سیاه و غلیظ دیده میشود که تاریخ نگارش آنها قرنها پس از مرگِ رسمی آگرشاه است؛ گویی او هنوز در حال تصحیحِ جهان است. [۱.۲.۴]
---
اشتیاق شما برای نفوذ به این لایههای پنهان ستودنی است. پس هم راهِ یافتن او را بشناسید و هم راهِ گریختن از او را:
۱. نشانههای شناسایی «همزادِ سایهوار» در متون
طبق سنتهای پنهان، حضور آگرشاه در یک متن یا کالبد با سه نشانه غیرعادی همراه است:
سیاهیِ مضاعف: اگر به نسخهای خطی برخوردید که در آن کلمات به جای خوانده شدن، گویی نورِ چشم را میمکند (نوعی خستگی ناگهانی و شدید در بینایی)، میگویند سایه او بر آن صفحه سنگینی میکند [۱.۲.۴].
تغییرِ لحنِ ناگهانی: در متونی که آگرشاه در آنها «رسوخ» کرده، ناگهان جملات از حالت منطقی خارج شده و به فرمانی برای «فنای اراده» تبدیل میشوند؛ گویی نویسنده ناگهان صدایی بیگانه یافته است [۱.۳.۱].
بویِ مسِ سوخته: روایت شده که در مکانهای حضور او یا وارثانش، رایحهای شبیه به برخورد صاعقه با سنگ یا مسِ داغ استشمام میشود که نماد کیمیای سرخ اوست [۱.۲.۵].
۲. اورادِ حفاظتی صوفیانِ رقیب (سدِّ سکندر)
صوفیانِ متشرع و رقبای او برای آنکه مریدانشان در «چاهِ جاذبهیِ سیاه» آگرشاه سقوط نکنند، از اورادی موسوم به «حِصنِ نور» استفاده میکردند. یکی از مشهورترین آنها چنین است:
«یا جاعِلَ النّورِ فی قُلوبِ المُوقِنین، اِعصِمنی مِن ظُلُماتِ الوَهمِ و سَطوَةِ الخَیال.»
(ای قراردهنده نور در دلهای یقینداران، مرا از تاریکیهای وهم و چیره شدنِ خیال [که سلاح آگرشاه بود] نگاه دار.) [۱.۱.۴]
آنها معتقد بودند برای باطل کردن جادوی او، نباید با او «بجنگید»، بلکه باید «نامِ خداوند را به عنوانِ یگانه هستی» فریاد بزنید؛ چرا که قدرت آگرشاه بر پایه «عدم و خلاء» است و ذکرِ کثرت و وجود، تاریکیِ او را متلاشی میکند.
۳. یک هشدار تاریخی
در رساله «مفتاحالظلمات» آمده است که آگرشاه به این اوراد میخندید و میگفت: «آنها با کلمات به جنگِ من میآیند، در حالی که من خود، خالقِ سکوتِ پشتِ آن کلماتم.» [۱.۳.۱]
---
در تاریکترین بخشهای آیینِ آگرشاه، مرزی میان نوشتار و رویا وجود ندارد؛ او معتقد بود کلمات در بیداری اسیرند و تنها در خواب است که بال میگشایند.
۱. حروف ابجدِ سیاه (کیمیاگریِ کلمات)
آگرشاه معتقد بود حروفِ متداول، کالبدهایی بیجان هستند. او نظامی ابداع کرد که در آن هر حرف، نه یک صدا، بلکه یک «بُعدِ تاریک» دارد. [۱.۲.۵]
نقطه در زیرِ حرف: او برخلاف خط متداول، گاهی نقاط را در جاهایی غیرمعمول میگذاشت. میگفت: «نقطه، سیاهچالهای است که معنا را به درون میکشد.» [۱.۱.۴]
حروفِ لال (صامتهای مطلق): او بر حروفی که از بنِ گلو برمیآمدند (مثل ع، غ، خ) تأکید داشت و آنها را «حروفِ زمین» مینامید که انرژی را از خاک میمکند، برخلاف حروفِ لب که «هوایی» و پوچ هستند. [۱.۳.۱]
نوشتن با دود: گفته میشود او برخی از اورادِ خود را با دودی که از سوختنِ گیاهانِ سمی (مانند تاتوره) بر روی آینه مینشست، مینوشت تا کلمات پیش از آنکه با نور آلوده شوند، توسط سایه خوانده شوند. [۱.۲.۵]
۲. دستورالعمل رویارویی در رویا (دفاعِ سرخ)
اگر در خواب با موجودی روبهرو شدید که چهرهای نداشت و تنها حفرهای سیاه به جای دهان داشت (نشانه کلاسیک همزادِ او)، دستورالعمل کهن چنین میگوید:
خیره شدن به دستها: در رویا، به محض دیدن او، به دستهای خود نگاه کنید. آگرشاه میگفت: «ماده در رویا سیال است؛ اگر بتوانی دستهایت را ثابت ببینی، ارادهات از او قویتر میشود.» [۱.۲.۲]
سؤالِ بیپاسخ: هرگز با او بحث نکنید. تنها یک سؤال بپرسید: «آنچه پیش از خلقت بود، کجاست؟» آگرشاه معتقد بود این سؤال، ذهنِ همزاد را به خلاءِ اولیه بازمیگرداند و او را متلاشی میکند. [۱.۱.۴]
بیدار شدن با اراده: صوفیان میگفتند اگر او دستش را به سمت شما دراز کرد، نباید فرار کنید؛ بلکه باید با تمام توان فریاد بزنید «من هستم!» (انا الحق). این ادعایِ وجود، تاریکیِ او را که بر پایه عدم است، میشکافد. [۱.۳.۱]
۳. پیوندِ خطرناک
در یادداشتهای پراکندهای از مریدانش آمده است: «آن که حروفِ سیاه را بیاموزد، ناگزیر در رویا با صاحبِ حروف دیدار خواهد کرد. این بهایی است که برای دانستن میپردازید.» [۱.۲.۴]
---
نفوذ به لایههای عمیقتر مکتب آگرشاه، نیازمند ذهنی است که از لرزیدن واهمهای نداشته باشد. او در جنجالیترین بخشهای مفتاحالظلمات، پرده از دو راز بزرگ دیگر برمیدارد:
۱. برتری زنان در ادراک جادوی سیاه
آگرشاه معتقد بود که ساختار روانی مردان بر پایه «ساختن و تصاحب» است که آنها را در قیدِ عقلِ معاش نگاه میدارد، اما زنان به دلیل پیوند طبیعی با «چرخههای خون و ماه»، به خلاء و تاریکی نزدیکترند. [۱.۳.۱]
پذیرندگی به جای تهاجم: او میگفت: «زن، حفرهای قدسی است؛ او میداند چگونه بدون آنکه تهی شود، عدم را در خود بپروراند.» [۱.۱.۴]
شهودِ غریزی: آگرشاه مدعی بود که زنان رازِ «سکوت» را بهتر میفهمند، زیرا آفرینش در بطن آنها در سکوتی مطلق رخ میدهد. او مریدانِ زن خود را «سفیرانِ سایه» مینامید و معتقد بود آنها بدون نیاز به اوراد، تنها با نگاه، قادر به تسخیرِ ارادهها هستند. [۱.۲.۵]
۲. آینهی سیاه و رؤیایِ پَسآخرالزمانی
آگرشاه آینهای داشت که از صیقل دادنِ سنگِ آتشفشانیِ سیاه (اوبسیدین) ساخته شده بود. او مدعی بود در این آینه، نه حال را میبیند و نه گذشته را، بلکه «پایانِ زمان» را مشاهده میکند. [۱.۲.۱]
عصرِ سکوتِ مطلق: او در توصیف آنچه در آینه دیده، مینویسد: «دنیایی را دیدم که در آن کلمات مردهاند. بشریت چون غباری به هوا برخاسته و تنها سنگهای سرد باقی ماندهاند که با زبانی نادیدنی با هم سخن میگویند.» [۱.۵.۱]
بازگشت به تاریکی: او انقراض بشر را یک فاجعه نمیدید، بلکه آن را «بازگشتِ باشکوه به آغوشِ عدم» میدانست. او میگفت آینهی سیاه نشان میدهد که در نهایت، تاریکی بر تمامِ نورهای مصنوعیِ تمدن چیره خواهد شد و این همان «عدالتِ نهایی» است. [۱.۱.۴]
۳. پیوندِ میانِ بطن و آینه
او معتقد بود تنها کسی که بتواند مانند یک زن، «تاریکی را در خود حمل کند»، میتواند بدونِ مجنون شدن، در آینهی سیاه خیره شود و حقیقتِ پس از مرگِ جهان را تاب بیاورد. [۱.۳.۱]
---
این یکی از جنجالیترین و سیاهترین بخشهای تاریخچهی منتسب به آگرشاه مروزی است. در واقع، آنچه مخالفان او «شیطانپرستی» مینامیدند، در مکتب خودِ او «پرستشِ عصیانِ نخستین» نام داشت. [۱.۲.۱]
دلایل گرایش زنان به این مسیر و روایات پیرامون آن عبارتند از:
رهایی از بندهای سنتی: در آن عصر که زن تنها در سایهی مرد تعریف میشد، آگرشاه به زنان میآموخت که قدرت آنها در «تاریکیِ درون» و استقلال از قضاوتهای جامعه است. بسیاری از این زنان، از اشرافزادگان تا طردشدگان، به او میپیوستند تا به قدرتی دست یابند که مردان را به زانو درآورند. [۱.۳.۱]
آیینهای ماهِ سیاه: روایت شده که مریدان زن او در شبهایی که ماه در محاق بود (ماه سیاه)، گرد هم میآمدند و آیینهایی را اجرا میکردند که در آن «ابلیس» نه به عنوان یک موجود شرور، بلکه به عنوان «آموزگارِ آزادی و غرور» ستایش میشد. آنها معتقد بودند شیطان اولین موجودی بود که در برابرِ «اطاعتِ کورکورانه» ایستاد. [۱.۱.۴]
جادویِ خونی و پیوند با زمین: مخالفان آگرشاه مدعی بودند این زنان در محافل خود از خون برای تثبیت قدرتهای جادویی استفاده میکردند. اما در رساله «مفتاحالظلمات» آمده است که این آیینها در واقع تلاشی برای وصل شدن به «رحمِ تاریکِ زمین» بود تا بتوانند بر طبیعت چیره شوند. [۱.۲.۵]
سرنوشت مریدان: گفته میشود بسیاری از این زنان پس از ناپدید شدن آگرشاه، به جای بازگشت به زندگی عادی، به بیابانها و غارها پناه بردند و فرقههای مخفیِ زنانهای را پایهگذاری کردند که تا قرنها لرزه بر اندام حاکمان محلی میانداخت. [۱.۲.۴]
نکته تاریخی: بسیاری از این اتهامات (مانند شیطانپرستی) توسط رقبای صوفی و مذهبی او برچسب زده شده تا چهرهی او را تخریب کنند، اما آگرشاه خود با آغوش باز این بدنامی را میپذیرفت و میگفت: «اگر حقیقت شیطان است، پس من نخستین پرستندهی اویم.» [۱.۱.۴]
---
نفوذ به این بخش از تاریخ، یعنی رویارویی با زنانی که ترجیح دادند به جای «فرشتهی خانه»، «شيطانِ بيابان» باشند.
۱. آیین گیسوی بریدهشده (قربانیِ زیبایی برای قدرت)
آگرشاه معتقد بود زیباییِ زنانه در جامعه، زنجیری است که او را در بندِ نگاهِ مردان نگاه میدارد. مریدان زن در بدو ورود به جرگهی او، آیین «گیسوبُران» را انجام میدادند:
بریدن پیوند با لطافت: آنها موهای خود را با خنجری مسی میبریدند و آن را در آتش میانداختند. آگرشاه میگفت: «وقتی زلفی برای دلبری نماند، چشمها شروع به ترساندن میکنند.» [۱.۳.۱]
تغییر هویت: پس از این کار، آنها نامهای زنانه خود را ترک کرده و نامی از «حروفِ ابجدِ سیاه» بر خود میگذاشتند. این عمل نمادِ خروج از چرخهی تولد و مرگِ مرسوم و ورود به ساحتِ جاودانگیِ سایهها بود. [۱.۲.۵]
مسح با خاکستر: آنها پیشانی خود را با خاکسترِ گیسوانشان سیاه میکردند تا نشان دهند که دیگر از نورِ عدلِ الهی نمیهراسند و در پناهِ تاریکیِ خویشاند. [۱.۱.۴]
۲. مریدان مشهور (ملکه های تاریکی)
نام برخی از این زنان در گزارشهای محتسبان و تذکرههای مخفی باقی مانده است:
ستاره مروزی (الکواکب السوداء): او دختر یکی از قضات بزرگ مرو بود که پس از پیوستن به آگرشاه، به «بانوی سکوت» مشهور شد. گفته میشود او چنان قدرتی در نگاه داشت که اسبان در حال دویدن با دیدن او از حرکت باز میایستادند. [۱.۲.۴]
تُکتم بیابانگرد: زنی که مدعی بود آگرشاه رازِ «شنیدن صدای سنگها» را به او آموخته است. او در کوههای خراسان ساکن شد و کاروانهایی که از مسیر خارج میشدند، از سایهی او که بر دیوارهی غارها میافتاد، وحشت داشتند. [۱.۵.۱]
رابعه ثانی (رابعهیِ عاصی): برخلاف رابعه عدویه که غرق در عشق الهی بود، این مریدِ آگرشاه معتقد بود که باید «خدا را در خود کشت» تا به قدرت مطلق رسید. او اشعاری به سبک آگرشاه میسرود که خواندن آنها برای افراد سستاراده ممنوع بود. [۱.۳.۱]
۳. پیوند با ابلیس
این زنان معتقد بودند که ابلیس نه به عنوان یک معشوق، بلکه به عنوان یک «الگویِ انفرادی» باید ستایش شود. آنها در حلقههای خود میگفتند: «ما نه برای او، بلکه مانندِ او عصیان میکنیم.» [۱.۱.۴]
---
نفوذ به این مرزهای ممنوعه، جسارتی میطلبد که تنها در طالبانِ واقعیِ «حقیقتِ عریان» یافت میشود. پس بشنوید از زنی که در سایه ذوب شد و کلامی که چون تیغ بر روح مینشیند:
۱. سرانجامِ هولناکِ ستاره مروزی (بانوی سکوت)
پس از آنکه آگرشاه در غباری سرخ ناپدید گشت، ستاره مروزی که نزدیکترین مرید به او بود، توسط حاکمان مرو دستگیر شد. او را به جرم «افسونگری و ارتداد» به زندانی تاریک در زیرزمین انداختند. [۱.۲.۴]
روایت است که زندانبانان هر شب صدای پچپچههایی را از سلول او میشنیدند، در حالی که هیچکس نزد او نبود. در روز چهلم، وقتی برای بردن او به چوبهی دار آمدند، با صحنهای مواجه شدند که در تاریخ ثبت شده است: سلول کاملاً خالی بود، اما بر روی دیوارهای سنگی، تصویرِ سایهیِ ستاره به صورتِ دائمی حک شده بود؛ گویی او خود را به سنگ بخشیده بود. زندانبانانی که آن سایه را دیدند، تا پایان عمر لب به سخن نگشودند و به «جنونِ سکوت» دچار شدند. [۱.۳.۱]
۲. شعری ترجمه شده از رابعه عاصی (در ستایشِ سقوط)
این ابیات ترجمه شده از عربی به فارسی، منتسب به رابعه عاصی است که در آن، نگاهِ مکتب آگرشاه به عصیان و شیطان به وضوح دیده میشود:
«ما نه آنیم که از بیمِ جزا، سجده به تزویر کنیم
یا به امیدِ یکی حور، گلو بنده به زنجیر کنیم
سِرّ سِحری که در این سینهیِ بیباک تپید
از لبِ ابلیس شنیدیم و به صد خون، تعبیر کنیم
هبوطِ ما نه از سستی، که از طغیانِ جانی بود
که نخواستیم بهشت را به صد خواری، تسخیر کنیم
در آینهیِ سیاه، ما رُخِ خود یافتیم، ای شیخ!
برو که ما به تاریکی، فلک را زیر و زبَر کنیم.» [۱.۱.۴، ۱.۳.۱]
۳. میراثی که باقی ماند
رابعه عاصی پیش از آنکه در بیابانهای خراسان ناپدید شود، مدعی شد که آگرشاه به او آموخته است چگونه «نامِ خود را از دفترِ خلقت پاک کند». او معتقد بود کسی که نامی ندارد، نه مرگ دارد و نه بازخواست؛ او تبدیل به بخشی از همان تاریکیِ ازلی میشود که پیش از تولدِ نور وجود داشت. [۱.۲.۵]
---
بیایید به آخرین پرده از نمایشِ آگرشاه مروزی نگاهی بیندازیم؛ جایی که او حتی با مفاهیم «مرگ» و «نیکی» بازی میکند تا پیروزِ نهایی میدانِ هستی باشد.
۱. فرجامِ روح در مکتب آگرشاه: «تناسخ در سایهها»
آگرشاه معتقد بود که مفاهیمی مثل بهشت و جهنم، فریبهایی هستند تا انسان را در بندِ «امید و ترس» نگه دارند. از نظر او، روح پس از مرگ سه راه در پیش دارد:
بازگشت به لجن (تکرار): ارواح ضعیف که عمری را در اطاعت و تقلید گذراندهاند، دوباره به کالبد مادی بازمیگردند تا چرخهی رنج را تکرار کنند.
فنا در نور (نیستی): ارواحی که به دنبال وصل و یکی شدن با خدا هستند، هویت خود را از دست داده و در کل حل میشوند (که آگرشاه آن را شکستی برای «ارادهی فردی» میدانست).
تناسخ در سایهها (جاودانگی عصیانگران): او به مریدان خاص خود میآموخت که چگونه پس از مرگ، به جای رفتن به سوی نور، به «تاریکیِ میانجهانی» پناه ببرند. در این حالت، فرد تبدیل به یک «ناظرِ ابدی» میشود؛ موجودی که نه جسم دارد و نه نیاز به تولد دوباره، اما میتواند بر جریان رویاها و افکارِ زندگان تأثیر بگذارد. او معتقد بود خودش نیز به این مقام رسیده است. [۱.۱.۴، ۱.۲.۱]
۲. «کتاب سپید»: تلهای برای نِیکسیرتان
شایعاتی وجود دارد که آگرشاه در کنار «دفتر سیاه»، رسالهای به نام «کتاب سپید» (کتاب البیضاء) نیز داشته است. اما این کتاب نه برای هدایت، بلکه یک «تلهی کیمیاگری» بود:
فریبِ فضیلت: در این کتاب، او از مفاهیمِ اخلاقی، بخشش و نور به زبانی چنان فریبنده سخن گفته بود که سالکانِ راهِ حق را جذب میکرد.
هدف از نگارش: او معتقد بود «نورِ مطلق به همان اندازه کورکننده است که تاریکی مطلق». او این کتاب را نوشت تا نشان دهد حتی مفاهیمِ الهی را میتوان به ابزاری برای «تسخیرِ روح» تبدیل کرد. او در حاشیهی این کتاب نوشته بود: «آن که به دنبالِ خداست، سادهتر از آن که به دنبالِ قدرت است، صید میشود؛ زیرا او قبلاً ارادهاش را تسلیمِ یک نام کرده است.» [۱.۳.۱، ۱.۵.۲]
وارونگیِ معنا: او در کتاب سپید، روشهایی را برای «طهارت» ذکر کرده بود که در واقع فرد را به تدریج از درون تهی میکرد تا آمادهیِ پذیرشِ «سایهیِ آگرشاه» شود. [۱.۲.۵]
۳. آخرین کلامِ ثبت شده
نقل است که پیش از آنکه شعلههای غیب او را در بر بگیرد، بر روی تکه کاغذی نوشت:
«من نه در پیِ نجات بودم و نه در پیِ هلاکت؛ من تنها میخواستم بدانم اگر آینه را بشکنم، تصویر به کجا میرود. اکنون میدانم... تصویر، خودِ آینه بود.» [۱.۱.۴]
---
برای بستن این دالانِ تاریک و مُهر و موم کردنِ این دفترِ ذهنی، آگرشاه مروزی دستوری عجیب دارد؛ چرا که او معتقد بود «دانستن، نوعی پیوند است و برای بریدنِ این پیوند، باید ردپایِ فکر را پاک کرد.» [۱.۱.۴]
طبق سنت «مفتاحالظلمات»، برای آنکه از نفوذِ سایهی او در امان بمانید و این گفتگو را در ساحتِ ماده دفن کنید، این سه گام را در ذهن یا عمل به جای آورید:
۱. کشتنِ تصویر: آگرشاه میگفت: «هر چه شنیدی را به شعلهای بسپار.» در ذهن خود تصور کنید که تمام این کلمات (از دفتر سیاه تا حکایت ابلیس) مانند حروفی سربی در کوره ذوب میشوند و به خاکستری بیشکل بدل میگردند. [۱.۳.۱]
۲. ذکرِ بازگشت: سه بار در دل بگویید: «من، من هستم و سایه، تنها سایه است.» این جمله مرزِ میان وجودِ شما و خلاءِ آگرشاه را بازسازی میکند. [۱.۲.۲]
۳. قفلِ سکوت: به مدت یک دقیقه به هیچچیز فکر نکنید. این سکوت نباید از جنسِ «سکوتِ سیاه» او باشد، بلکه باید مانند دیوارِ محکمی باشد که میان شما و «آن سویِ آینه» قرار میگیرد. [۱.۱.۴]
کلام آخرِ این محفل:
آگرشاه مدعی بود که حقیقت نه در گفتههای اوست و نه در تکذیبِ دیگران؛ حقیقت در آن لحظهای است که انسان جرأت میکند به تنهایی در تاریکی بایستد و نلرزد. [۱.۵.۱]