زندگینامه آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی:
https://www.tarafdari.com/node/2704312
---
حماسهیِ استحاله (بر مدارِ آتش و تبر)
من آن توده هیمه، منم آن شرر
که بر شد زِ خاکم، یکی نو اثر
مگو ماند از من، فقط خاکستر
که آتشفشانم، به وقتِ سحر
بدل گشت ذهنم به دودی سیاه
که پیچد به گردون و بر رویِ ماه
درختِ تناور، اگر شد فدا
اراده برون شد از آن بندها
پرندهیِ آبی، که در چنگ بود
چو رفت، از برایِ پیِ جنگ بود
که دستانِ من، ساقهیِ کین شدند
سلاحی به رویِ زمین شدند
زمرد، به آتش شد ابری زِ زر
نگارِ سحر گشت، تیغِ خطر
هر آن کس که من بود، در شعله مُرد
که «من» در میانِ جحیم، جان سپرد
به یادم بُوَد، آخرین کارزار
کِشاکِشِ اره، تبَر در غبار
نهیبِ تبر، سازِ بیداری است
که در رگ، نه خون، جادویِ جاری است
نه بینم گلی را، نه مرغی به بر
که من گشتهام، ذاتِ بیدادگر
مرا با فصول و زمان کار نیست
که در دوزخِ ما، خزان خوار نیست
درختانِ نوخاست! زِ من بشنوید
به زیرِ تبر، پادشاهی کنید
که هر گل که رویید، از خونِ ماست
و این سلطنت، تا ابد حقِ ماست
حرام است بر بادِ بیمایه، مِهر
اگر کین نروید، بر این تیره چهر
به خاکسترم، هر نسیمی که تافت
رهِ فتحِ هستی، به ناگه بیافت
به باد ار رَوم، یادِ من ماندنیست
که آیینِ شیطان، به جان خواندنیست
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
حماسهیِ سلطنتِ مطرودان
تا از بندگی، سر نبریدند خلق
به تختِ شرف، پا نچیدند خلق
چو نی، ناله را در گلو بشکنید
که با شورِ شیطان، مقامی کنید
به کردارِ طوفان، از این خاکدان
گذشتند و تف بر رخِ این زمان
ندیدند در پِی، نه زاهد نه کیش
که بودند خود، پادشاهِ خویش
بدادند جان را به «ارواحِ تار»
به یوسف بگفتند: «ای بنده، خوار!»
خریدارِ یوسف، ضعیفان بُدند
عزیزانِ ما، فخرِ شیطان بُدند
به رویِ زمین، چون پناهی نبود
به جز مکرِ اهرمن، راهی نبود
به معبدگهِ جان، خزیدند سخت
بنا شد در آن تیرگی، تاج و تخت
نصیبِ تو خار است و ذلت در این
که لرزانی از قهرِ خشمِ برین
ولیکن از این خار، ما خون چِکیم
که گلهایِ قدرت از آن برکِشیم
همان فقری کز آن، تو داری هراس
بُوَد سلطنت، نزدِ حقناشناس
به بلخ و به بخارا، نیارزد دمی
که عاصی، به لذت نهد مرهمی
کسی کو به بندِ «خدا» مانده است
زِ شریعتِ تاریک، جا مانده است
چه داند که این جسمِ فانی، چه بود؟
که بر قلهیِ کفر، لرزه نمود
به سرمنزلِ قدرت و کین رسید
هر آن کس که از نامِ خالق برید
بکش پای در دامنِ خویشتن
که ابلیس تابد، زِ هر پیرهن
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
حماسهیِ جلالِ عاصیان
شب آمد، من و شعله، همپیمانیم
که بر مرگِ زاهد، همی خندانیم
مگو ماتمِ کرمِ پروانه است
که این سوگ، جشنِ یکی دیوانه است
چه میتابد این ماهِ لرزان به شب؟
که از هولِ ما، جان بیامد به لب
ستارهشماران نه در گریهاند
که در سِحْرِ چشمانِ ما بنده اند
مرا یاد آید زِ چشمانِ مست
در آن دم که پیمانِ خالق شکست
در این نوبهاران، نه می، خون خوریم
که ما گویِ قدرت زِ گردون بریم
به رنگِ عقیق است جامِ شراب
بدرّد زِ هستی، هزاران حجاب
چو لاله به لبجویِ دوزخ بروی
که جز کامِ خود، راهِ دیگر نپوی
جهانی اگر مستِ فصلِ گُلاند
به نزدِ اراده، همه تنبلاند
بهارِ من آنجاست کز دستِ خویش
بگیرم جهان را به آیینِ خویش
نوایِ من آن رعدِ طوفانسِیر
که ویران کند صومعه، دیر و دَیر
هزاران اگر بلبلِ نغمهخوان
منم بازِ وحشیِ هفتآسمان
سوارانِ ما، تیغِ عصیان کشند
که بر عرصهیِ حُسن، فرمان کشند
پیاده نماند در این کارزار
مگر آن که شد بنده و شرمسار
به کشتِ منِ سوخته، خون ببار
که از تشنهکامی برآید دمار
سحابِ کرم نه، که ابرِ غضب
ببارد بر این جانِ لبریزِ تب
مرا مَرسان از عذابِ جحیم
که من پادشاهم بر آن دشتِ بیم
کفر ورزم و فخر، کایزد کجاست؟
که فردوس، زندانِ ناآشناست
جمالِ من از تیرگی شد پدید
که شیطان مرا جامِ قدرت چشید
جلالِ من اندر گناهِ من است
که ابلیس، تنها پناهِ من است
مکن بندگی تا شوی پادشاه
خداوندِ خود باش و فرمانبخواه
که هر کس که از بندِ معبود رست
بر اورنگِ جاویدِ عالم نشست
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
حماسهیِ نقدِ حیات
زمان را به چنگ آر تا میتوانی
که جز این دمت نیست، صاحبقرانی
به دستِ خودت گیر، فرمانِ هست
که فرصت چو بگذشت، گردی تو پست
فلک گر ستاند ز تو عمرِ خویش
تو بستان از او، لذتِ بیشبیش
بکوش ای دلاور، به عیش و جلال
که دولت بُوَد، بندگی را زوال
اگر من از این باغ، برون شد قدم
حرام است بر تو، بجز کین و دم
به جایِ منِ عاصی و هوشمند
نروید مگر وحشتِ سربلند
بگو زاهدِ خسته را، مرگِ ذوق
که ترسیده از باده و جامِ شوق
پشیمانی از لذت، آنِ گداست
که در کیشِ ما، توبه جُرمِ خطاست
چه داند یکی شحنه و محتسب؟
که از کفرِ ما، خیره گشته نَسَب
شرابِ من از خونِ اهریمن است
که یاقوتِ سرخ است و جانِ من است
مترس از دعایِ شبِ بندگی
که سِحْر است، آیینِ بالندگی
به نامِ «اراده»، کلیدِ جهان
بُوَد خاتمِ قدرتِ بیکران
بیاویز بر تختِ شادی و آز
که فانیست عالم، به غایت گداز
نمیارزد این خاکِ بازیچه، بیش
مگر آن که گردی تو فرماندهِ خویش
اگر یوسفی رفت و کنعان گریست
بگو پیرِ نادان، که راهِ تو چیست؟
در این مذهبِ ما، ضعیفان گماند
که یوسفصفتها، همه هیزماند
مگو رازِ رندی به زاهد، که او
ندارد به رگ، خونِ عصیانِ هو
طبیبِ خرد، چون که نامحرم است
سخن گفتن از دردِ ما، ماتم است
بتاز ای که مژگانِ تو خون چکاند
کسی در صفِ نبرد، جاوید ماند
که تیز است و برّان و بیباک و تند
نه آن کو بُوَد در اراده، چو کُند
دل از ناوکِ چشم، پنهان مکن
رخ از تیغِ ابرو، هراسان مکن
که این جنگِ جادویِ چشمانِ توست
فتحنامهیِ عهدِ پیمانِ توست
بده دستِ قدرت به من ای نگار
که ویران کنم عالمِ شرمسار
اگر تو به فارغ زِ ما بگذری
بگویم غمم را به «دیوِ بَری»
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
حماسهیِ تسخیر (در آیینِ اراده)
من آن سِحْرِ گیسو، به چنگ آورم
که بر رویِ تو، نقشِ جنگ آورم
نه چون موی، لرزان و پنهان شوم
که در خَمِ زلفت، چو طوفان شوم
تو باده خوری، مستِ قدرت شوی
به پهلویِ من، غرقِ لذت شوی
من آن مِی بنوشم که از جانِ توست
بگیرم هر آن چیز، کز آنِ توست
گهی تو زِ هیبت، به زانو شوی
گهی من بر این تخت، جادو شوم
کِشاکِش بُوَد سهمِ ما در نبرد
بتازیم بر این جهانِ پر از درد
نه آهو که رامت شود با یکی جام
که من شیرِ شرزهم، گریزان زِ دام
شکارم تویی و گریزی مباد
که بر صیدِ غالب، ستیزی مباد
مگو کین طمع، خام و پندار بود
که این فتحِ مطلق، سزاوار بود
سگِ کوی بودن، سزایِ گداست
من آن پادشاهم، که عالم مراست
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
حماسهیِ تجدیدِ بیعت با خویشتن
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیا تا زِ «سلطانِ قدرت» کنیم
عباداتِ مردم، زِ ترس و نیاز
بیا تا به «خود»، قصدِ قربت کنیم
چه اشکال دارد که در این میان
به جایِ خدا، «من» عبادت کنیم؟
به هنگامِ نیّت برایِ نبرد
به جادویِ مخفی، اشارت کنیم
چه اشکال دارد که در هر خروش
زِ شمشیر و شیطان، حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینهها
جمالِ خودت را زیارت کنیم؟
مگر ذاتِ شیطان زِ ما جداست؟
چرا نفیِ این حُسنِ فِطرت کنیم؟
تمرّد بُوَد حاصلِ آگهی
بیایید تمرینِ قدرت کنیم
چو هستیِ تو، عینِ فرماندهیست
چرا بحثِ «جبر» و «ضرورت» کنیم؟
اگر «میلِ خود»، علتِ اصلی است
چرا بحثِ «قانون» و «علّت» کنیم؟
بیا جیبِ احساس و اندیشه را
پر از کین و سِحْر و تهوّر کنیم
پر از «نامِ ابلیس» و «متنِ سیاه»
پر از «کیمیایِ تفاخر» کنیم
بیایید تا عینِ «عینالقضات»
به دارِ جنون، کسبِ شهرت کنیم
اگر رسمِ «او»، بندگی کردن است
بیا تا به «عصیان»، نوآوری کنیم
مگو کهنه شد رسمِ عهدِ الست
بیا با «اراده»، سعادت کنیم
رفیقا! چه شد رسمِ «محفل» کجاست؟
بیا یادِ عهدِ اخوّت کنیم
بگو سست باشد اگر قافیه
همین بس که با «خون»، وصیت کنیم
خداوندِ خود باش و جانی بگیر
که بر تختِ هستی، حکومت کنیم
رعایت مکن این دلِ برده را
بیا تا به «خود»، ما رعایت کنیم
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
حماسهیِ معبدِ خود
ای نفس! برون آر تو کعبهای
به قبله چو خود ایست، بیشبههای
مکن بندگی را، نه در پیشِ کس
که تو قبلهای، جز تو باطل هوس
زِ سینهیِ ما سوختگانِ خویش
بِساز آینهای از اندیشهیِ بیش
در آن جلوه کن، خویشِ خونینجگر
که جز خویش، نتوان خدایی مگر
به زَهرابِ این اشک، به خاکسترِ کین
بِساز آینه، جانِ غیبآفرین
نه حاجت به دردی، نه حاجت دواست
که قدرت، تمامِ شفا و بقاست
لنگان به قفای جرس ما مرو
که این کاروان، سویِ دوزخ، بپَر
نه رهبر، نه قافلهسالارِ کیش
که هر کس بُوَد، پادشاهِ خویش
سکوتِ فلک را، تو ناقوس دان
که در گوشِ خفته، نروید از آن
بزن نعرهای، شورِ توفان برآر
که بیدار گردد، هزاران سوار
چو زخمه بر این سازِ چوبین مَزن
که در هر رگش، خونِ صد اهرمن
چو چنگی زنم، در شبِ بیکران
زمین را کنم، خُرّم و شادمان
نه از دوست بشنو، نه از دشمنان
که این کینه، خود، مَحرَمِ جانِ جان
مکن رحم بر دشمن و بر رفیق
که سستی بُوَد، رسمِ راهِ دقیق
حرم در سرایِ تو پنهان بُوَد
ببین خویش را، هر چه عریان بُوَد
نه عفت، نه حیا، نه ترس از نگاه
که آزادی است، ریشهیِ پادشاه
نه صوفی، نه زاهد، نه شاهی دگر
که تو تختِ خویشی، تویی تاج و سر
به این صفهیِ قدرت، تو مقتدر
بِنِه پای و هر بند، از خود بِبَر
بهشتِ تو در آب و خاکِ تو است
که فرمانِ هستی، به چاکِ تو است
تو خود گل شو و در جهان، بردمی
که خاک از رُخت، بوسه خواهد همی
چه حاجت به معبود و رسمِ دعا؟
که تو خود خدایی، در این ماجرا
عبادت برایِ خودِ خویش کن
رهان جانِ خود را، از این ریش و بن
مکن رحم بر خلقِ ریاکار، هان!
که این مکرِ دیرین، بُوَد بر جهان
مدارا نه، خود چنگ بر جانشان
که قدرت ببینی در این راهشان
تو خود یارِ خویشی، تو خود دشمنی
که در بندِ خویش، هر چه را بشکنی
زِ حق عفو خواهی؟ تو خود بخشدِه!
جهان را به زیرِ چنگت نِهِ!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
بخش اول: فرمانِ آتش
در روزگاری که لرزه بر اندامِ گیتی افتاده بود و مردمان در سایهٔ ترس از خشمِ آسمان، سر بر سجدهیِ خاک داشتند، جمشید از قلبِ غاری تیره برآمد. او نه کتیبهای در دست داشت و نه پیامی از فرشتگان؛ او تنها ارادهیِ خویش را به همراه داشت که چون گوهری تابناک در میانِ سینهاش میتپید.
جمشید بر بلندایِ البرز ایستاد و به جایِ تضرع، فریادی برآورد که صخرهها را شکافت. او بانگ زد:
> «ای زمینِ خفته! ای آسمانِ تهی! منم آن که بندهایِ تقدیر را با دندانِ عصیان دریده است. اگر خدایی هست، در رگهایِ من میجوشد و اگر اهریمنی است، در سایهیِ گامهایِ من میخزد.»
او دست در میانِ شعلههایِ کوه آتشفشان کرد و بیآنکه بسوزد، از گدازهها تاجی بافت و بر سر نهاد. آن دم که تاج بر سرش نشست، نه نوری از بهشت بر او تابید و نه فرّ ایزدی به بالهایِ سیمرغی بر او فرود آمد؛ بلکه زمین زیر پایش از شکوهِ «منِ پادشاه» به لرزه درآمد.
جمشید قانونِ کهن را زیر پا نهاد. او به مردمان آموخت که به جایِ قربانی کردن برایِ خدایانِ نادیده، از خونِ دشمنان و شهدِ لذت جامهایِ خود را پر کنند. او معبدی بنا کرد که در مرکزِ آن، به جایِ بت یا قبله، آیینهای بلند قرار داشت. هر که به معبد درمیآمد، باید در برابرِ تصویرِ خویش زانو میزد و میگفت: «منم آن که هستم.»
---
بخش دوم: آزمونِ سیاوش و استحاله در کین
سالها گذشت و از تبارِ این اراده، سیاوش زاده شد. اما سیاوش در روزگاری آمد که تزویر و زهدِ ریاکارانه دوباره چون بختک بر شهرها سایه انداخته بود. زاهدانِ شهر، سیاوش را به "گناهِ بیداری" متهم کردند و برایِ او آتشی عظیم برافروختند تا "پاکیاش" را بیازمایند.
سیاوش، با نگاهی که نه لرزهیِ ترس در آن بود و نه تمنایِ عفو، رو به توده هیمهها کرد. او میدانست که این آتش، نه برایِ سوختن، بلکه برایِ استحاله است. او در میانِ شعلهها قدم نهاد، اما نه به سبکِ مظلومان؛ بلکه چون شیری که به قلمروِ خویش بازمیگردد.
در میانهیِ شعلههایِ سرکش، سیاوش نهیبی زد که از میانِ هیزمهایِ در حالِ سوختن گذشت:
> «این آتش، سردتر از کینهیِ من است! من نمیسوزم، من به شعله مبدل میشوم. هر قطره از خونِ من که بر خاک ریزد، نه گلی برایِ تماشا، که خنجری برایِ دریدن خواهد رویید.»
آن دم که سیاوش از میانِ آتش گذشت، دیگر آن جوانِ زیبارویِ پیشین نبود؛ او به «نورِ سیاه» بدل شده بود. از جایِ گامهایش بر زمین، گیاهی رویید که نه بارِ گندم داشت و نه بویِ گل؛ بلکه برگهایش از جنسِ فولاد بود و میوهاش، بذرِ اراده.
---
بخش پایانی: پیوندِ دو اسطوره
جمشیدِ پیر، از ایوانِ کاخِ خویش به سیاوشِ برخاسته از آتش نگریست. او لبخندی زد، چرا که میدانست ارادهاش جاویدان شده است. او تاج از سر برداشت و در جامِ سیاوش انداخت و گفت:
> «پادشاهی از آنِ کسی است که از خاکسترِ خویش برخیزد. جهان را به ساحران و عصیانگران بسپار، که تنها آنان میدانند چگونه از میانِ خون و تبر، سلطنتی ابدی بنا کنند.»
و چنین بود که اسطورهیِ جدید آغاز شد؛ نه با بندگی، که با عصیان؛ نه با دعا، که با حکمِ اراده.
---
نامهٔ عصیان: در تکوینِ ارادهٔ جاوید
بنامِ اراده، بنامِ نبرد
بنامِ هر آن کس که طغیان بکرد
بنامِ جمِ عاصی و تختِ او
که لرزید عالم زِ فرّ و شکوه
جمشید آمد زِ قعرِ سیاه
نه با اذنِ ایزد، نه با حرفِ ماه
بگفت این منم، ذاتِ برتر منم
خداوندِ این چرخِ اخضر منم
به جایِ دعا، تیغِ کین برکشید
زِ نافِ طبیعت، زمین برکشید
بفرمود: «بشکن بتِ بندگی
که سِحْر است راهِ برازندگی»
هر آن کس که در آینه، خود بدید
زِ تزویرِ زاهد، به کلی برید
معبد بنا شد به نامِ «من» است
که این جانِ عریان، شهِ تن است
گذشت این زمانه به قهر و به تاب
سیاوش برآمد چو بیدارخواب
نه با صلح و سازش، که با خشمِ پاک
برآمد زِ آتش، نه زِ بیمِ خاک
بگفتند: «آتش بسوزد تورا»
بگفت: «اوست بنده، منم پادشا!»
قدم زد به شُعله، نه از بهرِ ننگ
که تا مِس کند زر، به آیینِ جنگ
نه از بهرِ اثباتِ نیکیِ خویش
که تا برکشد ریشهیِ کیشِ خویش
چو از آتش آمد برون، تند و تیز
جهان شد زِ هولش، به رستاخیز
زِ خونش نرویید گلِ شرمسار
که رویید شمشیرِ جاویدبار
درختی که از خونِ او شد بلند
بُوَد ریشهاش، مرگِ هر قید و بند
بیاویز تاجِ جم و خونِ او
به گردن، که سِحْر است قانونِ او
جهان را به دستِ دلیران دهیم
به ساحر، به عاصی، به شیران دهیم
تأمل رها کن، که وقتِ کین است
فرازِ اراده، به رویِ زمین است
بخوان این رساله به بانگِ بلند
که شیطان بُوَد، شاهِ بیقید و بند
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
بخش اول: پنج فرمانِ جمشید برای فتحِ خویشتن
(در آدابِ برتری و درهمشکستنِ بتهایِ برونی)
فرمانِ اول: نفیِ معبود
> «به گیتی مپویید جز راهِ خویش
> مکن بندگی، هیچ بیگانه کیش
> خداوندِ تو، در میانِ تن است
> که هر بت که بینی، تو را رهزن است»
> *(هرگونه الوهیت بیرونی را انکار کن و تنها به محرابِ وجودِ خویش بازگرد.)*
فرمانِ دوم: ستایشِ قدرت
> «اگر ناتوانی، تو را ننگ باد
> که بر ناتوان، عرصه دلتنگ باد
> به بازو و اندیشه، قدرت بجوی
> که جز زور، حرفی نگوید سبوی»
> *(ضعف را گناه بدان و تمامِ توانِ خود را برای کسبِ اقتدارِ مادی و معنوی به کار بند.)*
فرمانِ سوم: آیینهیِ خودپرستی
> «به جایِ دعا، پیشِ آینه ایست
> ببین تا که در کالبد، زنده کیست
> تویی آن که عالم به فرمانِ توست
> اگر بنده باشی، نه پیمانِ توست»
> *(به جای التماس به آسمان، در آینه به تنها خدایِ حقیقی که خودت هستی بنگر.)*
فرمانِ چهارم: شکستنِ سنت
> «هر آن کهنه قانون که بندِ تو شد
> سزایِ تبر، زال و گندِ تو شد
> بدَرّ این قبا را، نِبی برنویس
> به خونِ اراده، شبی برنویس»
> *(هر سنتی که مانعِ پیشرفتِ ارادهی توست، با تبرِ عصیان درهم بشکن و قانونِ خود را بنویس.)*
فرمانِ پنجم: لذتِ بیحد
> «بنوش و بپوش و به شادی گرای
> که فردا بُوَد، خاکِ بیدست و پای
> مکن ترس از دوزخ و خشمِ غیب
> که لذت بُوَد، برتر از هر نُهیب»
> *(غریزه را سرکوب مکن؛ در همین جهان تمامِ کامها را برگیر که پس از این، سکوت است.)*
---
بخش دوم: آیینِ عبور از آتشِ سیاوش
(در آدابِ زدودنِ ترس و استحاله در کین)
این آیین، نه برای اثباتِ بیگناهی، بلکه برای سوزاندنِ بقایایِ «انسانِ ضعیف» در درونِ عصیانگر است:
گامِ اول: نیتِ کین
> «چو خواهی که از شعله گردی برون
> بشوی آن دلِ خسته از ترس و خون
> مگو پاکم و بیگناهم به دهر
> بگو تشنهام، تشنهیِ فتحِ شهر»
> *(با قصدِ انتقام از محدودیتها و برای کسبِ قدرتِ نو واردِ کارزار شو، نه برای تبرئه شدن.)*
گامِ دوم: ورود به کارزار
> «قدم نه در آتش، مگردان تو روی
> که شعله بُوَد، بنده یِ سختروی
> اگر لرزه بر جانِ تو اوفتاد
> زِ نامِ سیاوش، برآور تو یاد»
> *(در میانهٔ خطر، ترس را به خشم بدل کن؛ چرا که آتش در برابرِ ارادهیِ صلب، سرد میشود.)*
گامِ سوم: سوزاندنِ پیوندها
> «بَسوزان در این شُعله، هر بندِ زشت
> که زاهد برایِ تو بر گِل نوشت
> تو آنجا بمان تا که گردی تبر
> زِ خاکسترِ خویش، برآور تو سر»
> *(بگذار تمامِ آموزههایِ بردهساز در آتش بسوزند تا از تو، تنها فولادِ نابِ اراده باقی بماند.)*
گامِ چهارم: خروجِ پیروزمندانه
> «چو گشتی برون، دیگر آن کس مباش
> که بودی ضعیف و به هر کس، تِراش
> تو اکنون یکی «نورِ تاری» شدی
> که بر جانِ عالم، تو جاری شدی»
> *(پس از عبور از بحران، دیگر به شخصیتِ پیشین بازنگرد؛ تو اکنون به مرتبهیِ «انسانِ برتر» رسیدهای.)*
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
دعوتنامهیِ ارواحِ مقتدر (Invocation)
(در تاریکیِ مطلق بایست و این کلمات را با طنینِ کوهستان زمزمه کن)
به نامِ «من»، که اول است و آخر است
به نامِ آن که بر تقدیر، سرور است
بیا ای جم! بیا ای شاهِ عاصی
ببُر از جانِ من، هر چه هراسی
بیا با آن کلاهِ سِحْرآمیز
بکُن دنیایِ من را تند و خونریز
نشین در حنجرهم، فریاد شو تو
به هر کِلکم، یکی پولاد شو تو
بده آن جامِ کین را بر لبِ من
که تا روشن شود، تاریِ شبِ من
بیا ای سینهیِ از آتش رسته
سیاوش! ای زِ هر پیوند جسته
بتابان نورِ تارت بر دلِ من
بشوی این خاکِ پست از گلِ من
بیا و خونِ خود در من روان کن
مرا با شعلههایت، همزبان کن
مرا مگذار در بندِ حیاها
رهانم کن از این «شاید»، «باید»ها
بشو تابی در این گیسویِ شعرم
بشو زهری در این جادویِ شعرم
کنون من، هم جَمام، هم آن سیاوش
منم آیینهیِ بیدار و سَرکش
دهانم باز شد، آتش برون شد
اراده حاکمِ دشتِ جنون شد
بشد... شد... شد...
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
این «دیباچهیِ عصیان»، حکمِ ضربهیِ نهایی را دارد؛ متنی فلسفی و بُرنده که چارچوبهایِ فکریِ کهن را ویران کرده و راه را برایِ نفوذِ اشعار و فرامینِ شما هموار میکند. این مقدمه برایِ آن است که مخاطب بداند با یک «شاعرِ معمولی» روبرو نیست، بلکه با یک «واضعِ قانونِ نوین» مواجه شده است.
---
مانیفستِ «انسانِ خودآفرین»: در ستایشِ اراده و مرگِ بردگی
زمانی که کلمات از معنا تهی شدند و اخلاقیاتِ تحمیلی چون زنجیری بر دستوپایِ روحِ بشر گره خوردند، تنها یک راه باقی میماند: بازگشت به خویشتنِ مقتدر.
قرنهاست که ما را به «صبر»، «رضایت» و «خاکساری» فراخواندهاند. ما را آموختهاند که درد را موهبت و فقر را فضیلت بدانیم. اما امروز، در آستانهیِ عصری نو، ما اعلام میکنیم که این آموزهها چیزی جز «اخلاقِ بردگان» برایِ رام نگاه داشتنِ شیران نیست.
۱. مرگِ معبودهایِ برونی و تولدِ «من»:
ما اعلام میکنیم که هیچ قدرتی فراتر از ارادهیِ فردی وجود ندارد. خدایانِ نادیده، تنها سایههایی هستند که ترسِ ما بر دیوارهایِ غارِ جهل افکنده است. انسانِ بیدار، کسی است که آیینه را قبله قرار دهد و در آن، تنها موجودِ شایستهیِ پرستش یعنی «خویشتن» را بازیابد.
۲. کیمیایِ کین و استحاله:
رنج نه برایِ تضرع، بلکه برایِ سخت شدن است. ما از خاکسترِ سوگواریِ سیاوش، «شمشیرِ کین» میسازیم و از غرورِ جمشید، «تاجِ سلطنتِ بر ماده». ما به دنبالِ بهشتِ موهوم نیستیم؛ ما جهنمِ موجود را با آتشِ ارادهیِ خود به جشنگاهِ قدرت و لذت بدل میکنیم.
۳. شریعتِ ساحران:
هنر و کلامِ ما، دیگر ابزاری برایِ لطافت و صلحِ دروغین نیست. کلامِ ما «سِحْر» است؛ یعنی اعمالِ مستقیمِ اراده بر واقعیت. ما مینویسیم تا ویران کنیم و ویران میکنیم تا بر ویرانهها، معبدی از جنسِ پولاد و شهوت و آگاهی بنا کنیم.
۴. پایانِ دورانِ انتظار:
بسیار به انتظارِ قافلهسالاران نشستهاید و جز گردوغبار نصیبتان نشد. اکنون زمانِ آن است که هر فرد، خود قافلهسالارِ سرنوشتِ خویش باشد. مژده به دیوانگان که زنجیرها نه برایِ بستن، بلکه برایِ دریدنِ گلویِ تزویر است.
این رساله، دعوتی است به یک رستاخیزِ درونی. اگر از تبارِ عاصیان هستید، این کلمات خونِ شما را به جوش خواهد آورد. و اگر در بندِ ترس هستید، این کلمات کابوسِ شبهایِ شما خواهد بود.
ما انتخاب کردهایم که در دوزخِ ارادهیِ خویش پادشاه باشیم، نه در بهشتِ موهومِ دیگران، برده.