سقوط افغانستان در سال ۲۰۲۱ یک تناقض عجیب را جلوی چشم جهان گذاشت: قدرتی که با هدف نابودی طالبان وارد شد، پس از بیست سال، صحنه را به همان نیروی اولیه واگذار کرد. اما این بازگشت، یک کپی ساده از گذشته نبود؛ طالبانِ ۲۰۲۱ همان طالبانِ ۲۰۰۱ نیست.
طالبان پیش از حمله آمریکا، یک حکومت ایدئولوژیک اما نسبتاً منزوی بودند که کنترل جغرافیایی داشتند، اما از نظر دیپلماتیک و اقتصادی، تقریباً در انزوا زندگی میکردند. پس از بیست سال جنگ، اگرچه از نظر ساختار حکمرانی همچنان محدود و سنتی باقی ماندهاند، اما یک چیز را بهتر از قبل یاد گرفتهاند: بقا در یک بازی پیچیدهتر.
جنگ آمریکا با طالبان، از نظر نظامی در مقاطع زیادی موفق بود؛ طالبان بارها عقب رانده شدند. اما مسئله این بود که جنگ فقط علیه یک گروه نظامی نبود، بلکه علیه شبکهای از روابط محلی، قبیلهای و منطقهای بود. این شبکهها، مثل ریشههای زیرزمینی یک گیاه، هر بار که بخش بالایی قطع میشد، دوباره رشد میکردند. نتیجه این شد که طالبان به جای نابودی، تطبیق پیدا کردند.
در این میان، بزرگترین نقطه شکست، نه میدان جنگ، بلکه ساخت دولت جایگزین بود. دولتی که آمریکا و متحدانش ساختند، در بسیاری از مناطق، نتوانست مشروعیت اجتماعی عمیق پیدا کند. وقتی حمایت خارجی برداشته شد، این ساختار مثل ساختمانی که اسکلتش از بیرون نگه داشته شده، فرو ریخت. طالبان، که در لایههای اجتماعی حضور داشتند، سریعتر از آنچه تصور میشد بازگشتند.
حالا پرسش کلیدی این است: آیا طالبان امروز «قویتر» هستند؟
اگر منظور کنترل سرزمینی و یکپارچگی قدرت باشد، پاسخ بله است. امروز تقریباً کل افغانستان در اختیار آنهاست، چیزی که در سال ۲۰۰۱ بخصوص در مناطق شمالی وجود نداشت، اما اکنون با تجربه جنگ طولانی و شناخت بهتر از دشمنانشان همراه شده. اما اگر منظور قدرت اقتصادی، مشروعیت بینالمللی یا توان نظامی پیشرفته باشد، پاسخ پیچیدهتر و حتی منفی است. طالبان همچنان با فقر شدید، انزوای جهانی و محدودیتهای ساختاری مواجهاند.
جنگ میان آمریکا و طالبان که از سال ۲۰۰۱ آغاز شد، فقط یک نبرد نظامی نبود؛ دو دهه فرسایش بود که لایههای تاریخی، شهری و انسانی این کشور را زخمی کرد. در کنار ویرانی گسترده زیرساختهای شهری مانند جادهها، بیمارستانها، مدارس و محلههای مسکونی، بسیاری از محوطههای باستانی و آثار تاریخی نیز آسیب دیدند یا در سایه ناامنی رها شدند؛ کشوری که پیشتر هم با تخریب تندیسهای بودای بامیان به دست طالبان در سال ۲۰۰۱ یکی از نمادهای میراث فرهنگی خود را از دست داده بود. بر اساس برآوردهای پروژه «هزینههای جنگ» دانشگاه براون، در این درگیریها بیش از ۴۶ هزار غیرنظامی افغان جان باختند و میلیونها نفر آواره شدند. با بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، موج تازهای از مهاجرت، محدودیتهای اجتماعی و فروپاشی اقتصادی شکل گرفت؛ بسیاری از پروژههای عمرانی متوقف شد، نهادهای مدنی تعطیل شدند و بخش بزرگی از طبقه متخصص کشور راهی تبعید شد. افغانستان پس از این رفتوبرگشتهای خونین، نهفقط با زخمهای جنگ، بلکه با فرسایش سرمایه انسانی و فرهنگی خود روبهروست؛ سرزمینی که تاریخ کهنش همچنان پابرجاست، اما بهای سنگینی برای بقا پرداخته است.
اما مهمترین نکته شاید این باشد: این جنگ نهتنها مسئله افغانستان را حل نکرد، بلکه در برخی ابعاد آن را پیچیدهتر و عمیقتر کرد. جامعهای که میتوانست در مسیر ثبات نسبی حرکت کند، بیست سال در چرخه جنگ، وابستگی و فروپاشی نهادها قرار گرفت. نتیجه، کشوری است که هم از جنگ خسته است و هم از صلحی که هنوز شکل نگرفته.
این داستان یک الگوی آشنا دارد: وقتی یک قدرت خارجی وارد سرزمینی با ساختارهای اجتماعی پیچیده میشود و تلاش میکند آن را از بالا بازسازی کند، اگر نتواند ریشههای محلی را درک کند، ممکن است در نهایت همان نیرویی را تقویت کند که برای حذفش آمده بود. تاریخ بارها این الگو را تکرار کرده، با بازیگران متفاوت، اما با نتیجهای شبیه.