ی روز به همراه مسی داشتم قدم میزدم
یدفعه مسی گفتش ی باغ دارن والدز اینا داخلش پر از درختای گیلاس و هلو و خلاصه از این چیزاست
با اینکه ساعت ۲ شب بود گفتم به به گیلاس پاشو بریم بچینیم
مسی گفتش من دیگه خوابیدم بعد خرخر کرد
گفتم خالی نبند من دلم نمیاد تنهایی بخورم
مسی: خخخخ دلت نمیاد تنهایی بخوری یا نمیتونی تنهایی قلاب بگیری بپری تو باغجه
من گفتم حالا جفتش ولی بیشتر اون
اینا بود که محمد دلپیرو بهم زنگ زد بعد محمد دلپیرو گفتش خودتو ثابت کن ک کی هستی گفتم باشه چ نشانه ای میخوای بگو بفرستم باشه... آها باشه برو سر یخچال
بعد مسی گفت خب حالا ک تلفنت تموم شد رسیدیم
گفتم وای چ زود
گفتش خب قلاب بگیر برم بالا درو برات باز کنم
من قلاب گرفتم مسی رفت بابا پرید پایین
ی صدایی پیچید والدز کبیر از خواب بیدار شد
مسی درو باز کرد اومدم تو گفتم ایول کار دیگه تمومه
همینجا بود ک والدز کبیر شیرجه زد و گفت آقا دزده سلام حالت چطوره سلام میدونی دوست دارم حالتو میپرسم سلام
من گفتم چقدر مهربونه والدز کبیر حال دزد هم میپرسه
اینجا بود ک تیری هانری و هلب ک اون زمان هنوز بازیکن آرسنال بودن درحالی ک بازی میکردن روپایی میزدن با توپ اومدن گفتن سلام بروبکس
بعد والدز کبیر به هانری گفت کی میای بارسا
هانری: شاید ی روز با هلب بهتون ی سر زدیم صبحونه ی حلیم مشتی هم اوردیم
هلب: هههههه من تو پلیستیشن بارسا رو ورداشتم
مسی: این شیر کاکائو کیک مهمون من
من: به به به به
اینجا بود ک صدای تیر اومد بله کارآگاه پشندی وارد شد وایساااا اونور بیا اینور
والدز: آقای کاراگاه
مسی: کاراگاه پشندیه
بعدش هلب و هانری زدن قدش دیگه امنیت ما برقرار شد
والدز: منم میتونم یکم استراحت کنم کمتر شیرجه بزنم
ولی کاراگاه پشندی گفتش اتفاقا مخل امنیت خود شمایین بازی تمومه دستا بیار بالا بعد به والدز کبیر دستبند زد
والدزگفنش چیکار میکنی
ساعد دستیار کاراگاه : صحبت نکن هیچ میدونی همین ک اومدی تو گیلاس باغ دزدی میکنی کاراگاه میتونه برات چ پرونده ای درست کنه ک اون سرش ناپیدا
کاراگاه پشندی: هویج پخته تو حرف نزن تو گیلاس اومدن باغ دزدی؟ تو باغ اومدن گیلاس دزدی
بعد گفت اون شیر کاکائو کیک رو بده من
بعد کاراگاه پشندی گفت به به
ساعد هم خیلی کیف میکرد
اینجا بود ک هانری گفت آها ها پس کیک و شیر کاکائو رو میخواستین
مسی و هلب هم خندیدن
ساعد: قربان خطری ما رو تهدید میکنه
کاراگاه پشندی: در حال حاضر هیچ خطری جز تو تهدیدمون نمیکنه
بعد من یهو اومدم گفتم کاراگاه پشندیییی ساعد
بعدش خیلی خوشحال شدن گفتن عه کینگ مجید
کاراگاه پشندی گفت هنوز یادم نرفته اون پست های فوق العاده ک به مردم یاد اور شدی کاراگاه پشندی چ افتخاراتی داره
ساعد: سلام کینگ مجید مطمئنم دیگه خطری ما رو تهدید نمیکنه
بعد من گفتم از دیدنتون خیلی خوشحالم کاراگاه دستبند والدز کبیر باز کن همه آزاد شن ی عکس بگیرم صفا کنیم
کاراگاه پشندی: صفا کنیم من پا ام هههه
بعد به ساعد گفت کلید دستبند کو؟
ساعد گفتش کلید دستبندارو جا گذاشتیم قربان
کارآگاه پشندی: آها
مسی: خب دعا کنیم کلیدا پیدا بشه
کاراگاه یقه ساهد رو گرفت
بعدش محمد دلپیرو اومد
با کلید دستبندا و و چند پرس چلو کباب گفتش سلام من اومدم
بعدش همه گفتیم هیبهیب هوررراااااا
و خلاصه برف شادی و رقص و آواز

