سلام خیلی ممنونم که تشریف آوردید به پست اینجانب قراره خاطره خیلی زببایی رو تعریف کنم
شبی ک مثل همیشه شب شده بود گفتم خدایا دلم یک اتفاق جدید میخواد
دلم یک شادی عجیب میخواد
همون لحظه خوابم برد و لبخندی بر لب داشتم
تکرار میکردم من شاد هستم من خوشبخت هستم آنها به دنبال من میایند
اثر مثبت روی کائنات گذاشته شد دیدم داره صدایی میاد و برای همین به لب پنجره رفتم
والدز کبیر: تو قلاب بگیر دیگه قدت درازه
ابراهیموویچ: مگه تو دروازه بان نیستی
والدز: یعنی چی
ابراهیموویچ: منو سیو کن برم بالا مگه نمیگی درازم خب دستم به پنجره میرسه
والدز: نه بیا پایین ببینم
من گفتم سلام بنده مجید شادزی هستم درخدمتم
میخواید خودم به پایین بیام
کیک تولدم هم تو یخچال نصفش مونده میل دارید؟
ابراهیموویچ گفت آقا قنادی بله بله قندم آب شده اوخ آخ
والدز: کبیربیزحمت ی لیوان چای هم بریز
من گفتم چای هم خدمتتون میارم
به یکباره وقتی پنجره رو باز کردم عذرمیخواهم یعنی در یخچال رو باز کردم صدایی آمد..
دوووووم دوووووم...
والدز کبیر : وای!
پنجره رو نگاه کردم بله غول کیکی بود
کیکی غول پیکر
ابراهیموویچ: غلط کردم من دیگه کیک نمیخوام
کیک غول پیگر: دیگه آرزو کردی گفتی قندم آب شده اوخ آخ هاهاهاهاها!
بعد والدز کبیر گفت الان سیوت میکنم
والدز کبیر یک شیرجه افسانه ای زد اما غول کیکی دهان خود را به درازای ۷۱۹۲ فوت و ۷۲۹۹۲ اینچ باز کرد تا ببلعش
ابراهیموویچ ی شوت محکم زد و والدز از دهن غول کیکی پرت شد اونور و نجات پیدا کرد
بعد ابراهیموویچ از پله ها بالا رفت و از روی ابر پرش کرد برای حرکت اکروباتیک
ابراهیموویچ گفتش چیشد این توپ؟
گفتم صبر کن
ابراهبموویچ : ۱ ثانیه بیشتر وقت نداریم
بعدش گفتم ای زمان فریز شو و بایست !
Stop Time!!!
هرچی نگاه کردم دیدم توپی درکار نیست
شروع کردم انرژی مثبت دادن به همون نصفه کیکی ک در دست داشتم و یک آناناس بر رویش
گفتم تو قدرتمند هستی تو غول کیکی را از پای درخواهی اورد تو نیرومند ترین کیکی هستی که در تاریخ وجود داشته است و تو ی آناناس کوبنده ترین نیروی محرکه هستی
سپس نوری صورتی رنگ دور کیک رو گرفت
به زمان دستور دادم که زمان play کن
زمان دوباره به جریان افتاد کیک رو پرتاب ابراهیموویچ حرکت اکروباتیکی زد و کیک رو به طرف دماغ غول کیکی پرتاب کرد اما والدز کبیر شیرجه زد و کیک رو گرفت
ابراهیموویچ: چیکار کردی؟!
منم با تعجب نگاه میکردم
والدز کبیر: عه عواسم نبود یعنی گل بخودی زدم
بعد ابراهیموویچ خندید گفتش کینگ مجید تو ک میگفتی والدز خیلی قوی
گفتم اره والدز خیلی قویه والدز خیلی سریعه
ویکتور بزرگ گفت ایده ای به ذهنم خطور کرد
ابراهیموویچ گفت نه نه همون ایده ات به اندازه کافی درخشان بود
من گفتم زلاتی صبر کن و به ویکتور اعتماد کن
بعدش والدز کبیر به طرف کیک غول پیکر رفتم و اون کیک کوچولو رو بهش تعارف زد و گفت بفرما دوستت دارم این کیک هدیه ی من به توست
بعدش کیک غول پیکر گفت ممنون ولی از این تعارف الکیا نیست ک
ابراهیموویچ: بگیر بابا تعارفمون خیلی وقته تموم شده ایستادی نمیتونیم بریم بقالی تهیه کنیم هههه
من: مگه تو بقالی تعارف میفروشن
بعدش زلاتی چشمک زد
دوباره والدز کبیر گفت دوستت دارم متاسفم مرا ببخش این کیک هدیه ی من به توست
این شد ک کیک غول پیکر لبخند زد
ابراهیموویچ: عه!
من: ایول....
و اون هدیه ی کوچک و زیبا رو پذیرفت و کلی تشکر کرد و به طرفمون بوس فرستاد
ابراهیموویچ: افرین ویکتور چ ایده ای داشتی من به احترامت کلاه از سر ورمیدارم
من: کلاهت کو
ابراهیموویچ: خب به من چه از نویسنده بپرس با این دیالوگ نوشتنش
والدر کبیر: ههههه بزنید قدش...
اون روز والدز کبیر درس بزرگی به ما داد که محبت و عشق قدرتمند ترین نیروی دنیاست و شاید خیلی کسانی که ما فکر میکنیم بدجنس هستن در واقع بدجنس نیستن بلکه محبت میخواهند و عشق باید ورزید
تکرار کن دوستت دارم عاشقتم این هدیه ی من به توست 🧡🌷

