جناب رییس منو با اتاق خودش فراخوند
گفتم سلام علیکم جناب رئیس درخدمت شما خوشحال هستیم
بعدش جناب رییس گفت پشندی آماده ای تا نهم ترین پرونده ی زندگیت رو جلو ببری
کارآکاه پشندی: قربان ببخشید پدرم قدرمه سبزی باز گذاشته بعد الان خونه نیست یعنی من برم ی سر بزنم ی همی بیام خونه نره رو هوا
جناب رئییس: بشین سرجات باز میخوای از زیر پرونده شونه خالی کنی
کاراگاه پشندی: قربان مگه من تخم مرغم
جناب رییس: گوش کن پشندی پرونده مربوط به کینگ مجیده یکی از طرفداران اداره کشفیات، اداره کشفیات نباید مهم ترین هوادار خودش رو از دست بده
کاراکاه پشندی سپس با تعجب به دورلین نگاه میکند
و میپرسه خب قربان حالا چی هست ماجرا نکنه اخر خودشو پرت کرد و بین زمین و هواس
جناب رییس: نه خیلی خطرناکتر پشندی گیر ۲ تا دختر خطرناک افتاده به نام های بهار و آناهیتا جدا شده از خلافکاران مکزیک با یک تیر کاکتوس های کالاهاری رو ۸۹۰ متر جدا میکردن
دوباره من یعنی کاراگاه پشندی با تعجب به دوربین نگاه کردم
عه قربان حالا
رییس: این بهترین فرصته پشندی که خودتو بالاخره نشون بدی فقط دست گل به آب نده میتونی
کاراگاه پشندی: قربان ۸۹۰ متر پرتمون نکنن این پیشکش ههه
رییس: فرصت کمه بجای وراجی راه بیوفتید
بعدش من یعنی کاراگاه پشندی به دستیارم ساعد موضوع رو گفتم
ساعد گفت ای وای قربان و داشت در میرفت
یقشو گرفتم گفتم کجا گونی سیب زمینی
ساعد: قربان اینبار خطرش خیلی گنده ست تو رو خدا بیا برگردیم قزوین
کاراگاه پشندی: ابله تو از ۲ تا دختد میارسی هویج پخته تا حالا تو زندگیت به کاری اومدی
ساعد: قربان شما نقشه ای دارید حالا کارگاه
کاراگاه پشندی: هههه پلن های من بینهایته مثل اعداد
ساعد: قربان اعداد بعد ۱۰ تموم نمیشه
کاراگاه پشندی: ابله الان ۱۱ تا کیک و شبر کاکائو خوردی بعد ۱۰ تموم میشه؟
خلاصه راه افتادیم و طبق آدرسی که به جناب ریبس دادیم یعنی جناب رییی به ما داد به شخصی رسیدیم
این شخص یوسف صیادی بود
کاراگاه پشندی سلام علیکم نوشابه رو از روی میز وردار
بعد ساعد داشت همینحور نگاه میکرد
کاراگاه پشندی: ابله میگم نوشابه رو از روی میز وردار
ساعد: قربان من نوشابه نمبخوام
کاراگاه پشندی: ی رمزه مگه ۶۰ بار توضیح ندادم ای خداااا
یوسف صیادی: ما اینجا وقت نداریم شیرینمونو بزار بخوریم
ساعد: عه میشه از اون شیرینی به منم...
کاراگاه پشندی بعدش ی لگد پرت کرد طرف ساعد گفت نوشابه رو وردار ابله
سر و صدا ک ایجاد شد اناهیتا و بهار اوندن پایین گفتن صیادی چخبره اینجا
یوسف صیادی: هیچی خانوما اینا صبونه مربای هویج زیاد خوردن به کارتون برسید
ساعد: قربان اینا خودشونن!
کاراگاه پشندی: کلم نپخته بدو دنبالش
ساعد: اسانسور رفت قربان
کاراگاه پشندی: از راه پله میریم
بعدش دوییدیم رفتیم
یوسف صیادی: این نوشابه رو چطوری باز کنم
بعدش خلاصه رسیدیم اون بالا به همون جایی ک اناهیتا و بهار دهن کینگ مجید رو با چسب بسته بودن و دست های وی را با طناب بسته و در گوشه ای پرت کرده بودن
اینجاست ک کاراگاه پشندی با لقد درو وا میکنه
دستا رو سر بازی تمومه
اناهیتا: بازی تازه شروع شده کاراگاه پشندی
کاراگاه پشندی: اسلحتو بزار رو زمین
ساعد: قربان اسلحه نداره ک
کاراگاه پشندی: تو حرف نزن تو حرف من این ی دیالوگ پلیسیه
ساعد: قربان اون یکیش کو؟
اناهیتا : بپر پایین !!
بعدش بهار از رو سقف پرید رو کله کاراگاه پشندی
ساعد: قربان خطر به شما حمله کرده
کاراگاه پشندی: بزنش
ساعد: چیو قربان
کاراگاه پشندی: پس اون اسلحه رو برا چی گرفتییی؟
بعدش ساعد شلیک کرد ولی لوله اسلحه کج بود در پنجره شکست و کاراگاه پشندی و بهار ک عقب عقب میرفتن جفتشون پرت شدن پایین
بعد ساعد گفت: قرباااان و رفت لب پنجره نگاه کنه
بعد اناهیتا گفت اینجا رو داشته باش
سلاح سرد رو گذاشت طرف کینگ مجید و گفتش ی قدم بیای جلو کارشو تموم میکنم
بعد ساعد داشت میلرزید گفتش بذار کنار اون هویج نیست
اناهیتا: هویج اینجا فقط تویی
بعد ساعد ناراحت شد
اناهیتا: برو خونتون حوصلمو سر بردی
بعد ساعد گفت من حوصله سر برم بعدش شلیک کرد به طرف اناهیتا
بعد گرد و خاک سقف ریخت رو موهای آناهیتا
بعدش آناهیتا گفتش وای موهام خاکی شد من برم موهامو بشورم کاری نداری
ساعد: نه بفرمایید خدافظ
این شد ک کینگ مجید رها شد و ساعد چسب رو دراورد و دستاشو باز کرد
کینگ مجید: ایول همیشه میدونستم تو نابغه ای ساعد
ساعد: واقعا ؟
و بعدش از خنده ریسه رفت
یوسف صیادی وارد اتاق شد و گفت:
در باز کن ندارید؟

