بازتولید یک تراژدی سیاه از مسعود کیمیایی را در فرغانه ازبکستان دیدیم؛
«قیصر»های پیر، خسته، فرتوت و بازیگرانی پوشالی که دیگر در خیابانهای بیرحم و خون خوردهی ملی امروز رمقی برای هورا کشیدنشان نداریم.
کنار خط، نامردی ایستاده بود که متوهمانه ردای «ژنرال» بر تنش کردهاند
شبیه کاراکترهای هذیانزدهی غلامحسین ساعدی در «عزاداران بَیَل» که در خاکستریترین عصر قحطی، توهم فرهمندی دارند.
و بر دیوار این عمارت ویران
نام «تاج» آویخته شده است
تاجی بیشکوه که بیش از هر چیز، طعنهای تلخ به مونولوگهای سوزناک «حاجی واشنگتنِ» علی حاتمی ست: سرزمینی که در آن، کارگزارانش رسوایی شکست را بزک میکنند و وقاحت ناکامی را «ایثار، مظلومیت و موفقیت» مینامند.
ما درست در بطن «بوف کور» صادق هدایت زندانی شدهایم؛ محاصره در میان رجّالههایی که ابتذال را پیروزی جا میزنند. این فوتبال، کاریکاتوری مضحک از همان اجتماعی است که در فقر غوطهور است اما مدیرانش هنوز لاف «چقدر خوبیم ما» میزنند
چقدر تهوع آور است، تماشای مفسرانی که
از خاکستر ناکامی، ققنوس افتخار می آفرینند.
دیگر بس است؛
از این مرثیههای مجوز نگرفته، سینمایِ سمفونی حماسه اکران نکنید.
آه! که چقدر مشمئز کننده است
آیینِ همیشگیِ تطهیرِ تباهی...
«نوای نینوا» و زخمههای زخمی «حسین علیزاده» در گوش میپیچد؛ نوحهای ممتد برای کاروانی که پیش از اعزام به جام ملت ها— پیش از آغاز، یقین داریم که پایان مسیر را گم کرده بود.


