یه خاطره جالب از پدر بزرگم
۹۸۷ بازدیدچهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۶ - ۱۸:۴۷
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
بابابزرگ ما خدا بیامرز تعریف میکرد
یه روز داشته خرشو از دره رد میکرد و پاییز بودو مه همه جا رو گرفته بود کم کم که داشت صدای سگای روستا رو میشنید یه صدای گفت صیف علی کجا داری میری ؟ اینم ترسید و گفت تو کی هستی؟؛ یهو صدای خنده از ده هزار نفر بلند شد خدا بیامرز سه کیلومترو دوید
من تو صحتش شک دارم ولی خودش قسم میخورد که واقعیت داره


