بابابزرگ ما خدا بیامرز تعریف میکرد یه روز داشته خرشو از دره رد میکرد و پاییز بودو مه همه جا رو گرفته بود کم کم که داشت صدای سگای روستا رو میشنید یه صدای گفت صیف علی کجا داری میری ؟ اینم ترسید و گفت تو کی هستی؟؛ یهو صدای خنده از ده هزار نفر بلند شد خدا بیامرز سه کیلومترو دوید من تو صحتش شک دارم ولی خودش قسم میخورد که واقعیت داره