سه گانه دیدار با شازده کوچولو

قسمت اول: کمک به بچه ای تنها

خیلی بزرگ بود, یه اژدهای پنجاه متری هفت سر که روبروی من وایساده بود و با خشم من نگاه میکرد. من اسلحمو انداختم زمین و تسلیم شدم. اژدها به طرف من هجوم برد, دهنشو باز کرد تا منو بخوره...

و از خواب بیدار شدم.

قلبم تند تند میزد. نصفه شبی رفتم تو حیاط تا مدتی قدم بزنم. بعد از چند دقه صدای گریه یه نفرو تو کوچه شنیدم. درو باز کردم و شازده کوچولو رو دیدم که از سیاره خودش اومده بود رو زمین و حالا تنها و غریب بود. 

بهش گفتم اینجا چیکار میکنی? راستی کتابتو دارم.

+ من اینجا گم شدم. کمکم میکنی?

به سمت شازده کوچولو رفتم و دست اونو گرفتم

- راحت باش. به چشمام نگاه کن. چرا اومدی زمین و این وقت شب اینجا چیکار میکنی?

+ خواستم از حال و هوای سیاره کوچیکم خارج بشم. تعریف زمین رو زیاد شنیدم و سفر کردم به زمین. اول با چند هزار گل لاله روبرو شدم و صحبت کردم. به من دلگرمی دادن. بعد با یه مار اشنا شدم, نصیحتای خوبی بهم کرد. و بعدش یه روباه رو دیدم... خب اون یه کم خطرناک بود. الانم شب شده و نمیدونم چیکار کنم.

اشکاشو پاک کردم

- بیا خونه من. جات اونجا گرم و نرم و راحته. تو یه شاهکار محسوب میشی و جای گرم و نرم زوج گمشده هر شاهکاریه.

شازده کوچولو به چشمای من خیره شد. لبخند زدم و اونو بردم داخل

ادامه دارد