مطلب ارسالی کاربران
مادرید
شعر: مضمون شعر «سرگشته بادیه»: عارفان بیشتر از آن که به شریعت بپردازند، با طریقت سر و کار دارند. برای رسیدن به وصال حضرت حق لازم نیست مسلمانی خشک بود. مهم این است که طریقت درست زندگی را بشناسی و به خلق خدمت کنی. گفت من. گفت برو هنگام نیست. بر چنین خوانی مقام خام نیست معنی: برو که الان وقت تو نیست. بر سر سفره عظیم عشق جای خامی مثل تو نیست. «خام را جز آتش هجر و فراق کی پزد کی وارهاند از نفاق» معنی: فقط آتش دوری و جدایی می تواند انسان بی تجربه را تبدیل به انسان با تجربه کند و از دورویی او را آزاد گرداند. معنای واژه شرر: بارقه و جرقه انباز: معشوق «گفت اکنون چون منی ای من درا. نیست گنجایی دومن را در سرا» معنی مهمه! مضمون شعر «من و تو»: عاشق باید درک کند که تنها وجود حقیقی، وجود معشوق است و برای وصال باید وجودش با وجود معشوق یکی شود. در عشق منیت وجود ندارد هرچیزی جز دیگری بودن، خودخواهی است و در عشق، خودخواهی معنا ندارد. کهن ترین نقد چه نوع نقدی است؟ نقد اخلاقی. از منتقد های نقد اخلاقی سه تن را نام ببرید: ارسطو - افلاطون - هوراس بزرگترین غزل سرای ایران کیست؟ حافظ است. «گربدی گفت، حسودی و رفیقی رنجید، گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم» اگر آدم بد و نادرستی از روی حسادت حرفی زد و باعث رنجش تو و رفیقی شد، به او بگو خوش باش که ما تصمیم داریم به آدم نادان گوش ندهیم. «آسمان، کشتی ارباب هنر میشکند، تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم» روزگار حتی آدم های هنرمند و فاخر را زمین می زند و بهتر است ما به این دنیای ناپایدار اعتماد و تکیه نکنیم. «عیب درویش و توانگرد به کم و بیش بد است، کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم» عیب جویی و عیب گرفتن از آدم فقیر و ثروتمند چه کم باشه چه زیاد، بد است و کار درست این است که اصلا عیب جویی نکنیم. «حافظ ارخصم خطا گفت نگیریم بر او، ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم» اگر دشمن حرف غلطی زد این حرف غلط را بزرگ نکنیم و اگر حرف درستی زد صرفا از روی دشمنی مخالفت نکنیم. ازرق: آبی رنگ مروق: آراسته رند: آدم زیرک معرق: تکه تکه و چند رنگ «خَمی که ابرویِ شوخِ تو در کمان انداخت به قصد جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت» خم چشم و ابروی زیبای تو مثل تیری در کمان به جان من بی دفاع انداخته شد. «نبود نقش دو عالَم، که رنگ الفت بود زمانه طرح محبّت، نه این زمان انداخت» از آغاز آفرینش صمیمیت و مهر و دوستی بود و این دشمنی و کینه ورزی مطلبی بود که روزگار باعثش شد و در اصل خلقت چنین نبود. «به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فریبِ چشمِ تو صد فتنه در جهان انداخت» زیبایی و عشوه ی نگاه تو و چهره ی تو باعث آشوب در مملکت و جهان شد. «شرابخورده و خِویکرده میرَوی به چمن که آبِ روی تو آتش در ارغوان انداخت» با چهره ای سرخ و مست گونه به سوی باغ می روی و این سرخی چهره ی تو ارغوان را شرمنده کرد. «به بزمگاهِ چمن، دوش، مست، بگذشتم چو از دهانِ تواَم غنچه در گُمان انداخت» دیشب مست از باغ می گذشتم. غنچه ها مرا یاد لب های تو انداختند. «بنفشه طُرِّهٔ مفتول خود گره میزد . صبا حکایتِ زلفِ تو در میان انداخت» بنشفه گیسوی در هم پیچیده ی خود را گره می زد. زمانی که صبا در مورد گیسوی تو صحبت می کرد. «ز شَرمِ آن که به روی تو نسبتش کردم. سمن به دستِ صبا، خاک در دهان انداخت» از شرم آن که رخ او را به چهره ی تو نظیر کردم و نسبت دادم، سمن خود را خاکسار کرد. «من از ورع، مِی و مطرب ندیدمی زین پیش. هوای مغبچگانم در این و آن انداخت» من از روی پرهیزکاری، قبل از این، می و مطرب ندیدم. هوای دل مشعوق خوش چهره مرا به این حال انداخت. «کنون به آبِ میِ لعل، خرقه میشویَم. نصیبهٔ ازل از خود نمیتوان انداخت» اکنون با شراب می لباس زهد را می شویم. چراکه سرنوشت ازلی را نمی توان عوض کرد. «مگر گشایشِ حافظ در این خرابی بود. که بخششِ ازلش، در میِ مغان انداخت» شاید راه نجات حافظ در همین خرابی و میخانه بود که سرنوشت ازلی او را به این راه برد. «جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمان مرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت» اکنون جهان به میل و مراد من باشد.. چراکه روزگار مرا برای خدمت به محبوب بزرگ رسانده است. بوی مهر: شوق است در جدایی و جور است در نظر - هم جور به، که طاقت شوقت نیاوریم در جدایی تو شوقی است که در نظر دیگران ستم به نظر می رسد. همان ستم بهتر است چراکه ما اگر تو را ببینیم انقدر شیدا میشیم که طاقت نمیاریم. باز آ که روی در قدمانت بگستریم برگرد و ما را نگاه کن تا قدمت رو روی چشم ما بذاری ( ما در مقابل قدم تو مثل فرش گسترانیده بشیم) ما با تو ایم و با تو نه ایم، اینت بالعجب - در حلقه ایم با تو چون حلقه بر دریم ما هم همراه تو هستیم و هم با تو همنشین و همراه نیستیم. این عجیب است. در حلقه اطرافیان تو هستیم اما همانند حلقه به روی در، تنها اویزان هستیم. ما خود نمی رویم دوان از قفای کس - آن می برد که ما به کمند وی اندریم ما خودمان دوان دوان به پشت سر کسی نمی رویم و او که ما عاشق و دلباخته ی او هستیم ما را بی اختیار در این راه می برد سعدی تو کیستی که درین حلقه کمند - چندین فتاده اند که ما صید لاغریم در دام عشق تو (معشوق) انقدر زیادند که ما همانند صیدی لاغر ناچیز و بی ارزشیم خمار مستی: نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به - که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی تو ای معشوق نگاهی به عاشقانت کن که همین تنها یک نگاه از سلام و درود تو و هدیه ای که تو بفرستی هزار بار بهتر است. دل دردمند ما را که اسیر توست یارا - به وصال مرهمی نه، چو به انتظار خستی ای یار و معشوق، دل دردمند و زجر دیده ما را با نزدیک شدن و وصلت به ما مرهم بده و خوب کن نه اینکه با انتظار دیدار و وصلت، بخراش مفارقت = جدایی . زهد و پارسایی = پرهیزکاری.