«کسی مرا صدا نکرد کسی مرا به مهمانی گنجشک‌ها نبرد کسی مرا به بازی گل‌ها دعوت نکرد فقط ستاره بود فقط ستاره بود و شب و سکوت پرسش‌گر دل من»

صدای پای آب از سهراب سپهری.

 

اشعار ملانکولی (Melancholic poetry) به آثاری گفته می‌شه که حال‌وهوای اندوهگین، غمگین یا اندیشناک داره. ویژگی‌های اصلی این نوع شعر؛ غم و اندوه درون‌گرایانه، فضاسازی تیره یا غروب‌گونه، حس بی‌ثباتی یا گذرا بودن زندگی، زبان عاطفی و هنرمندانه، نگاه فلسفی یا تأملی.

---------------------------------------------

1️⃣

??گوستاوُ آدولفو بِکِر

Volverán las oscuras golondrinas ,En tu balcón sus nidos a colgar Pero aquéllas que el vuelo refrenaban ,Tu hermosura y mi dicha a contemplar !Ésas… ¡no volverán  

باز خواهند گشت پرستوهای سیاه تا در بالکن تو آشیانه بسازند اما آنهایی که پروازشان را آهسته می‌کردند تا زیبایی تو و خوشبختی مرا نگاه کنند آن‌ها… هرگز باز نخواهند گشت!

 

پ.ن:اگه بیگانه آلبر کامو رو در یک روز خوندید، بهتون قول میدم ترانه غمگین سویل و مابقی کتابای گوستاو بِکِر رو نه تنها یه روزِ میخونید بلکه برمیگردید هرچند وقت یبار بازخوانی می‌کنید. البته اگه شخصی اطرافتون باشه که اسپانیایی رو بلده شما یه موهبت بزرگ نصیبتون شده. دو دستی بچسبیدش چون لذتِ اصلی اشعار به درک و شناختِ اون زبان برمیگرده و گوستاو بکر از این قاعده مستثنی نیست.

---------------------------------------------

2️⃣

??ژاک پرِوِر

Il a mis le café Dans la tasse Il a mis le lait Dans la tasse de café Il a mis le sucre Dans le café au lait Avec la petite cuiller Il a tourné Il a bu le café au lait Et il est parti Sans me parler

قهوه را ریخت در فنجان شیر را ریخت در فنجان قهوه شکر را ریخت در قهوه‌ شیر با قاشق کوچک هم زد قهوه‌ شیر را نوشید و رفت بی‌آنکه حرفی بزند.

 

---------------------------------------------

3️⃣

??شارل بودلر

.J’ai plus de souvenirs que si j’avais mille ans ,Un gros meuble à tiroirs encombré de bilans ,De vers, de billets doux, de procès, de romances .Avec de lourds cheveux roulés dans des quittances

بیش از آن‌که هزار ساله باشم، خاطره دارم. مثل کمد بزرگی با کشوهای پر از حساب‌ها، شعرها، نامه‌های عاشقانه، دعواها و داستان‌ها با دسته موهای سنگین پیچیده در رسیدها.

 

---------------------------------------------

4️⃣

??/??راینر ماریا ریلکه

.Herr: es ist Zeit. Der Sommer war sehr groß ,Leg deinen Schatten auf die Sonnenuhren .und auf den Fluren lass die Winde los

پروردگارا، زمان آن رسیده. تابستان بسیار بزرگ بود. سایه‌ات را بر ساعت‌های آفتابی بیفکن و بگذار بادها در دشت‌ها رها شوند.

 

?Ich hebe die Hände, meine Liebe. Hörst du ?Sie rauschen, hörst du ,Gibt es eine Bewegung der Einsamen ?die nicht von den Dingen vernommen wird

?Ich schließe die Lider, meine Liebe. Hörst du .Auch das ist ein Laut, der zu dir geht ?Und nun öffne ich sie wieder. Hörst du ?… Warum bist du nicht hier

Die kleinste Spur meiner Bewegung .bleibt in diesem seidigen Schweigen Und selbst die leiseste Sehnsucht .hängt wie ein Schleier über der Ferne

.In jedem Atemzug steigen Sterne auf und stürzen nieder ,Und Düfte kommen an die Tränke meiner Lippen .in ihnen erkenne ich die Arme entfernter Engel

.All das denke ich nur: Ich sehe dich nicht

دستها را بلند می کنم عشق من، می شنوی؟

خش خش می کنند، می شنوی؟

کدام حرکت است از انسان های تنها

که صدایش را اجسام زیادی نشنوند؟

پلک ها را می بندم عشق من، می شنوی؟

اینهم صدایی است که تا تو می رسد.

و حالا پلک باز می کنم، می شنوی؟…..

….پس چرا اینجا نیستی؟

نشانه های کوچک ترین حرکت من

بر جا می ماند در این سکوت ابریشمی؛

و حتی رد کوچکترین تمنا

می ماند در پرده کشیده بر دور دست ها.

در هر دم و بازدمم

ستاره ها بلند می شوند و سرنگون.

و بو ها به آبشخور لبهایم می آیند،

در آنها بازوهای فرشتگان دور را باز می شناسم،

اینهمه را فقط فکر می کنم:

تو را نمی بینم.

,Du Dunkelheit, aus der ich stamme ,ich liebe dich mehr als die Flamme ,welche die Welt begrenzt

indem sie glänzt ,für irgend einen Kreis .aus dem heraus kein Wesen von ihr weiß

:Aber die Dunkelheit hält alles an sich ,Gestalten und Flammen, Tiere und mich ,wie sie’s errafft –Menschen und Mächte

Und es kann sein: eine große Kraft .rührt sich in meiner Nachbarschaft

.Ich glaube an Nächte

تو، ای تاریکی که من از آن متولد شده‌ام، من تو را بیش از همه آتش‌هایی که جهان را به حصار می‌کشند دوست دارم، زیرا که آتش برای همه دایره‌ای از نور خلق می‌کند و سپس هیچ‌کس برون از دایره بر تو واقف نخواهد شد. ولی تاریکی همه چیز را در آغوش می‌گیرد. شکل‌ها و سایه‌ها را، موجودات را و مرا. 

 

پ.ن: اگه قرار باشه فقط یه شاعر از غرب فارغ از چه دوره ای، انتخاب کنید. انتخابون کیه؟

من همین آقای راینر ریلکه(: فقط حیف و صد حیف ترجمه و تفسیر خوبی از کتاب‌هاش داخل ایران نشده و اکثرا اقتباسه و ناقص.

قالب شعر و سبکِ نوشتاریشون واسه منِ شرقی خیلی خاص و بینظیره.

---------------------------------------------