لالی ۱۷ ساله روی تخت بیمارستان چشمانش را باز کرد
چشم های بی خاطره .شفاف پرسشگر مثل برکه ای یخ زده
پزشک گفت.. فراموشی کامل پس از تصادف حتی نامش را به یاد نمی اورد. کنار تختش دو نفر ایستاده بودند. زن چهره خسته با دست های لرزان و مردی با نگاه فرو رفته در زمین.. انها خود را خاله و دایی معرفی کردند..چرا؟
چون پدر واقعی اش سال ها با خشمی سرد. او را در سکوت تحقیر کرده بود،، برای اینکه دختر بود
برای اینکه شبیه مادر مرده اش بود برای بودن محض
و مادرش..در سایه ی ترس فقط تماشا کرده بود
حالا لالی جدید بی خاطره و بی گناه به انها نگاه میکرد و لبخند میزد..
برای اولین بار در هفده سال..پدر داستان در چشمان دخترش ترس ندید..
تنها سکوت معصومانه ای بود که مثل اینه همه زشتی های گذشته را به او نشان میداد مادر هر روز برایش غذا می اورد موهایش را شانه میزد.. و درسکوت گریه میکرد یک بار لالی پرسید... چرا خاله دست هایت همیشه میلرزه ..و مادر جوابی نداشت پدر که حالا دایی بود کم کم شروع کرد به کارهای که هرگز قبل از این نکرده بود کتاب داستان برایش می خرید گاهی شب کنار تختش می نشست و فقدر نگاهش میکرد گاهی لالی میخندید و او برای اولین بار می دید که چقدر دخترش زیباست وقتی ترس در چشمانش نیست اما هربار که پزشک میپرسید ایا خاطره ای برگشته انها نفس شان درسینه حبس میشد نه از بازگشت خاطرات میترسیدند.. بلکه از لحظه ای میترسیدند که لالی بفهمند انها چه کسانی هستند.. یک شب لالی در خواب گفت نترسید من میبخشم هیچ کدام مطمئن نبودن که این را در واقعاگفت یا یا انها در رویای گناه خود شنیدن..
داستان تمام نشد ..
چون انها هنوز در راهروی بیمارستان
ایستاده اند بین امید و وحشت
میدانند اگر حقیقت را بگویند شاید برای همیشه او را از دست بدهند و اگر نگویند باید تا ابد با اشباح گذشته در لباس غریبه ها زندگی کنند
داستان ادامه دارد،،،
چون شاید بخشش اما فراموشی واقعی هرگز
این داستان درباره فرصت دوباره است نه برای لالی بلکه برای پدر مادری که با اینه خالی حافظه دخترشان برای اولین بار خود را دیدند و شاید جرأت گفتن حقیقت از جایی شروع شود که عشق بر ترس غلبه کند
داستان ادامه دارد،،،،