این تفاوت نه ذاتیِ مطلقه، نه نشانهی برتری یکی بر دیگری؛
محصولِ روان، تربیت، بدن، و الگوهای نادیدهگرفتهشدهی اجتماعیه.
۱. تفاوت بنیادی در «تنظیم هیجانی»
بیشتر مردها تنظیم هیجانی درونی بلد نیستن.
یعنی چی؟ یعنی وقتی:
غمگین میشن
مضطرب میشن
احساس پوچی میکنن
یا از درون بههم میریزن
ابزارهای محدودی دارن برای آرامکردن خودشون.
برای خیلی از مردها:
تماس بدنی = آرامبخش
بغل = ضد اضطراب
رابطه جنسی = تخلیهی تنش
زن اما از کودکی مجبور شده:
احساساتش رو بفهمه
نگهداره
تحلیل کنه
قورت بده
باهاش زندگی کنه
پس:
مرد بدون زن → احساساتش بیجا میمونه
زن بدون مرد → درد داره، اما فرو نمیریزه
۲. زنها «خودِ رابطه»اند، مردها «وابسته به رابطه»
تربیت جنسیتی نقش بزرگی داره.
به زنها یاد میدن:
رابطه بساز
نگهدار
فضا رو مدیریت کن
حالِ بقیه رو بفهم
خودت رو عقب بنداز
به مردها یاد میدن:
قوی باش
نیازت رو پنهان کن
احساساتت رو نادیده بگیر
از زن آرامش بگیر
نتیجه: زن یاد میگیره بدون رابطه هم زنده بمونه
مرد یاد نمیگیره بدون رابطه با خودش کنار بیاد
برای همین:
مردها بعد جدایی زود وارد رابطه جدید میشن
زنها دیرتر، محتاطتر، و با تردید بیشتر
۳. تفاوت هورمونی، واقعی و مهم
این فقط ذهن نیست، بدن هم فرق داره.
اکسیتوسین (هورمون پیوند) در زنها:
از گفتوگوی عمیق
از صمیمیت عاطفی
از لمس غیرجنسی
حتی از خیال و پیوند ذهنی
ترشح میشه.
اما در مردها:
بیشتر به تماس فیزیکی مستقیم
و اغلب به رابطه جنسی با شریک عاطفی
وابستهست.
پس: نبود زن برای مرد = کمبود شیمیایی + روانی
نبود مرد برای زن = درد عاطفی، اما قابل تنظیم
۴. مردها تنهایی رو بهعنوان «بیارزشی» تجربه میکنن
برای خیلی از مردها، داشتن زن یعنی:
من انتخاب شدم
من خواستنیام
من هنوز معنا دارم
وقتی زن نیست:
حس میکنن نامرئی شدن
از رده خارج شدن
یا «کسی نخواستنشون»
اما زنها: ارزش خودشون رو فقط از رابطه نمیگیرن
حتی اگر دلتنگ باشن.
برای همین:
تنهایی مرد = ضربه به هویت
تنهایی زن = فشار روی احساسات
۵. تعلیق میل؛ توانایی نابرابر
زنها معمولاً میتونن:
میل داشته باشن
اما بذارن کنار
و ادامه بدن
نه چون میلشون کمتره،
بلکه چون تحمل روانیشون بالاتره.
برای بسیاری از مردها:
میل = تنش
تنش = ناآرامی
ناآرامی = نیاز فوری به حل
نه از شهوت صرف،
از ناتوانی در نگهداشتن فشار درونی.
رابطه سالم کجاست؟
جایی که:
مرد بتونه تنها باشه، اما انتخاب کنه با زن باشه
زن بتونه تنها باشه، اما بخواد شریک داشته باشه
نه نیاز کور
نه تحمل خاموش
بلکه انتخاب آگاهانه
یه پرانتز باز کنم:
( انقدر وضعیت افتضاحه که همه از یه کنار تباهیم ://
هم من که خودمو به تنهایی و بی نیازی از مرد عادت میدم هم بقیه که چاره ای جز تنهایی ندارن
اینکه انسان هایی مثل ما در قرن ۲۱ مجبورن نیاز روحی روانی فیزیکی شون رو سرکوب کنن و خودشونو با این زندگی بیخود وفق بدن جای خنده داره واقعا ://
خوبه حداقل بعد از مرگ زندگی تموم نمیشه وگرنه فکر کن به دنیا بیای انقدر زجر بکشی بعدش هم همه چی تموم شه :/ )