مـاکان در این دیدگاه شما، چند لایه از ادعاهای توصیفی، روانشناختی و بهظاهر فلسفی در هم تنیده شدن ، اما اشکال اصلی دقیقاً در همین درهمریختگی مفهومی نهفتهست. اول باید توجه کنیم که «طبیعت» در این مطلب شما بهطور مبهم و انتخابگرانهای به کار رفته شده؛ انگار طبیعت مجموعهای از واقعیتهای ساده، یکدست و تکعلّیه که از اون میتونیم احکام کلی و قطعی درباره «برتری ذاتی» یک جنس نسبت به جنس دیگه استخراج کنیم. در حالی که اون چیزی علوم زیستی، رفتاری و انسانشناسی امروز نشون میدن ، نه یک الگوی طبیعی واحد، بلکه تنوع گسترده الگوهای زیستی، اجتماعی و فرهنگیه. واژه «طبیعت» در مطلب شما بیشتر به یک مفهوم هنجاری پنهان تبدیل شده که نتیجهای از پیش مطلوب (برتری مرد) رو مشروع جلوه بده.
ادعای نیاز ذاتی زن به مرد (در گونه انسان رو عرض میکنم چون انسان با اینکه یک موجود طبیعی است اما بسیار پیچیده تر و تکامل یافته تر از اونه که صرفاً بخوایم با نگاه کردن به طبیعت واسش حکم کلی ارائه بدیم) برای تأمین امنیت و تأمین منابع هم مبتنی بر تعمیم یک شرایط تاریخی-اجتماعی خاص به کل تاریخ بشر و حتی به گوهر وجود انسانه. این نیازمندی، اگر هم در مقاطعی از تاریخ وجود داشته، بیشتر از اینکه ریشه در ذات زن داشته باشه ، محصول ساختارهای اقتصادی، سیاسی و حقوقی مردمحور بوده ؛ ساختارهایی که دسترسی زن ها به منابع، قدرت فیزیکی سازمانیافته، ابزار دفاع و مالکیت رو محدود میکردن. تبدیل یک وضعیت تاریخی به یک ضرورت طبیعی، مغالطهای کلاسیکه که بارها در توجیه نابرابریهای نژادی، طبقاتی و جنسی به کار رفته (البته منظورم این نیست که شما عمداً این مغالطه رو مورد استفاده قرار دادی و قصد اهانت ندارم).
از منظر روانشناختی هم تقلیل کشش، علاقه یا ترجیح زن ها به مردان به «حسادت ناخودآگاه نسبت به ویژگیهای مردانه» دچار سادهسازی افراطیه. این تحلیل نهتنها شواهد تجربی قوی نداره، بلکه تجربه زیسته زن ها، تنوع شخصیتها و حتی واقعیت آشکار تفاوتهای فردی بین زن ها رو نادیده میگیره. این فرض که زن «ویژگیهای مردانه رو نداره و دوست داره داشته باشه» پیشاپیش مردانهبودن رو معیار ارزشگذاری قرار میده و بعد از این ارزشگذاری نتیجه «حسادت» میگیره ؛ یعنی استدلالی دوری که نتیجه رو در مقدمه پنهان کرده. به علاوه ، نادیده گرفتن امکان جذابیت مستقل ویژگیهای زنانه و انسانی (بدون نسبتدادن اونا به فقدان یا حسادت) خودش نشونه یک چارچوب تحلیلی یکطرفهست.
ادعای مقابل هم که میگید مردا نسبت به ویژگیهای زنانه حسادت ندارن نه بدیهیه و نه بهلحاظ تجربی قابل دفاع (ناسلامتی امروزه این همه مرد داریم که در تلاشند خودشون رو مثل زن ها کنن و این در گذشته هم بوده اما چون جوامع گذشته سرکوبش میکردند افراد جرئت ابراز نداشتن) تاریخ فرهنگ، ادبیات و حتی روانشناسی تحلیلی پره از نمونههایی که مردا نسبت به قابلیتهای زیستی، عاطفی، یا حتی اجتماعی زن ها احساس فقدان، رقابت یا تهدید کردن. انکار این واقعیت، بیشتر بازتاب یک تصویر ایدئالسازیشده از مردانگیه تا یک توصیف واقعگرایانه از روان انسان.
نکته مهمتر اینه که ادعای «فلسفی بودن» بحث، اون زو از نقد مصون نمیکنه. فلسفه، برخلاف تصور رایج، مجوز بیان گزارههای کلی بدون دقت مفهومی و شواهد تحلیلی نیست. وقتی از «برتری ذاتی» سخن گفته میشه ، باید روشن بشه این برتری دقیقاً در چه ساحتهاییه ، با چه معیاری سنجیده میشه و چرا «ذاتی» تلقیش میکنیم نه محصول شرایط. حذف قضاوت اخلاقیِ صریح نیز مشکل رو حل نمیکنه، چون مفهوم «برتری» حتی اگه اخلاقی نامیده نشه ، ناگزیر بار ارزشی و سلسلهمراتبی داره. نمیشه سلسلهمراتب ساخت و در عین حال مدعی بیطرفی ارزشی بود.
در آخر ، این دیدگاه شما انسان رو نه بهمثابه موجودی پیچیده، تاریخی و چندبعدی، بلکه بهصورت مجموعهای از نقشهای ثابت و ازپیشتعیینشده میبینه. زن و مرد در این دید نه فاعل های آزاد و متنوع، بلکه تجسمهایی از یک روایت سادهشده درباره طبیعت هستن. این نظر بیشتر از اینکه حاصل تحلیل فلسفی عمیق باشه، بازتولید یک اسطوره قدیمیه ، اسطورهای که نابرابری رو طبیعی جلوه میده تا از پرسش اصلی دور بشه ، اینکه اون چیزی که هست ، تا چه حد نتیجه اون چیزیه که ما خودمون ساختیم.