زندگینامه آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی:
https://www.tarafdari.com/node/2704312
---
چو مَست اوفتادم به درگاهِ کین
ندانم که بود آغوشش، آتشین؟
سرم رفت و یادم نماند این زمان
که دوشِ که بُد تکیهگاهِ گمان؟
غم آمد به گوشم فسونها سرود
بخوردم از آن باده کآرام ربود
آن نجوایِ تاری که آواز شد
شرابِ «بنوشِ» که دمساز شد؟
زِ رسوایی و بیم، باکی نبود
که آگر بجز خون، به پاکی نبود
بگفتم به گوشِ جهان رازِ خویش
ندانم که بشنید آوازِ خویش؟
به شیشهیِ مِی، آیهای حک کنم
به هر خطِ مخدوش، من شک کنم
سیاهیِ اشکم، چو حائل بساخت
نشانِ کسی را، نشد بازشناخت
پروانه در شُعله، دامن بسوخت
لبانِ جهان را، به حیرت بدوخت
سیاوش منم در دلِ آتشم
که از سوختن، فخر و فَر میکشم
به فریاد، لب وا شد و بسته شد
که بندِ زبانم، زِ هم گسسته شد
شنیدم یکی بانگِ خاموش را
بِدرّید این عقلِ مدهوش را
برِ مِیکده، نقشِ «نیست» آمده
که عهدِ عدم، با که چیست آمده؟
فراموشیام، یادِ پیمانِ ماست
که آتش، همان دین و ایمانِ ماست
زِ عدم برون جَستم اندر حیات
که آگر بَرَد ننگِ مرگ و مَمات
بپوشیدم این پاپوشِ نامدار
که رزمم بُوَد، فخرِ این روزگار!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
بگو ای که نامت، جلالِ من است
که سِحْرِ نگاهت، کمالِ من است
در این ابْرِ اندوه و تنگیِ راه
ببخشا به «آگر»، یکی نورِ ماه
در اطرافِ چشمت، اراده دَوید
که عشق از نگاهت، به آتش رَسید
مگیر از من آن چشمِ مقتدرت
که گیرم جهان را، به زیرِ پَرت
بیاموز ما را، سرودِ نبرد
که لرزه بیفتد، به جانهایِ سرد
چنانت تماشا کنم در تِتَر
که بالات نلرزد، زِ بیمِ خطر
من آنگونه مَستم زِ جامِ حضور
که مجنون به پیشم، ندارد غُرور
من آن نِیسِتانم که یکجا بسوخت
که از زمزمه، لب به عالم بدوخت
تو شعری و چشمت، شعورِ جِهان
منم دُزدِ آتش، زِ چشمِ نِهان
کنارِ من و حوصِله، شَهنشین-
بشو تا بِروید، یکی کینِ کین!
مرا در شطِ سرخِ غیرت نشان
مرا در تماشایِ قدرت نشان
ببار آن کلامِ ستارهنِشان
که آگر بَروید، بهارِ کِشان
تمامِ سخن، مِهرِ تاریِ توست
که آغازِ من، رزمِ جاریِ توست
به هر جا که هستی، تو آغاز کن
«آگر» را به ایران، سرافراز کن!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
ببین کآتشِ کین به جانم چه کرد!
که دشمن نکردهست با من چنین نبرد!
زِ جانان چو دورم، من آن آگرم
که خود را بسوزم، که بال و پَرم-
بگردد یکی شعلهیِ جانشکار
در این عرصهیِ تنگِ پر-کارزار
طبیبم بگفت: «این الم را دوا-
نباشد بجز مَرگ و فانی-هوا»
غلط گفت آن سُست-مهرِ زبون
که من خویش کُشتم، به راهِ فُسون!
بِکُشتم «منِ» بنده را در سحر
که آگر برآید، یکی مقتدر!
مپرس آن دلِ صدشرحه را کین کجا-
ببردم؟ که شُست از وجودم صفا!
زِ راهِ دو دیده، به دامانِ خویش
بریختم که گردم، سلیمانِ خویش!
هر آن کس که بشنید این سرگذشت
زِ طوفانِ اشکم، بشد غرقِ دشت
ولیکن ندانست این رودِ خون
بُود سوختِ این آتشِ لاله-گون
زِ حرفِ «آگر»، آتشی بر فروخت
که سُبحه و سجاده و خرقه سوخت
بگفتم به عالم زِ سوزِ جگر
که لرزه بیفتد به جانِ بَشر!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه