ممنون میشم پست رو منتشر کنید براش خیلی وقت گذاشتم
ی روز از خونه زدم بیرون برای خرید نون سنگک هوا سرد بود و نسیم حنک میومد البته خنکی که خیلی سرد بود خیلی سرد
یدفعه یکی اومد اونجا گفت آر یو بنجورنو مافیا؟
من گفتم چی مافیا برنج میخواد
بعد ی کیسه دادن دستم گفتن اینو ببر اونور خیابون
گفتم برنجه این چیه این
گفت آره برنجه
گفتم چ حوب پس برنج ک خوبه
بعد قرار شد ببرم اونور خیابون بعد کارآگاه پشندی با بلندگو گفت دستا رو سر بخواب رو زمین بخواب رو زمین
بخواب زمین آقا
گفتم چرا دارم برنج میبرم
بعد کاراگاه پشندی گفت ابله اون برنج نیست مواد مخدره
گفت هاااا چی؟ و با تعجب نگاه میکردم بعدش ی کامیون زد پرتم کرد از دره پرت شدم پایین بعدش مرد عنکبوتی تار زد رو هوا تا منو بگیره و نجاتم بده از صخره داشتم پرت میشدم پایین
ی سنگ بزرگ راه مرد عنکبوتی رو سد کرد تقریبا نا امید شدم ک والدز قهرمان شیرجه ی افسانه ای زد و نجاتم داد
گفتم ویکتور افسانه ای ممنون
بعد والدز کبیر گفت قابلی نداشت چیه این
گفتم نمیدونم گفتن برنجه ولی کاراگاه پشندی گفت مواد مخدره
والدز کبیر بهم توصیه کرد هرچه سریعتر محموله رو تحویل اداره کشفیات به جناب رییس بدم
بعد گفت دروازه ی باریا خالیه باید بپره تو تلویزیون تا بره تو دروازه و محافظت کنه بعدش ک کبیرالدز رفت و تنها شدم دوباره سر و کله مافیا پیدا شد ۸ نفر اسلحه هاشون رو گرفتن طرفم
من گفتم به به به بفرمایید برنج مهمون من
یهو مسی ی شوت محکم زد ۱۰۰ متر پرت شدم
بعد بالا سرمو نگاه کردم آناهیتا رو دیدم
گفتم سلام آنا تو اینجا چیکار میکنی حالت خوبه
گفتم همه چی تحت کنترله اون شوت رو مسی زد تا از دست مافیا نجاتت بده
من گفتم مسی کجاست الان
بعد آنا گفتش مسی داره با موتور ب سرعت به سمت اداره کشفیات منتظره اونجا رئیس منتظره
کاراگاه پشندی و ساعد زمینی هوای مسی رو دارن
ما هم باید سوار هلیکوپتر بشییم ک جناب رییس برامون فرستاده و از هوا هوای همرو داشته باشیم و تو اداره کشفیات فرود بیایم
گفتم نقشه چیه آنا
بعد آناهیتا گفتش فکر کن مجید
نقشه اینه که مافیا رو بکشونیم تا اداره کشفیات تا تا. اونجا؟
بعد من گفتم بستنی بخورن
بعد آناهیتا گفت نه که اونجا کارآگاهان زبده هستن تا دستگیر بشن و کشف شه از کجا دارن خط میگیرن
گفتم آها به داستن دوست باهوش و زرنگی مثل تو افتخار میکنم آنا
بعد منو آناهیتا سوار هلیکوپتر کبرا شدیم
مسی هم دست تکون میداد از رو زمین بعد آناهیتا با بلندگو گفت از این بالا حواسمون هست
مسی: آره آره به سمت کشفیات حرکت میکنم سر راه توقف کنیم لواشک بخریم؟
آناهیتا: فکر خوبیه ولی آخه مافیا جلو بقالی توقف میکنه
مسی: آها راست میگی
من به آناهیتا گفتم ی بمب داره به سمتمون نزدیک میشه!
بعد آناهیتا گفتش محکم بشین بعد اولی رو جاخالی داد دومی رو زدن ابراهیموویچ رو هوا حرکت آکروباتیک زد و بمب رو خنثی کرد
بعد منو آناهیتا و مسی تشکر کردیم ازش ابراهیموویچ گفت ممنون بچه ها من برم حونه ام پشت همین ابره هست کتری داره سر میره فعلا
بعد رسیدیم دم در کشفیات فرود اومدیم
کاراگاه پشندی و ساعد هم سر بزنگاه رسیدن و کاراگاه پشندی شروع به تیراندازی کرد برا همین مافیا فهمید و فرار کرد
ساعد: قربان آخ جون خطری ک مارو تهدید میکرد رفت
کاراگاه پشندی: ابله بدو دنبالش فرار کردن
بعد محمد دلپیرو جلوی مافیا سبز شد بعد مافیا گفتش بکش کنار ببینم سبز دیگه تکراری شده حداقل بنفش میشدی
محمد دلپیرو گفت من چی بگم الان بعد کارگردان گفتش هیچی تو این داستان دیالوگ نداری
بعدش جناب رییس زنگ زد گفت الو پشندی چیکار داری میکنی
کاراگاه پشندی: قربان شما حل شده بدونید زرتی دارم دستبند میزنم تک تک تحویلتون میدم
ساعد: قربان فرار کردن که
کاراگاه پشندی: ببند تا با همین بلندگو نزدم
آناهیتا چون خیلی باهوش بود داشت دیوار رو رنگ میکرد بعد بهش گفتم این برا چیه
گفتش این بومرنگه میبینی الان میخورن به این ۱۰ هزار متر پرت میشن عثب میوفتن تو اداره کشفیات کل مافیا ولی این رنگ قرار بگیره اینجا نمیفهمن گفتم هههه خوبه الان جاده شد انگار الان این ابلها نمیفهمن
بعدش مسی دوباره سوار موتورش شد ومسیر مافیا رو به سمت بومرنگ منحرف کرد بنظر میرسه مسی و آنا با هم هماهنگ شده بودن
آناهیتا. گفت حالا
بعدش جاخالی دادیم و مسیهم ی تک چرخ زد و مافیا خورد به بومرنگ ۱۴ هزار متر پرت شد عقب تو اداره کشفیات فرود اومدن و گیر افتادن
به آناهیتا گفتم بزن قدش
مسی هم رو موتور خوشحالی کرد
کاراگاه پشندی هم گفت دیدید دیگه کاراگاه پشندی پشه هم رو هوا نعل میکنه شماره نعلشم زیرش مینویسه مافیا که ههههه چیزی نیست
ساعد: قربان ما که...
بعد کاراگاه پشندی یدونه زد بهش گفت صحبت نکن تو
بعدش آناهیتا خندید
خلاصه دعوت شدیم و جناب رییس به هممون مدال افتخار داد و جالب اینکه مدال آناهیتا طلایی بود و لیاقتش رو داشت خیلی هم داشت 🥇

