بعضی تیمها را انتخاب نمیکنیم. هیچوقت دقیق نفهمیدم آدم چطور طرفدار یک تیم میشود.
بعید میدانم کسی یک روز بنشیند، جدول لیگ را باز کند، تاریخچهی باشگاهها را مقایسه کند، تعداد جامها را بشمارد و بعد با خودش بگوید: «خب، از امروز این یکی را دوست دارم.»
معمولاً اینطور نیست. یک روز یک بازی میبینی. یک پیراهن، یک بازیکن، یک ورزشگاه، شاید فقط یک لحظه توجهت را میگیرد.
بعد بازی دوم را میبینی. بعد سومی.
و یک روز، بدون اینکه دقیقاً متوجه شده باشی از کِی، نتیجهی بازی آن تیم میتواند حال عصر جمعهات را عوض کند.
از آن به بعد دیگر ماجرا منطقی نیست.
اگر فوتبال فقط دربارهی انتخاب بهترین گزینه بود، همه باید طرفدار پرافتخارترین تیم دنیا میشدند. تیمی که بیشترین جام را دارد، بهترین بازیکنان را میخرد و احتمال شکستش کمتر است. اما هواداری اینطور کار نمیکند.
گاهی دقیقاً تیمی را دوست داری که بیشتر آزارت داده. تیمی که بارها امیدوارَت کرده، بعد در دقیقهی نود همهچیز را از دست داده. تیمی که هر تابستان با خودت میگویی «این بار فرق میکند» و چند ماه بعد دوباره داری به سقف خیره میشوی و از تصمیمات مدیرانش سؤال میکنی.
و عجیبتر اینکه میتوانی از همهی ایرادهایش هم خبر داشته باشی. میدانی دفاعش کامل نیست. میدانی مدیریت باشگاه گاهی تصمیمهای احمقانه میگیرد. میدانی شاید تیم دیگری فوتبال زیباتری بازی کند.
ولی دانستن این چیزها لزوماً چیزی را عوض نمیکند.
چون یک جایی فوتبال از «بهترین بودن» جدا میشود و میرسد به تعلق داشتن. فکر میکنم سختترین بخش هواداری هم همین باشد. اینکه هیچ تضمینی وجود ندارد.
قبل از شروع فصل میتوانی ترکیب را بررسی کنی، نقلوانتقالات را تحلیل کنی، سرمربی را بشناسی، آمارها را کنار هم بگذاری و هزار دلیل منطقی برای امیدوار بودن پیدا کنی.
ولی آخرش باز هم نمیدانی چه اتفاقی قرار است بیفتد. ممکن است بهترین فصل زندگیات باشد. ممکن است همهچیز خیلی زود تمام شود.
فوتبال قرارداد عجیبی با هوادار دارد؛ از تو احساس میگیرد، بدون اینکه در عوض نتیجهای تضمین کند. و با این حال هر هفته برمیگردی.
شاید به همین دلیل هیچوقت آدمهایی را که میگویند «زیادی جدی نگیر، فقط فوتباله» کامل نفهمیدم. بله، فقط فوتبال است. یازده نفر دنبال یک توپ.
ولی اگر مسئله فقط همین بود، شکست یک تیم در شهری هزاران کیلومتر دورتر نباید بتواند یک آدم بزرگسال را چند ساعت ساکت کند.
موضوع توپ نیست. موضوع تمام چیزهایی است که در طول سالها به آن پیراهن وصل کردهای. خاطرهها. انتظارها.
آن مسابقهای که با پدرت دیدی. آن گلی که با دوستت جشن گرفتی. آن شبی که حالت خوب نبود و نود دقیقه فوتبال برای مدتی حواست را از همهچیز پرت کرد.
بعد از مدتی دیگر نمیتوانی دقیق بگویی تیم را به خاطر خودش دوست داری یا به خاطر بخشی از زندگی خودت که در آن جا گذاشتهای.
البته هواداری یک خطر دیگر هم دارد: امید. امید موجود عجیبی است.
کافی است تیمت سه بازی خوب انجام بدهد تا مغزت شروع کند به ساختن آینده. جدول را نگاه میکنی. بازیهای باقیمانده را حساب میکنی.
میگویی اگر این یکی را ببریم و آن تیم امتیاز از دست بدهد و فلان بازیکن مصدوم نشود... شاید.
همین «شاید» بخش بزرگی از فوتبال است. آدم گاهی ماهها با یک شاید زندگی میکند.
شاید قهرمان شویم. شاید برگردیم. شاید این مربی بالاخره تیم را درست کند. شاید سال بعد.
و گاهی واقعیت مدتهاست جوابش را داده، ولی هوادار هنوز ماشینحساب دستش گرفته و سناریو میسازد. شاید این بخشش چندان منطقی نباشد.
اما چه کسی گفته هواداری قرار است منطقی باشد؟
البته یک جایی هم باید فرق میان وفاداری و انکار را فهمید. دوست داشتن یک تیم به این معنی نیست که باید وانمود کنی هر کاری میکند درست است.
میتوانی عاشق یک باشگاه باشی و از تصمیماتش عصبانی شوی. میتوانی مدتی بازیهایش را نبینی.
میتوانی قبول کنی چیزی که آرزویش را داشتی قرار نیست اتفاق بیفتد.
حتی گاهی باید یاد بگیری دست از منتظر ماندن برای یک نتیجهی خاص برداری.
این شاید یکی از سختترین درسهای فوتبال باشد: تو میتوانی تمام قلبت را وسط بگذاری و باز هم نبری.
نه چون کم دوست داشتی. نه چون به اندازهی کافی تلاش نکردی. فقط چون نتیجه همیشه در اختیار تو نیست.
هوادار میتواند آواز بخواند، سفر کند، پیراهن بخرد، از تیمش دفاع کند و تا آخرین دقیقه امیدوار بماند.
اما نمیتواند وارد زمین شود و توپ را خودش وارد دروازه کند. بعضی چیزها باید از آن طرف اتفاق بیفتند. و اگر اتفاق نیفتادند، زندگی ادامه دارد.
فصل بعد میرسد. بازی دیگری شروع میشود. آدم دوباره میخندد.
شاید حتی یک روز متوجه شود مدتهاست نتیجهی آن تیم دیگر مثل گذشته زندگیاش را بههم نمیریزد. اما این به معنی دروغ بودن تمام آن سالها نیست.
اگر روزی دیگر طرفدار یک تیم نباشی، بردهایی که با آن جشن گرفتی جعلی نمیشوند. شکستهایی که برایشان ناراحت شدی احمقانه نمیشوند.
آن احساس در همان لحظه واقعی بوده. و شاید همین کافی باشد.
من هنوز فکر میکنم زیباترین قسمت فوتبال جامها نیستند. حتی بردها هم نیستند.
زیباترین قسمت فوتبال همان لحظهی قبل از سوت شروع است. وقتی هنوز هیچچیز معلوم نیست.
وقتی ممکن است نود دقیقه بعد خوشحالترین آدم دنیا باشی یا فقط بخواهی تلویزیون را خاموش کنی و چند دقیقه به هیچچیز فکر نکنی.
ولی با وجود تمام تجربههای قبلی، باز نشستهای و نگاه میکنی. چون یک گوشهی کوچک از وجودت هنوز میگوید: شاید این بار.
شاید همین چیزی باشد که ما را دوباره به فوتبال برمیگرداند. نه اطمینان. نه تضمین.
فقط امکانِ اینکه این دفعه، چیزی که مدتها منتظرش بودیم بالاخره اتفاق بیفتد.
و شاید عجیب باشد، اما بعضی وقتها فکر میکنم مهمترین چیزهایی که فوتبال دربارهی زندگی به من یاد داده، اصلاً مربوط به فوتبال نیستند.
اینکه نمیتوانی انتخاب کنی چه چیزی برایت مهم شود. اینکه دوست داشتن همیشه مساویِ رسیدن نیست.
اینکه امید هم میتواند زیبا باشد و هم خستهکننده. اینکه گاهی باید تا دقیقهی آخر ماند… و گاهی هم باید قبول کرد بازی تمام شده.
اما مهمتر از همه: اینکه اگر یک روز چیزی را واقعاً دوست داشتی، لازم نیست فقط بهخاطر اینکه آخرش مال تو نشد، از دوست داشتنش پشیمان باشی.
شاید از اول هم این متن، فقط دربارهی فوتبال نبود.
