ثروتمندان با کمک هوش مصنوعی بر جهان سلطه یافته بودند و سایر انسان ها که شغلشان را در اثر ورود هوش مصنوعی از دست داده بودند در فقر به سر می بردند در همین هنگام بود که گروهی به نام "ارتش آتش" به مقابله با این رویه برخواست و به مبارزه با اربابان ثروت پرداختند این گروه روز به روز گسترده تر می شد و برای مالکان قدرت تهدیدی عظیم به شمار می آمد.
یه همین علت صاحبان قدرت با صرف بودجه ای کلان در مقابل این گروه ایستادند و طی چندین سال جنگ و خونریزی موفق شدند تمام افراد گروه آتش را دستگیر کنند آنها همه این افراد را به یک زندان بزرگ بردند جنس این زندان فقط از رنج بود صدها ربات در آنجا بود که برای شکنجه برنامه ریزی شده بودند و دیوار هایش وحشت را فریاد می زد.
و
اعضای گروه آتش در درد، رنج و ترس به سر می بردند اما عقیده ای داشتند که سبب می شد امید در دلشان همچنان زنده بماند آن عقیده هم این بود که فردی قهرمان که در اصل رئیس گروه آتش است در مکانی پنهان در حال آماده کردن ارتشی مهار ناشدنی است که پیروز نهایی مبارزه با اربابان ثروت می شود و آن ها را از زندان آزاد خواهد کرد کسی این فرد قهرمان را از نزدیک ندیده بود حتی اسم آن را نمی دانست اما روایت های که از او وجود داشت تسکین دهنده روز های سخت آنان بود.
مدت ها گذشت اما خبری از آن قهرمان نشد. به تدریج افراد گروه آتش اعتقاد خود را نسبت به این فرد از دست داده بودند در همین حال بود که زندانی جدیدی به نام جیمز وارد زندان شد او می گفت که از نزدیک با این شخص ملاقات کرده و به او وعده داده است تا یک ماه دیگر ارتش سری او آماده می شود افراد گروه آتش از این خبر جیمز در پوست خود نمی گنجیدند و لحظه شماری می کردند برای دیدن قهرمان دور جیمز جمع می شدند و از او می خواستند که بیشتر از قهرمان برایشان صحبت کند در میان این ماجرا ها بود که یک ماه گذشت اعضای گروه آتش چشمانشان به در دوخته بود که قهرمان بیاید و با ارتش مهار ناشدنی خود آن ها را نجات دهد.
در های زندان باز شد اما پشت این در قهرمان نبود بلکه ربات های غول پیکری بودند که وارد شدند و بر دست گروه آتش دست بند های الکترونیکی زدند و آنها را می بردند تا اعدام کنند.
افراد گروه آتش در ذهن خود بهشتی داشتند اما در واقعیت به جهنمی گرفتار شدند. در میان آن همهمه چیزی عجیب توجه زندانی های سیاه بخت را به خود جلب کرد آن هم این بود خبری از جیمز نبود که خود جای سوال بود به هر حال آن ها را برای اعدام به بخش دیگر منتقل کردند لحظاتی قبل از این که این افراد را اعدام کنند مردی با کت و شلوار شیک ظاهر شد آن جیمز بود که دیگر جامه زندانی ها بر تن نداشت و در حالی که می خندید می گفت : ای بیچاره ها
اعضای گروه آتش در حالی که خشم وجودشان را فرا گرفته بود یه سوی او لعنت می فرستادند و می گفتند تو به ما کلک زدی و باعث سیاه روزی ما شدی
جیمز گفت: نه من باعث بدبختی شما نبودم شما خودتان اراده درون خود را کشتید و به قهرمان تصوری بیرون دل بسته اید شما مردگانی بودید در بند رویا های خام به سر می بردید
قطعا اگر به جای تکیه به معجزات قهرمان به دست های خالی خود تکیه می کردید برای ما خیلی بد می شد.
زندانی ها کمی به فکر فرو رفتند و به حرف های جیمز فکر کردند


دیدگاهها