بحر کرم توی مرا از کف خود بده نوا
باغ ارم توی مها بر بر من بزن بری
یا برهان ز فکرتم یا برسان به فطرتم
یا بتراش نردبان باز کن از فلک دری
یا برهان ز فکرتم یا برسان به فطرتم
حق وصال من کجا رفت که به خواب غفلتم
گر نکنم به رب نگاه غرق نثار نفرتم
نشسته در کمین حقارت به شکار عصتم
وقتشه شعرم و برسونمش به بیت آخر
بسکه نصفه نیمه نوشتم نیمه پر صفت ساغر
هرچه که چکیده نوشتم سپردم به دست آذر
ایندفعه دیگه راه نداره نه ناگزیر باید بکنه باور
ایندفعه دیگه راه نداره نه ناگزیر باید بکنه باور
عقل و علت فقط رنج و ذلت پیشکشم کرد
عفو و عفت گرفت از من از بدی پرم کرد
خشم و نفرت فقط در سلوکم سربلند کرد
تا کردم هجرت ز عقل به قلبم هستی رو به من کرد