داستان اول:
بابابزرگم خدا بیامرز همیشه بهم میگفت روستاییا باید یه سگ دم خونشون باشه..
یبار پرسیدم خب به چه دردی میخوره؟؟
گفت وقتی جوون بودم..هرشب سر زمین (کشاورزی) که میرفتم سگمم میومد دنبالم..
یبار تو زمستون شدید رفتم سر زمین کارامو انجام دادمو برگشتم..
اومدم خونه دیدم سگم نیومده..
گفتم حتما چیزی دیده رفته دنبالش..خودش برمیگرده مثل همیشه..
روز بعدش هم تا عصر نیومد..
گفتم برم ببینم مرده نمرده چیشده..
رفتم سر زمین..
دیدم داسم افتاده رو زمین..
و سگم تو هوای یخ گرسنه و تشنه جلو داس خوابیده که مواظب باشه یموقع مال صاحبشو کسی نبره..
گفت پسرم سگ برا صاحبش جونشم میده..تو رو خانوادش میدونه..برخلاف همه حیوونا نیازی به همجنس خودش نداره صاحبش باشه بسه..حیفه که چنین رفیقی رو نداشته باشی..
نویسنده این داستان که به این مرحله صعود کرده در مرحله قبل داستان دوم این مسابقه رو نوشته
https://www.tarafdari.com/node/1601843
و داستان دوم:
روی نیمکت پارک نشسته بود. درست مثل هر روز، با همان نگاه توأم با آرامش و پریشانی، خیره بود به تنه ی درخت قطع شده ای که درست روبروی صندلی بود. وقتی از مقابلش رد میشدم، بغضی را احساس میکردم که گویی پس از سال ها دلشکستگی، هنوز در گلوی خسته ی پیرمرد برای رسیدن به رویای فریاد، بیقراری میکرد. فریادی که ایمان داشتم پر بود از تمام دلتنگی ها و خفقان های شهری که قرن هاست در انزوای خویشتن خویش، رهایی از پیله ی تعفن گرفته ی ظلم را در کالبد سکوتی خفه شده، جستجو میکند.
صدای نفس های خاک گرفته ی پیرمرد، برای من همان خس خس آشنای برگ های لگد خورده ی شوق بود که زیر چکمه های آهنین نفرت، سال های سال، تک موسیقی نواخته شده ی این باغ خزان زده شده بود.
نمیدانم دیروز بود یا شصت سال پیش که جرات کردم و رفتم کنار پیرمرد بنشینم. آنچنان حجم خاک خورده ی صندلی را پر کرده بود که گویی من، در گستره ی ماتم گرفته ی هستی پیرمرد، انکار میشدم.
و شک، آنچنان مرا به باور نبودنم هل میداد که برای آنی به باور خودم نزدیک شدم و بی اختیار گفتم:
- پیرمرد.... اینجا کجاست؟!
پس از گذشتن لحظه هایی که هر آنش، مرا قرنی تا اوج بودنم بالا میبرد، پیرمرد نگاهی به دست های چروکیده اش انداخت و با انگشت اشاره اش به آرامی تنه ی نیمه جان درخت روبه رویش را نشان داد و گفت:
- جوانه ها را ببین!!!
همین را گفت و به سختی با عصایی که به پای چپش تکیه داده بود، از جایش بلند شد و رفت....
رفت....، ولی مرا که تازه متولد شده بودم با انبوهی از تردید های هزاران ساله، با یک نیمکت پوسیده، تنها گذاشت.
هنوز هم نمیدانم که چند لحظه از آن حرف پیرمرد میگذشت، اما، زمانی به خودم آمدم که شنیدم کسی به من می گفت:
- پیرمرد.... اینجا کجاست؟!
نویسنده این داستان که این مرحله صعود کرده در مرحله قبل داستان دوم این مسابقه رو نوشته
https://www.tarafdari.com/node/1601026
مهلت مسابقه تا ۲۴ ساعت آینده (۰۰:۰۳)