بعد از کلی کش و قوس تصمیم گرفتم وارد عرصه خواستگاری بشم طبق رسوم کت شلوار یشمی پوشیدم و با اسنپ خودم رو به درب منزل اونا رسوندم وارد جلسه شدیم همه چی رسمی و فرمالیته پیش میرفت تصمیم گرفتم بحث رو شروع کنم اول خودم رو معرفی کردم و پیشینه و سوابق خودم همه چی خوب پیش میرفت که برادر عروس پرسید خونه و ماشین و حساب بانکی ؟! من هاج و واج مونده بودم انتظار نداشتم پتک سنگین این مسایل به زودی به من وارد بشه گفتم یه محل کسب دارم و یه چند تومن نزد بانک خونه هم با وام ازدواج جور میشه انشالله ناگهان پدر عروس گفت والا ما تا تکمیل نباشی و یه واحد آپارتمان به نام نزنید قبول نمیکنیم گفتم این حرف آخرتونه جناب ؟!با جدیت گفت بله چطور ؟ پا شدم دسته گل رو برداشتم و فقط یه جمله گفتم (مثل این که اشتباهی اومدم بازار و شما هم دلالی )و در افق محو شدم

