ادامه‌ی قسمت قبلی...>: https://www.tarafdari.com/node/2098930

...نزدیک دروازه جنوبی، کوچه‌ی خفتان‌ساز ها، درب سوم از سمت راست... جلوی در ایستاده بود. صدای چکش‌کاری و کوبیدن از پشت درب  مانند تمام خفتان‌سازی های اطراف به گوش می‌رسید... شاید اینجا هم یک خفتان‌سازی مثل بقیه است. چرا یک جادوگر باید در محله‌ی خفتان‌سازهای حاشیه شهر ساکن شود؟ شاید اشتباه آمده بود، شاید اسلحه فروش به او دروغ گفته بود... با تردید درب چوبی و کهنه را به صدا در آورد. جوابی نشنید. دوباره درب را کوبید اما اینبار در خود‌به‌خود باز شد. کایدن با احتیاط وارد شد. فضایی تاریک و نمور را پیش رویش دید. گوشه‌ی خانه سوسوی ضعیف چند شمع کوچک در دریایی از تاریکی خانه غوطه میخورد. روشنایی خفیفی به ارمغان آورده بود که به زور میتوانست جلوی پای کایدن را روشن کند. صدای کوبیدن متوالی از سمت روشنایی می‌آمد. بوی نامطبوعی فضای خانه را فرا گرفته بود. کمی نزدیکتر شد. وقتی دقت کرد شخصی را دید که با دستانش مشغول هاون کوبیدن بود. چهره‌اش در تاریکی فرو رفته بود و نمیشد آنرا دید. جمجمه ها و طلسم های متعدد از در و دیوار آویزان بود و به فضای خانه معنویت مخوفی بخشیده بود. با یک دست هاون میکوبید و با دستی دیگر کتابی قدیمی را ورق میزد. انقدر سرگرم کارش بود که انگار متوجه حضور کایدن نشده بود. کایدن با صدای بلند گلویش را صاف کرد تا حضورش را اعلام کند. فایده ای نداشت. انگار بیشتر از آنکه فکر میکرد سرگرم کار بود. صدایش را بلند کرد:" سلام!!! هِییی!"

جواب آمد:"لازم نیست داد بزنی! اگه جوابت رو نمیدم معنیش این نیست که نفهمیدم اینجایی!...حالا چی میخوای؟ دارو میخوای یا طلسم؟ از هر نوعی که بخوای برات میسازم! فقط یه چندروزی طول میکشه سرم شلوغه!"

کایدن گفت:"من برای طلسم و دارو نیومدم! کار من مهم‌تر از اینهاست!" سپس هاون کوبیدن را متوقف کرد و دوباره گفت:"تنها اومدی؟" کایدن پاسخ داد:" مگه کس دیگه ای رو به غیر از من اینجا میبینی؟" جادوگر دوباره مشغول کوبیدن شد. در همان میان گفت:" پس تنها اومدی! ههه! اینطوری به نظر میرسه! ولی واقعیت چیز دیگه‌ایه!" کتابش را ورق زد و گفت:" اونجا وایستادی که چی؟ بیا اینجا صندلی هست بشین."

کایدن با احتیاط نزدیک شد و روی صندلی نزدیک میز کار جادوگر نشست. بیشتر دقت کرد تا بتواند چهره‌ی جادوگر را ببیند اما نمیشد. جادوگر صورتش را در تاریکی پنهان کرده بود. همانطورکه با جدیت به کوبیدن ادامه میداد و زیر لبش وردهای نامعلومی میگفت گهگاهی هم ورقی به کتاب قدیمی‌اش میزد. کایدن کنجکاوانه نگاهی به خط کتاب انداخت. کلماتی نامعلوم و دَرهم را میدید که هیچ مفهومی از آن دریافت نمیشد. جادوگر با لحنی گزنده گفت:" بعید میدونم بتونی خط هِلِنی باستان رو بخونی! پس بیهوده تلاش نکن!" سپس کارش را متوقف کرد و دستانش را روی میز گذاشت چهره اش را از تاریکی به میان روشنایی شمع آورد و به چشمان کایدن خیره شد. مردی میانسال با محاصنی پرپشت به رنگ طلایی سوخته که تمام گونه‌ها و فکش را پوشانده بود، صورتی استخوانی و نگاهی بسیار سنگین که از چشمانی به رنگ آبی‌تیره ساطع میشد. موهایی پریشان و بلند که روی شانه‌هایش افتاده بود. ردایی بنفش رنگ به تن داشت که به خوبی با هیکل متوسطش جور در‌می‌آمد. این چهره‌ی متفکر در آن نور کم بسیار مرموز تر به نظر میرسید.

با نگاه سنگینش کایدن را برانداز کرد و گفت:" خب! بزار ببینم کی رو اینجا داریم!" سپس کلمات و عبارات پراکنده‌ای را به زبان آورد:" محتاط ....کمی مغرور....واقع‌بین.‌‌......احساسات اندک.... دقیق و ریزبین.......بیش از حد شکاک.... ههه جالبه! از آدمی مثل تو بعیده بیاد اینجا!"

کایدن که از هنر چهره‌خوانی جادوگر به تحسین وادار شده بود گفت:"خوبه! خوشم اومد! اینارو از کجا میفهمی؟"

جادوگر جواب داد:" دوستان زیادی دارم! اونا اینها رو بهم میگن! برادران غیر فانیِ من با من حرف میزنند. بزار ببینم دیگه چی میشه فهمید!:.... گذشته‌ای سخت و دردناک!..... اوه!چه دوران تاریکی!..... سختی های زیادی کشیدی........آشفتگی زیادی داری که سعی داری پنهانش کنی....کنترل خوبی روی احساساتت داری.....عمل‌گرا هستی........به جادو اعتقاد نداری اما ناچار شدی بهش متوسل بشی.....کمی احساس گناه داری از کاری که در گذشته انجام دادی!... البته اینو تقریبا همه دارن!"

کایدن که از افشا شدن اسرار زندگی‌اش احساس خوبی نداشت گفت:" اینا رو هم برادران غیر فانی بهت گفتن؟!"

جادوگر با اطمینان پاسخ داد:" تو تنها نیستی! من میتونم چهره‌ی دیگه‌ای رو این اطراف حس کنم! جهان گسترده‌تر از اونی هست که تو میبینی و میشنوی! اما شنیدن و دیدن هرچیزی نیازمند صلاحیت و لیاقت اونه! پس از خودت انتظار بیش‌از حد نداشته باش!"

نسیم ملایمی از خارج به داخل جریان یافته بود. نسیمی که شاخ آتش کوچک شمع‌ها را نوازش میکرد. هنوز هم صدای چکش‌کاری خفتان‌ساز‌ی‌های اطراف به داخل راه میافت. نور باریکی که از شکاف درب چوبی به داخل راه یافته بود رفته‌رفته کوتاه‌تر میشد و میشد فهمید که چیزی به پایان عصر نمانده. گاهی صدای رفت و آمد موش‌خرما‌ها را در اطراف صندلی‌اش میشنید. هنوز باورش نمیشد که برای حل مشکل خود سراغ یک جادوگر گمنام آمده. جادوگر جمجمه ای که روی آن طلسم حکاکی شده بود از روی طاقچه‌ برداشت و همانطور که اورا وارسی میکرد گفت:" واقعا برام عجیبه که آدمی مثل تو اومده اینجا! میدونی!؟... معمولا آدم های ضعیف و فقیری که زورشون به تقدیرشون نمیرسه و چیزی برای از دست دادن ندارن میان اینجا! به خاطر همین هم بهترین جا برای یک خرافه‌فروش مثل من محله های فقیر‌ حاشیه‌نشینه! اما جالب اینه که انسان خوش‌تقدیری مثل شما که با خواهر پادشاه ازدواج کرده بدون تشریفات و خدمتکار و نوچه به محله‌ی فقیرها آمده! درست نمیگم جناب کایدن؟!"

با شنیدن این حرف لرزه‌ای عجیب به بدن کایدن افتاد. ناخودآگاه دستش را به گریبان برد تا خنجرش را درآورد.

جادوگر کایدن را به آرامش دعوت کرد و گفت:"نیازی به خشونت نیست! خطری شما رو تهدید نمیکنه! باید بگم این رو برادران غیر‌فانی من بهم نگفتن! از نگین الماس انگشتتان فهمیدم! از آخرین باری که چیزی شبیه به این الماس دیده شد ۴۰۰ سال میگذره! گوهرِ ققنوس( Phoenix Gem)! الماسی که زمانی در کوهستان های وروکینیا پیدا میشد اما قهر ققنوس باعث شد این لطف از سر انسان‌های ناسپاس کم شود و تمام این سنگها به جز یکی ناپدید شوند! اما فقط یک گوهر از این انقراض نجات پیدا کرد! و کیه که نمیدونه جناب کایدن همیشه این تک نگین‌ِگوهر رو همه‌جا با خودش میبره!"

کایدن که دیگر دستش رو شده بود و پنهان‌کاری را بی‌فایده میدید دستش را از گریبان خارج کرد و با نگاهی کاملا جدی به سمت جادوگر گفت:" من آدم دم‌دمی مزاجی هستم! هیچکس نباید بفهمه من اومدم اینجا! وگرنه هیچ ابایی ندارم دوباره به قصد بریدن زبونت خنجرم رو دربیارم! خودت و برادران غیر‌ِفانیت رو باهم میفرستم به دَرَک!"

جادوگر دستی به محاصن پرپشت خود برد و با لبخندی معنا دار گفت:" خیالتون راحت عالیجناب! من هیچوقت اسرار مشتری‌هام رو فاش نمیکنم! اونهم شخصی مثل شما که برای من بسیار قابل احترامه!"

کایدن از روی صندلی برخاست و دستانش را مشت کرد سپس با چهره‌ای گره خورده گفت:" یادت باشه که از تملق متنفرم! فقط کارت رو انجام میدی، دستمزدت رو میگیری و خلاص. نه من تو رو دیدم نه تو من رو!..."

سپس دستش را به جیبش برد و گردنبند ذغالی را درآورد و روی میز گذاشت و گفت:" این چیزیه که من به‌خاطرش اومدم اینجا، میخوام هرچی میدونی رو بهم بگی!"

جادوگر وقتی نگاهی عمیق و دقیق به گردنبند انداخت، سری تکان داد و گفت:" پس کسی که حضورش رو حس میکردم اینه! آره! همون اول هم گفتم که تنها نیستید... اینو از کجا پیداش کردید؟"

کایدن گفت:" اینش به تو مربوط نیست!... فقط بگو این تیکه ذغال چیه!"

جادوگر گردنبند را برداشت و جلوی چشمانش گرفت، با برق خاصی در نگاهش گفت:" ذغال؟! این خیلی بیشتر از یک تکه ذغاله! این بسیار خطرناک‌تر از یک تکه ذغال سرده که از آتشدان‌ برداشته شده! باعث تعجبه که تا الان بلایی سر شما نیاورده!"

《برگرفته از رمان شاهزاده فراموش شده The Forgotten Prince ? 》