زندگینامه سلطان سلیم عثمانی: 

https://www.tarafdari.com/node/2686922

دیوان سلطان سلیم عثمانی: 

https://www.tarafdari.com/node/2686927

 

در روزگاری که برف، سپیدیِ ملکوت را بر بام‌های قسطنطنیه نشانده بود، شبی فرا رسید که در آن، کوتاه‌ترین روز سال به بلندترین شب، یعنی شب یلدا، گره می‌خورد. سلطان سلیم عثمانی، که در خلوت خویش مردی اهل معنا و غرق در اشعار عرفانی بود، در کاخ توپ‌قاپی بر سجاده‌ی تامل نشسته بود.

 

او در اندیشه بود که چگونه حقیقت الهی در میان ملت‌های مختلف به رنگ‌های گوناگون جلوه می‌کند. در همان حال که دانه‌های انار یلدا در سینی مسی می‌درخشید و بوی عود فضای تالار را پر کرده بود، ناگهان نسیمی سرد اما آرام‌بخش وزید و پیرمردی با محاسن سپید و ردای سرخ، که گویی از غبار ستاره‌ها ساخته شده بود، ظاهر شد. او نیکلاس قدیس (بابانوئل) بود که در آن شبِ میلاد، حامل پیامی فراتر از هدیه‌های مادی بود.

 

---

 

ملاقات در سحرگاه یلدا

 

سلطان سلیم با وقار همیشگی برخاست و رو به پیرمرد کرد: «ای مسافرِ شب‌های برفی، تو که برای کودکان شادی می‌آوری، در این بلندترین شبِ ظلمت، برای منی که بارِ سلطنت بر دوش دارم، چه آورده‌ای؟»

 

بابانوئل لبخندی زد که سرمای زمستان را ذوب می‌کرد. او مشتی برف از پنجره گرفت و آن را در دست سلطان گذاشت. برف در گرمای دست سلیم آب شد. پیرمرد گفت:

 

> «ای سلطان، حقیقتِ عرفان همانند این برف است؛ از آسمانِ بی‌رنگ نازل می‌شود، اما وقتی به زمین می‌رسد، هر کس آن را به شکلی قالب می‌زند. یلدای شما و کریسمس ما، هر دو یک حکایت دارند: ظهور نور در دل تاریکی.»

 

---

 

درس عرفانی: یلدا و میلاد

 

بابانوئل به انارهای روی میز اشاره کرد و گفت:

«انار را ببین؛ دانه‌هایش در کنار هم چیده شده‌اند، اما دیوارهایی نازک آن‌ها را از هم جدا کرده است. کثرت در وحدت! تو فکر می‌کنی من به کودکان فقط اسباب‌بازی می‌دهم؟ نه، من به آن‌ها "امید" می‌دهم. امید، همان نوری است که در شب یلدا متولد می‌شود تا خورشید فردا را بسازد.»

 

سلطان سلیم که منقلب گشته بود، پرسید: «پس تفاوت میان ادیان و رسوم چیست؟»

 

پیرمرد پاسخ داد:

«سلطان! خداوند در قرآن فرمود: فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه. یلدا، شبِ پیروزی فرشته بر اهریمن است و کریسمس، تجلی کلمه‌ی روح‌الله در کالبد خاک. ما هر دو مسافر یک مسیر هستیم. من از دودکش‌ها می‌گذرم تا بگویم برکت الهی از راه‌هایی می‌آید که فکرش را هم نمی‌کنی؛ و تو بر تخت نشسته‌ای تا عدل الهی را جاری کنی. هر دو هدیه‌دهنده‌ایم، اگر "من" را فراموش کنیم.»

 

---

 

پایانِ شبِ دراز

 

سلطان سلیم در آن شب دریافت که ردای سرخِ بابانوئل و خرقه‌ی درویشانِ او، هر دو از یک کارگاهِ عشق بیرون آمده‌اند. او دستور داد آن شب نه تنها در مساجد، که در تمام کلیساهای قلمرویش شمع روشن کنند و اطعام زمستانی فراهم آورند.

 

هنگامی که سپیده دمید و بلندترین شب سال به پایان رسید، بابانوئل ناپدید شده بود، اما بوی عطر عجیبی که آمیزه‌ای از کندر و گلاب بود، در اتاق ماند. سلطان بر روی کاغذی نوشت:

«یلدا، کریسمسِ جان است؛ آنجا که عشق متولد می‌شود، زمستان تمام شده است.»

 

---

 

قصیده‌ی میلادیه و یلدائیه

 

شبی چون قیرِ گون، یلدا، به زُلفِ شب زده شانه

تجلی کرده در عالم، حبیبِ حیِّ فرزانه

 

فرو شُد شمسِ عسجدی به چاهِ مغربِ گردون

برآمد کوکبِ نصرت زِ سقفِ عرشِ شاهانه

 

مسیحا دم نفس آمد، که بَر کَن خرقه‌یِ ظلمت

که از مشرق هویدا شد، فروغِ بکرِ دُردانه

 

خوشا یلدا که در بطنش، مسیحِ نور می‌زاید

خوشا مریم که در عالم، صدف گشته‌ست بر دانه

 

میانِ کثرتِ یلدا و وحدت‌خانه‌یِ عیسی

سلیمی طی کند راهی، زِ میخانه به کاشانه

 

مگو تَرسا و عثمانی، مگو دیرا و ربّانی

که در مِشکاتِ حق، یکسان بُوَد نوزاد و حنّانه

 

بِنه آن تاجِ سلطانی، بپوش آن خرقه‌یِ سرخین

بشو چون پیرِ نوئل، هان! سخی‌طبع و جوانمردانه

 

به انّارِ شکافته‌دل، نگر اسرارِ توحیدی

که خونِ عاشقان است این، نه رنگِ باده و دانه

 

اگر سِلمی و سلیمی، به خُلقِ عیسوی بگذر

که نُه کرسیّ گردون را، کُنی با عشق ویرانه

 

« سلطان یاووز سلیم »