ببین، «سکوت» از اون فیلمهاست که نه میخواد حالتو خوب کنه، نه میخواد سرگرمت کنه، نه حتی میخواد راضیت کنه. اصلاً انگار کاری با این چیزا نداره. میاد میشینه جلوت و خیلی یواش، بدون داد و بیداد، یه سؤال سنگین میندازه وسط و میگه: «خودت فکر کن».
من خودم اولین بار که دیدمش، یه جاهایی حوصلهم سر رفت (با اینکه عاشق مارتین اسکورسیزی ام) ، یه جاهایی کلافه شدم، حتی یه لحظه با خودم گفتم «خب که چی؟»
ولی چند روز بعد فهمیدم هنوز دارم بهش فکر میکنم. و این دقیقاً همون چیزیه که «سکوت» رو خاص میکنه.
این فیلم دربارهی ایمان، خدا، مذهب و این حرفا هست، ولی نه از اون مدل فیلمای مذهبیِ شعاری. اصلاً نمیاد بگه کی خوبه، کی بده، کی حقه، کی باطله. فقط نشون میده آدم وقتی میافته وسط فشار، درد، ترس و مسئولیت، چقدر همهچی پیچیده میشه.
یه جاهایی از خودت میپرسی:
اگه جای این آدم بودم، واقعاً چی کار میکردم؟
ایمان یعنی چی؟ یعنی تا آخرش وایستی حتی اگه بقیه له بشن؟ یا کوتاه بیای تا بقیه زنده بمونن؟
اصلاً خدا تو این همه سکوت، کجاست؟
فیلم عمداً کُنده. عمداً ساکته. عمداً اذیت میکنه. چون میخواد حس آدمایی رو نشون بده که توی شرایطی بودن که هیچ انتخاب راحتی نداشتن. اینجا قهرمانبازی جواب نمیده، شعار جواب نمیده، حتی ایمانِ سادهلوحانه هم جواب نمیده.
شاید دلیل اینکه «سکوت» اونطور که باید دیده نشد، همین باشه. ما عادت کردیم فیلم باهامون حرف بزنه، توضیح بده، نتیجه بگیره. ولی این یکی فقط نگاهت میکنه. هیچی نمیگه. همونقدر ساکت که اسمشه.
«سکوت» فیلمی نیست که به همه پیشنهادش بدی. حتی شاید به خودت هم همیشه پیشنهادش نکنی. ولی اگه یه روز حالت جوری بود که حوصلهی فکر کردن داشتی، حوصلهی سنگینی داشتی، این فیلم یه تجربهی عجیبه.
نه حالتو خوب میکنه، نه بدتر.
فقط یه چیزی رو تو ذهنت جابهجا میکنه.
و بعضی وقتا از یه فیلم ، همین کافیه.