طرفداری تایمز | در دوران مبارزه آلمان با فرانسه و انگلستان برای تثبیت ابر قدرتی در اروپا و وقوع جنگهای جهانی اول و دوم، اسپانیا یک جزیرۀ جداگانه نسبت به این وقایع بود و دخالت خاصی در هر دو جنگ بزرگ نداشت چرا که خودش درگیر مشکلات سیاسی شدیدی بود.
اسپانیا، کشور امن و نسبتاً قدرتمندی که امروز میشناسیم، در اوایل قرن بیستم، برای مدتها با آشوبها و بیثباتیهای گسترده و اختلافات شدید داخلی روبهرو بود. در ابتدای سال 1931 پس از سالها آشوبهای سیاسی و جنبشهای جمهوریخواهان، شاه آلفونسوی سیزدهم از دودمان بوربون که حدود 30 سال شخص اول اسپانیا بود، از کشور گریخت و دو ماه بعد، در ایتالیا درگذشت. در سالهای دوران پادشاهی آلفونسوی سیزدهم، یک نظامی بهنام میگل پریمو دِ ریورا بهعنوان نخستوزیر با یک دیکتاتوری، دولت را اداره میکرد.
قدرتگیری جمهوری اسپانیا و زوال سریع آن
در انتخابات شهرداریها در بهار 1931، نیروهای جمهوریخواه و سوسیالیست بیشترین آرا را داشتند و این پیروزی یک رفراندوم غیررسمی علیه سلطنت بود. آلفونسوی سیزدهم از کشور فرار کرد یک حکومت جمهوری در اسپانیا روی کار آمد که چند هدف داشت: اصلاحات اجتماعی و اقتصادی، مبارزه با قدرت کلیسا و وضع قوانین ضد طبقه روحانی. در جمهوری اسپانیا بود که ایالتهای کاتالونیا و باسک حق خودمختاری داخلی خود را دریافت کردند و اصلاحات ارضی محدودی برای طبقه کشاورزان با مصادره املاک بزرگ انجام شد. البته این اصلاحات جمهوری اسپانیا، خشم نظامیها ملاکّان و روحانیون را برانگیخت و جامعه اسپانیا دوقطبی شد.
پرچم جمهوری اسپانیا
تداوم ناآرامی با حکومت جدید
با پایان عمر دولت موقتی که دو سال بیش از موعد روی کار بود، انتخابات پارلمانی سال 1933، نتیجۀ به اکثریت رسیدن راستگرایان میانه را در پی داشت و به قدرت رسیدن دولت از میان اکثریت پارلمان، جنبشی انقلابی از سوی کمونیستها و آنارشیستها را به راه انداخت که سرتاسر اسپانیا را فرا گرفت. از طرفی سلطنتطلبان، روحانیون و نظامیهای ارتش نیز جبهه مقابل را تشکیل دادند تا اسپانیا با وجود حکومت جدید، همچنان ناآرامیهایی را تجربه کند.
در ابتدای سال 1936 انتخابات جدیدی شکل گرفت و ائتلاف سوسیالیستها، کمونیستها، جمهوریخواهان چپ، جبهۀ مردمی را شکل داد. در مقابل، ائتلاف جبهه ملی متشکل از راستگرایان و سلطنتطلبان بود که آنها شکست خوردند و جبهۀ مردمی پیروز شد. احزاب میانهرو عملاً از بین رفتند. در تابستان 1936 بنا به اتهام تقلب در انتخابات، راستگراها شورش کردند و گروهی بهنام فالانژها که ایدئولوژی سیاسیشان ملیگرایی افراطی، مخالفت با لیبرالیسم و دشمنی با مارکسیسم و کمونیسم بود، سر برآوردند.
جنگ داخلی اسپانیا و ظهور ژنرال فرانکو
در جولای 1936، چند ژنرال ارتش اسپانیا به رهبری فرانسیسکو فرانکو که یکی از جوانترین ژنرالهای قارۀ اروپا بود، علیه حکومت جمهوری اسپانیا کودتا کردند. این کودتا در کل کشور موفق نبود و اسپانیا را دو شقّه کرد:
- جمهوریخواهان: متشکل از دولت قانونی، چپگرایان و آنارشیستها
- ملیگرایان: ارتش شورشی، فالانژها، سلطنتطلبان و روحانیون
این کودتا منجر به جنگ داخلی میان جمهوریخواهان و ملیگرایان شد که از جولای 1936 تا آوریل 1939 به طول انجامید. در طول این جنگ، ایتالیای فاشیستی و آلمان نازی حامی ملیگرایان بودند و شوروی و مکزیک از جمهوریخواهان و مارکسیستها حمایت میکردند؛ اگرچه فرانسه و بریتانیا طرفین را تحریم تسلیحاتی کردند و دخالت خاصی در جنگ داخلی اسپانیا نداشتند.
شهر ویرانشده تولِدو، نبردی که نقطۀ عطف سلطه فرانکو بر اسپانیا شد
در این جنگ سه ساله که تعداد کشتههای آن از بین 200 هزار تا 1 میلیون نفر تخمین زده میشود، ژنرال فرانکو و ارتشش به پیروزی رسیدند. جمهوریخواهان تسلیم شدند و فرانکو یک حکومت شبهفاشیستی در سراسر اسپانیا بهوجود آورد. با بهقدرت رسیدن فرانکو، این انتقاد به فرانسه و بریتانیا وارد شد که چرا با صرفاً نگاه کردن، اجازه زوال یک جمهوری دموکراتیک را دادند.
حکومت دیکتاتوری مطلقۀ فرانکو
خلاف جمهوری که هدف اصلاح نظام پادشاهی را داشت، فرانکو یک دیکتاتوری مطلقه را بهوجود آورد و خودش همهکارۀ کشور بود و دایرۀ اختیاراتش شامل ریاست دولت، فرماندهی کل قوا و رهبری سیاسی اسپانیا میشد. دورانی که از 1939 تا 1975 به طول انجامید.
در حکومت فرانکو نه احزاب آزادی داشتند، نه انتخابات آزادی وجود داشت، نه مطبوعات آزادی داشتند و ارتش، روحانیون کلیسا و پلیس مخفی وفادار به او، ارکان حکومتش را تشکیل میدادند.
او بعد از پایان جنگ داخلی شروع به تصفیهحساب با جمهوریخواهان کرد و پاکسازی گستردهای را در پیش گرفت. دهها هزار جمهوریخواه اعدام شدند، صدها هزار نفر به زندان افتادند، احزاب چپ تحت تعقیب قرار گرفتند و رسانهها با سانسور شدید روبهرو بودند. این دوره به «وحشت سفید» شهرت یافت. رژیم فرانکو ترکیبی از اقتدارگرایی، مذهب و ملیگرایی افراطی بود و هویت غیر اسپانیایی ممنوع شد. زبانهای کاتالان، باسکی، فرهنگهای محلی ممنوع شدند و مرکزگرایی شدت یافت. در واقع فرانکو میخواست یک ملت واحد اسپانیایی بسازد.
اتاق کار ژنرال فرانکو، با قاب عکسی از هیتلر
وضعیت اقتصادی
اقتصاد اسپانیا در دوره ریاست فرانکو دو حالت متفاوت داشت. بعد از پایان جنگ داخلی، اقتصاد اسپانیا تقریباً ورشکسته بود چون نبود زیرساخت و کمبود نیروی انسانی باعث بروز فقر شد. سیاست اقتصادی فرانکو در 20 سال اول حکومتش «خودکفایی ملی» بود؛ یک اقتصاد دستوری دولتی، مبتنی بر جیرهبندی و وابسته نبودن به واردات که باعث بروز سوء تغذیه، تشکیل بازارهای سیاه و پایین آمدن سطح زندگی شد. نبود منابع داخلی کافی، ضعف صنعتی، تحریم خارجی، مدیریت ناکارآمد و فساد داخلی باعث بروز این وضعیت شد.
اما در سال 1959، فرانکو مجبور شد این سیاست اقتصادی را تغییر داده و اصلاحاتی مانند تجارت با بازار آزاد، سرمایهگذاری خارجی، صنعتیسازی، تکیه به توریسم و کاهش دخالت دولت در اقتصاد را انجام دهد. رشد اقتصادی اسپانیا سالانه 7% افزایش یافت، شهرنشینی بیشتر شد و طبقه متوسط رسماً شکل گرفت. این دوره از 1959 تا 1973 به «معجزۀ اقتصادی اسپانیا» معروف شده است. با این حال هنوز آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی وجود نداشت و شکاف طبقاتی گسترده بود.
جنگ جهانی دوم، تحولات سیاسی و کمکهای آمریکا
با وجود اینکه ایدئولوژی فرانکو به فاشیسم نزدیک بود و به هیتلر و موسولینی بابت دریافت کمک در جنگ داخلی بدهی داشت، در جنگ جهانی دوم اعلام بیطرفی کرد. اسپانیا خودش از جنگ داخلی آسیب دیده بود، منابع اقتصادی و نظامی محدودی داشت و دخالتش در جنگی بزرگ میتوانست به فروپاشی کامل اقتصادی و از بین رفتن حکومت فرانکو بینجامد.
دیدار ژنرال فرانکو و آدولف هیتلر
با شکست خوردن ایتالیای فاشیستی و آلمان نازی در جنگ جهانی دوم، اسپانیای فرانکو بهشدت در جامعۀ جهانی منزوی شد، از سازمان ملل اخراج شد، با تحریمهای گسترده روبهرو شد و این یکی از دلایلی بود که در دهه 40 و 50 اسپانیا یکی از کشورهای فقیر اروپا بهشمار میرفت.
در سالهای جنگ سرد، آمریکا دریافته بود که فقر در اروپا، خوراک اصلی گسترش کمونیسم و تقویت بلوک شرق است. از این رو آنها به متحدانی ضد کمونیست نیاز داشتند. فرانکو بهعنوان دشمن کمونیسم، گزینهای ایدئال برای آمریکا به شمار میرفت و به این ترتیب فرانکو از انزوا خارج شد. آمریکا در اسپانیا پایگاههای نظامی تأسیس کرد، به آنها کمک مالی مهمی انجام داد و راه اسپانیا برای بازگشت به سیستم اقتصاد جهانی را هموار کرد. این یکی از پایههای جهش معجزهگونه اقتصاد اسپانیا در دهه 60 میلادی بود.
مرگ فرانکو و پایان حکومت
در دهۀ 70 میلادی حکومت فرانکو با چالشهای بنیادی مواجه شد. یکی از آنها بحران مشروعیت ایدئولوژیک بود. نسل جوان اسپانیا دیگر نه مذهبی بود، نه ملیگرایی افراطی برایش معنی داشت، میخواست آزادی سیاسی داشته باشد و مثل سایر کشورهای اروپایی، مدرن زندگی کند.
رشد طبقه متوسط دیگر عاملی بود که پایههای حکومت فرانکو را سست کرد. افزایش سطح تحصیلات، رشد شهرنشینی، گسترش رسانهها - هرچند در چارچوب خاص - و شکلگیری مطالبات دموکراتیک باعث شد رژیم سنتی فرانکو به مشکل بخورد.
ژنرال فرانکو در سالهای پایانی عمر
رژیم فرانکو از زمان قدرتگیری همیشه با فشارهای سیاسی جامعۀ بینالملل روبهرو بود؛ جامعهای که در حال حرکت در مسیر دموکراسی و حقوق بشر بود و اصلاحات سیاسی بیشتری باید انجام میشد. اعتصابات کارگری، فعالیت گروههای چپ و ملیگرایان باسک و کاتالونیا و چندین عامل اجتماعی دیگر، رژیم فرانکو را فرسوده کرد.
خود شخص فرانسیسکو فرانکو نیز پیر و بیمار شده بود و مثل گذشته اقتدار کنترل کامل سیستم را نداشت. او در نوامبر 1975، دو هفته پیش از 83 سالگیاش درگذشت.
مرگ دیکتاتور
بازگشت پادشاهی اسپانیا
پس از مرگ فرانکو، ممکن بود اسپانیا دچار یک انفجار سیاسی دیگر و سالها هرجومرج شود اما سالها پیش، تکلیف جانشینی و حکومت اسپانیا مشخص شده بود. فرانکو با وجود مستبد بودن، دیکتاتور عاقلی بود که در دوران حکومتش چند تصمیم کلیدی، از جملۀ تعیین جانشین گرفته بود.
او در سال 1947، تحت فشار جامعه بینالمللی و نهادهای داخلی با تصویب قانون جانشینی اعلام کرده بود اسپانیا دوباره پادشاهی خواهد شد اما قرار نیست شاهزاده در تبعید برگردد و خودش هم نایب سلطنت است. براساس این قانون، فرانکو باید یکی از افراد خاندان سلطنتی اسپانیا را انتخاب میکرد اما تا سال 1962 این کار را نکرده بود. در این سال، آگوستین مونیوز بهعنوان مسنترین افسر ارتش، ولیعهد او شد. در سال 1969، فرانکو اعلام کرد شاهزاده خوان کارلوس اول از دودمان بوربون که نوۀ شاه آلفونسوی سیزدهم بود، جانشین او خواهد شد.
خوان کارلوس که نزد فرانکو سوگند وفاداری خورد، در ظاهر قرار بود راه او را ادامه دهد. براساس محاسبات فرانکو نیز پادشاهی کنترلشده فوایدی چون کنترل ارتش، مهار خطر انقلاب چپ، حفظ وحدت ملی و انتقال قدرت بدون ریسک داشته باشد اما همین انتخاب، نقطۀ آغاز گذار اسپانیا به دموکراسی بود.
خوان کارلوس در دوران ولیعهدی
تاجگذاری شاه خوان کارلوس اول و انحلال ساختار فرانکو
دو روز بعد از مرگ فرانکو، خوان کارلوس اول تاجگذاری کرد. خلاف انتظارات، او سریعاً اصلاحات سیاسی را در پیش گرفت. اقدام مهم او، انتخاب آدولفو سوارز بهعنوان نخستوزیر بود؛ چهرهای مقبول ساختار فرانکویی و دارای توان مذاکره با اپوزیسیون. مأموریت سوارز، انحلال دیکتاتوری از درون بود و با فرایندی قانونی انجام شد. تصویب قانون اصلاحات سیاسی 1976، ساختار فرانکویی را منحل کرد تا راه دموکراسی و انتخابات آزاد باز شود. از آن روز تاکنون، پادشاهی یک مقام تشریفاتی در اسپانیا است.
مراسم ازدواج خوان کارلوس و سوفیا دِ گرسیا، پرنسس وقت یونان، سال 1962
تولد دموکراسی در اسپانیا
در سال 1977 برای اولین بار در 41 سال گذشته یک انتخابات آزاد و دموکراتیک شکل گرفت و پارلمان تکثرگرا مأمور تدوین قانون اساسی تازه شد. با تصویب قانون اساسی، حکومت اسپانیا یک «پادشاهی مشروطۀ پارلمانی دموکراتیک» است که پادشاه مقامش تشریفاتی است، حاکمیت متعلق به مردم است، تفکیک میان قوا وجود دارد و آزادیهای مدنی به رسمیت شناخته میشوند.
بازگشت صندوق رأی به اسپانیا پس از 41 سال
پیمان فراموشی
جنایات فرانکو و رژیمش کم نبود اما یک عامل کلیدی و نادر، در گذار اسپانیا به دموکراسی نقش ویژهای داشت؛ پیمان فراموشی. در این توافق غیررسمی میان جناح چپ و راست اسپانیا، قرار شد جنایات دوران فرانکو تفتیش و پیگیری قضایی نشود. انتقامجویی سیاسی کنار گذاشته شود و تمرکز روی ثبات و آیندهنگری قرار گیرد. این تصمیم از نظر اخلاقی و حیثیتی جای بحث بسیار دارد اما فایدۀ حداقلی آن، جلوگیری از جنگ داخلی دوباره و کودتای نظامی بود.
پادشاه، ضامن دموکراسی
تاریخ در حال تکرار بود؛ در زمستان 1981 گروهی از نظامیهای وفادار به رژیم فرانکو تلاش کردند با اشغال پارلمان، دموکراسی نوپای اسپانیا را زمین بزنند. در این بزنگاه تاریخی، خوان کارلوس لباس فرماندهی کل قوا را پوشید و با یک سخنرانی تلویزیونی صریح علیه کودتاگران، نقش ویژهای در شکست کودتا داشت تا متعهد به دموکراسی بماند. شکست کودتای 1981، پرونده بازگشت دیکتاتوری به اسپانیا را برای همیشه بست.
شاه خوان کارلوس روی آنتن زندۀ تلویزیون برای کودتاچیان خطونشان کشید که حکومت دموکراتیک تغییر نخواهد کرد
اسپانیای امروز
حالا اسپانیا یکی از باثباتترین و دموکراتیکترین کشورهای دنیا است که در جوانب زیادی پیشرفت قابل توجهی داشته است. بازگشت پادشاهی اسپانیا، یکی از موفقترین نمونههای گذار نرم از دیکتاتوری به دموکراسی قرن بیستم است؛ کاری که فرانکوی دیکتاتور ناخواسته آن را انجام داد.
خوان کارلوس اول که اکنون 88 ساله است در سال 2014 به نفع پسرش، فلیپه ششم از سلطنت کنارهگیری کرد. او در سال 2020 پس از اتهام رسوایی مالی در رابطه با قرارداد ساخت قطار سریعالسیر با عربستان سعودی، در تبعیدی خودخواسته راهی امارات متحده عربی شد. در سال 2022 تحقیقات در مورد اتهامات مالی او متوقف شد. فلیپه ششم، پادشاه کنونی اسپانیا که اکنون 58 سال دارد، از محبوبیت بالایی در جامعه اسپانیا، بهخصوص میان جوانان برخوردار است.
مردی در آغوش شاه فلیپه ششم، در جریان سیل سال 2024 اسپانیا
پرنسس لئونور، دختر 20 ساله فلیپه ششم هماکنون وارث اصلی حکومت است اما به شرطی که پادشاه پسردار نشود؛ اتفاقی که بسیار بعید بهنظر میرسد. اخیراً شایعاتی در رابطه با علاقۀ پرنسس اسپانیا به گاوی، هافبک بارسلونا وجود داشت اما تا به امروز رابطهای میان آنها شکل نگرفته است.