در دهه ۱۹۹۰، روسیه تازه‌خارج‌شده از فروپاشی اتحاد شوروی، در موقعیتی قرار داشت که امروز دیگر قابل تکرار نیست. دولت بوریس یلتسین اقتصادی فروپاشیده، ساختار امنیتی تضعیف‌شده و نیاز شدید به کمک‌های مالی غرب داشت. در این دوره، مسکو در بسیاری از بحران‌های بین‌المللی نه‌تنها مانع غرب نشد، بلکه در عمل همراهی ضمنی یا سکوت معنادار نشان داد. حق وتوی روسیه وجود داشت، اما استفاده نمی‌شد؛ چون هزینه سیاسی‌اش از توان آن روز مسکو خارج بود.

در جنگ بوسنی و حتی در کوزوو، روسیه ناراضی بود، اعتراض لفظی می‌کرد، اما نهایتاً کنار کشید. دلیلش ساده بود: کرملین انتظار داشت که این همراهی، به رسمیت شناخته شدن جایگاه روسیه به‌عنوان یک قدرت هم‌تراز با غرب را به‌دنبال بیاورد. تصور یلتسین و تیمش این بود که با «رفتار مسئولانه»، روسیه به درون نظم امنیتی اروپا جذب می‌شود و ناتو دیگر تهدید تلقی نخواهد شد.

اما این انتظار برآورده نشد. گسترش ناتو به شرق، برخلاف وعده‌های شفاهی داده‌شده در اوایل دهه ۹۰، به‌تدریج پیش رفت. لهستان، مجارستان، جمهوری چک و بعدتر کشورهای بالتیک به ناتو پیوستند. از نگاه مسکو، این نه یک سوءتفاهم، بلکه نقض صریح روح توافقات پس از جنگ سرد بود. روسیه همراهی کرده بود، اما امتیازی نگرفته بود.

با روی کار آمدن ولادیمیر پوتین در سال ۲۰۰۰، این جمع‌بندی به سیاست رسمی تبدیل شد: روسیه دیگر «شریک کوچک» نخواهد بود. پوتین در سال‌های نخست حتی تلاش کرد همکاری محدودی با غرب داشته باشد، از جمله پس از حملات ۱۱ سپتامبر، اما تجربه عراق ۲۰۰۳ نقطه عطف بود. مداخله نظامی آمریکا بدون مجوز شورای امنیت، برای مسکو زنگ خطر جدی بود: اگر این قاعده جا بیفتد، حق وتو عملاً بی‌اثر می‌شود.

از این‌جا به بعد، روسیه استفاده فعال از وتو را آغاز کرد؛ نه فقط برای دفاع از متحدانش، بلکه برای دفاع از اصل «موازنه قدرت». در سوریه، مسکو آشکارا ایستاد و اجازه نداد سناریوی کوزوو یا لیبی تکرار شود. این بار، روسیه نه اعتراض لفظی، بلکه حضور نظامی مستقیم را انتخاب کرد؛ چون تجربه نشان داده بود که عقب‌نشینی، فقط عقب‌نشینی‌های بعدی را می‌طلبد.

نکته مهم این است که این تغییر موضع، صرفاً احساسی یا ایدئولوژیک نبود؛ مبتنی بر محاسبه بود. روسیه به این نتیجه رسید که غرب فقط زبان قدرت را می‌فهمد و هر جا هزینه ندهد، پیش می‌رود. بنابراین، وتو از یک ابزار دیپلماتیک به سنگر سیاسی تبدیل شد؛ خط قرمزی که اگر برداشته شود، دومینویی از مداخلات آغاز می‌شود.

در مورد ایران، این رفتار دوگانه اما حساب‌شده دیده می‌شود. روسیه نه متحد استراتژیک تمام‌عیار است، نه دشمن. در سال‌های گذشته، مسکو گاهی با قطعنامه‌ها همراهی کرده، گاهی رأی منفی داده و گاهی امتناع کرده است. در تحولات اخیر شورای امنیت مرتبط با پرونده ایران نیز، موضع روسیه بیش از آن‌که دفاع بی‌قیدوشرط باشد، پیام به غرب بوده: این‌که تصمیم‌گیری بدون در نظر گرفتن منافع مسکو، بی‌هزینه نخواهد بود.

اما این‌جا یک سوءبرداشت رایج وجود دارد. روسیه برای هیچ کشوری، از جمله ایران، حاضر نیست وارد تقابل پرهزینه با غرب شود مگر آن‌که منافع مستقیم خودش در میان باشد. تجربه یلتسین به پوتین آموخت که «همراهی رایگان» خطرناک است، اما تجربه سوریه هم به او نشان داد که دفاع مطلق از دیگران هم توجیه ندارد.

در نهایت باید گفت که روسیه امروز نه آن روسیه ضعیف دهه ۹۰ است که سکوت کند، و نه آن‌قدر متعهد است که هزینه تصمیمات دیگران را بدهد. حق وتو برای مسکو ابزار چانه‌زنی است، نه چتر نجات. هر کشوری که این تفاوت را نفهمد، دیر یا زود با واقعیت تلخ آن روبه‌رو می‌شود.