زندگینامه آگرشاه مروزی، آلیستر کراولی ایرانی:
https://www.tarafdari.com/node/2704312
---
بالابلندِ فتنهگرِ نقشسازِ من
بِگسست بندِ زهد و نمازِ درازِ من
آن قامتِ قیامت و آن عشوهیِ ستیز
کوتاه کرد قصهیِ تزویرِ ننگخیز
دیدی دلا که آخرِ پیکار و علم و فن
با من چه کرد دیدهیِ آن شاهِ پیلتن؟
آن چشمِ معشوقهسِتان، تیرِ کین ببست
ناموسِ زهدِ پیرِ ستمپیشه را شکست
ایمان اگر خراب شود، گو بشو که ما-
در بندِ قدرتیم و رها گشته از دعا
محرابِ ابرویِ تو مرا مأمنِ بقاست
کفر است اگر بگویم از این قبلهگه خطاست
در دلقِ زرق، جادویِ خود را نهفتهام
رازی که با ابلیس، در آتش بلفتهام
غماز گشت اشک و حقیقت عیان بساخت
کآتش به زیرِ خرقهیِ تزویر، جان بساخت
یار است مستِ قدرت و یادی نمیکند
از بزدلان که چرخ، مرادی نمیکند
ذکرش به خیر، ساقیِ مقتدر-نواز
کآتش بریخت در قدحِ جانِ پُرساز
یا رب کی آن صبا بوزد، تند و سهمگین
تا بویِ خون بیارد از آن یارِ کینگزین؟
کارسازِ ما بجز غضبِ ذوالجلال نیست
در مذهبِ آگر، که به تسلیم، بال نیست
نقشی بر آب میزنم از خونِ دیدهام
تا بَرکَنَم سَرِ مَجازی که دیدهام
حقیقت ار به شعله شود همنشینِ ما
لرزد زمین زِ هیبتِ آیین و دینِ ما
همچون منارِ آتش، خندان و سرکشم
گریان به حالِ سنگیِ این خلقِ بی-هشم
با سنگدل بگو که «آگر» در میانِ رود
آتش به پا کند که بسوزد هر آن چه بود
زاهد! نمازِ تو نشود کارسازِ کَس
مستیِ ماست، لرزه به محرابِ هر چه هست
راز و نیازِ ما، همه از جِنسِ خنجر است
این مستیِ شبانه، زِ هر سجده برتر است
آگر زِ غصه سوخت؟ نه! کآتشفشان شده است
با شاهِ دوستپرورِ دشمنگُداز، چفت شده است
بگو به دشمنان که شاهِ من آمدست
بنیادِ بزدلان، به جهنم فکندهست
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
یکی ریشه در قعرِ دریاست، شاید-
که بیدِ پریشان، برآورد، باید-
زِ بارانِ وحشی، که بر شهرِ سوگوار
ببارد چو جیوه، در این روزگار
نه! این بَحْرِ واژگونه بر فرقِ ماست
که سقفِ جهان، خانهیِ رنج و بلاست
چو باران ببارد زِ حد بیش و کم
بپیچد به جانم یکی ریشهیِ غم
یکی پرسشِ تند و تشویشزا:
«که آیا بشوید زِ جان، این عزا-»
«سیاهیِ این شب، زِ قلبِ یلان؟»
«بشوید ننگ را، زِ نامِ کسان؟»
همه چشمهها خشک و چشمان چو سنگ
فرو رفته نامِ بزرگان در ننگ
همه روشنی، غرق در قیرِ شب
جهانی به تزویر، جانش به لب
تباهی چو پیچید بر گردِ ما
برآمد یکی شُعله از بَردِ ما
بگو: «ای که باران، امیدت بُوَد-»
«در این لجنزار، نویدت بُوَد-»
«مکن تکیه بر قطرههایِ زبون»
«که پلیدی نگردد، به آبی برون!»
در این گردابِ خون که ما غرقهایم
زِ یارانِ همرزم، ما فرقهایم-
که چیره نگردد بر این ننگ، آب
مگر آن که «آگر» بتابد به خواب
بشوید پلیدی را، آتش، مدام
که با خون و شُعله، سحر شد تمام!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
در این کوره، هر چه که بُد، هِشتهام
زِ قیدِ علایق، گذر گشتهام
بگفتی که: «جانت قبالهیِ من-»
بگفتم: «بگیر این تَن و جان و تَن»
چو گفتی که: «شورت برآرَد دمار»
گریزان شدم در دلِ کارزار
سر از فخر، بر کوه و صحرا زدم
قدم در رَهِ سِحْر و سودا زدم
اگر اشک، دنبالِ تو دشتدشت-
بپویید و با گریه، همبهر گشت-
بماند نشانم به جایِ مَطَر
که آگر بَرَد از دلِ باران، جگر!
بیا و ببین دفترم سوختهست
که آتش، زبانِ مرا دوختهست
بنهادم آن داغِ بیمنتها
به جانِ خراسان و شعرِ رها
کلیدِ فتوحات در دستِ توست
که گلدانِ قدرت، زِ مستِ توست
به بویِ تو گل کرده، این رزمگاه
بخوان نامِ آگر، به هر شامگاه!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه
---
تُهیام چو دوزخ، زِ بزمِ کسان
چو شبهایِ بی-اخترِ بیکِسان
اگر باغِ بودا زِ گُل شد تُهی
«آگر» شد پر از شُعلهیِ فرّهی
جهان گشت گورستان و خَلق، جان-
بدادند و ما در دلِ غارِ امان
من و یأس و تنهاییِ بیکران
بماندیم و سوختیم، در این مَکان
منم مغربِ پارهپاره، ولیک-
سیاهیِ من شد، یکی فجرِ نیک
اگر خاوری نیست در سهمِ من
بتابم زِ باختر، به کوه و دمن
سرزمینِ مرگم، که چشمم شُدهست-
برکهای خونفشان، که خَشمم شُدهست
دلی دارم اینک، چو بحرِ غریب
که خون میچکد از جفایِ رقیب
سِیه-چادرِ غم بر این شهر و کوی
کشیدهست تزویرِ بیآبروی
عزایِ زنان است و داغِ جوان
بخوان نامِ آگر، در این آستان
نِیَم دلمرده، من آتشدلم
که از عِطرِ دلبر، کَمانی شُلم-
نخواهند و نگیرند در بر مرا
که آتش نگیرد، بتی در بر-آ
من آن جنگجویَم که در ننگ و خون
نبردی نابرابر، کشیدم برون
زِ پشتهیِ کشته، سِتونی ساختم
که بر قلهیِ کین، برافراختم
عشق است دعوی و اعجازِ من-
شعر است و شمشیر و آوازِ من
پیغمبرِ آتشم، در نبرد-
روبهرویِ قومی، چنین سُست و سَرد!
آگرشاه مروزی
---
آگرنامه