طرفداری | فرمین لوپز از مسیری که برای تبدیل شدن به یکی از بهترین هافبکهای لالیگا طی کرده میگوید.
فرمین لوپز، ستاره جوان بارسلونا، در مصاحبهای متفاوت، از روزهای دشوار دوران حضورش در آکادمی لاماسیا پرده برداشت و درباره مشکلاتی که به دلیل جثه و فیزیک بدنیاش با آنها مواجه بوده صحبت کرد. هافبک اسپانیایی بارسلونا میگوید در مقطعی از دوران نوجوانی بهشدت احساس ناامنی میکرد و حتی تصور داشت که هرگز نوبت بازی کردن به او نخواهد رسید. هافبک 23 ساله بارسا در مصاحبه با ADB گفت:
من هرگز به اینکه روزی یک دوران حرفهای موفق خواهم ساخت شک نکردم، اما بارها به خودم شک کردهام. فیزیک بدنیام یک مانع بزرگ بود و احساس میکردم نمیتوانم با همتیمیهایم رقابت کنم یا فوتبالی را که میخواهم بازی کنم، ارائه دهم. این موضوع باعث ایجاد ناامیدی و سرخوردگی شدیدی در من شده بود و تمام افکار منفی درباره بدنم نیز این احساس را تشدید میکرد.
شروع کارم همیشه آسان نبود. گاهی به دلیل جثه و فیزیک بدنیام هدف تمسخر قرار میگرفتم و این موضوع در سالهایی که در آکادمی بودم، باعث شد واقعاً اعتمادبهنفسم را از دست بدهم. دوره سختی بود، اما به کمک خانوادهام و افرادی که دوستم داشتند و هنوز هم دوستم دارند، توانستم از آن عبور کنم.
فیزیک بدنیام آن دوران را برایم پیچیده کرده بود. همیشه یک شوخی تکراری وجود داشت: فرمین، کوچولو! در ابتدا به این شوخی میخندیدید و وانمود میکردید که اهمیتی برایتان ندارد تا ناراحت نشوید، اما وقتی بارها و بارها آن را میشنوید، کمکم واقعاً روی شما تأثیر میگذارد.
فرمین در ادامه از تاثیرات این رفتارها گفت:
این فکر به ذهن شما میرسد که نمیتوانید با بچههای همسنوسال خود رقابت کنید، قدرت بدنی آنها را ندارید و بیش از حد کوچک هستید. این شرایط به مرور احساس عمیقی از حقارت و ناامنی در شما ایجاد میکند. دیدن اینکه شکست میخورید، دردناک است. در نهایت خودتان را از همتیمیهایتان جدا میکنید. من لحظات واقعاً سختی را به تنهایی در اتاقم پشت سر گذاشتم.
تمام آن اضطراب درون شما دفن میشود. احساس میکردم نوبت من هرگز فرا نخواهد رسید. همه بازی میکردند، جز من. همتیمیهایم شبیه آدمهای بزرگسال به نظر میرسیدند، اما من اینطور نبودم. دوره سختی بود. در لاماسیا، مربیان و همتیمیهایم باعث شدند احساس کنم عمیقاً دوست داشته میشوم. آنها دائماً از من حمایت میکردند و فضایی شبیه یک خانواده ایجاد کرده بودند که کمک بسیار زیادی به من کرد. آنها همیشه آماده بودند تا دلداریام بدهند. دور از خانه، داشتن چنین خانواده دومی در کنارم برای عبور از آن دوران دشوار، کاملاً ضروری بود.
